دوس
داشتم امشب آپدیت کنم وبلاگمو. دلم میخواد بنویسم،ولی خب نمیشه.فقط دوس داشتم آپ
کنم. شاید
فردا شب یا
فرداهای فرداشب یه چیزی بنویسم ...
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست...
صفحه نخست
ايميل حديث
آرشيو نوشته هاي من
آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
لينک دوستان
تکیه گاه خودمون
زمزمه های تنهایی من
تنهای تنها
فریاد زیر آب
تنهایی خیلی سخته
گل یخ
اولین سیستم مدیریت محتوای ایرانی
نخواستی که مال هم باشیم
گوناگون
بشیرنذیر
نشانی
پارس جوک
کی کی کجا
شکستم بی صدا با یک نگاه
یادداشت های یک دانشجوی آی تی
بگو زنده باد زندگی
سایت تخصصی نفت
زمان من
دوس
داشتم امشب آپدیت کنم وبلاگمو. دلم میخواد بنویسم،ولی خب نمیشه.فقط دوس داشتم آپ
کنم. شاید
فردا شب یا
فرداهای فرداشب یه چیزی بنویسم ...
می
گویند :بیا
...می گویند :برو... اصلا هم فکر نمی کنند که
تکلیف طاقت
این همه علاقه چه می شود؟ و اصلا هم گمان نمی کنند که حجم دلتنگی این راه وابستگی... -چه می دانم - تا چه اندازه بزرگ است؟ من اما، ....... برای
دوست داشتن وسعت
دنیا در طول
عمر خود را در اختیار دارم. فقط
یادم باشد چنان
بسازم و چنان
بسوزم که..نه ساختنم ویران کند جایی را و نه
سوختنم، به
آتش کشد دلی را بشود که تا جهان جهان
دوست داشتن
است، - تا بی نهایت - "دوست
داشته باشم ،
بی آنکه دوست بداند" این همه را دیده ام من ، که بازشان میگویم ... *** دوست داشتن
بی آنکه دوست بداند ، از دکتر علی شریعتی
بازهم دلم هوای نوشتن کرد. بعضی از ابزارهای اینترنتی این اجازه رو ازم گرفتن
که بیام و اینجا بنویسم. از کجا بگم. هوا که از بس گرمه داره روی مخمون راه میره.
دماسنجم نزدیک بود بترکه .دما تا 55 درجه رسیده بود. از بس دلم گرفته دستام رمقه
نوشتن ندارن. اما دلم پر از حرفه.توی این مدت چیزهایی دیدم که چشم و فکر منو نسبت
به خیلی مسائل باز کرد.. آی آدم هاااااا . آی آدم هاااا. موجود ِ پیچیده ایه انسان
. با همه جور آدم برخورد داشتم . آدم هست که از بس مهربونه آدم در مقالش کم می
یاره و واقعا می مونه که چطور محبت و مهربونیش رو میشه جبران کرد. آدم هم دیدم که
اوووونقدر دلش از سنگه که فک نکنم با هیچ جووور آتشی بشه ذوبش کرد. سنگ دلی ....
یه آدم چقدر میتونه سنگ دل باشه. به عینه بهم ثابت شده و دیدم کسی که سنگ دله حتی
اگه پای عزیزترین موجود ِ زندگیش حالا میخواد همسرش باشه یا مادر یا پدر و
سایرین آخرش سنگدلیش رو رو میکنه. هنوز
نتونستم حد و مرزی واسه سنگدل بودن پیدا کنم. آخه مگه آدم چقدر توی دنیا زنده س.
همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم که نه بنده خدا ازم شاکی باشه نه خدا. هر چند گاهی
اشتباهاتی میکنم ولی همیشه امیدوارم به اینکه خدا دلش به رحم بیاد و ببخشه . همیشه
به درگاهش امیدوارم. از اون دنیا خیلی میترسم . همیشه سعی میکنم هر موضوعی رو توی
همین دنیا تموم کنم تا اینکه بزارم واسه اون دنیا. چون اونجا من یکی از حقم نمی گذرم و اگه بتونم نهایت خشمم رو نسبت
به کسی داشته باشم اونجا تلافی می کنم ، اونجا دیگه عمرا " نمیگذرم. واسه
همین حاظرم تمام زندگیمو گاهی بدم ولی نزارم چیزی بمونه واسه اونور. وای چی شد دست
نوشته های امشبم . طولانی و قاطی پاتی .
چند روز پیش یه خبر خیلی بد شنیدم که واقعا از بابتش ناراحت شدم. مسلم همسره
سابق ِ دوستم مینا درگذشت. دست روزگاراینبارمسلم روچید. میناجان درگذشت همسر سابقت رو که عاشقانه همو دوس
داشتین ولی بنا به دلایلی به جدایی کشیده شدید رو بهت تسلیت میگم عزیزم . مسلم در
یه تصادف وحشتناک رانندگی در جاده اهواز به همراه دو تن از دوستانش به وسیله یه
کامیون، ماشینشون زیر گرفته شد و به رحمت ایزدی و ابدی پیوستند. مسلم برگشته بود
که با مینا مجددا زندگی جدیدی رو شروع کنند ولی افسوس ......افسوس ، اجل مهلت نداد. مراببوس ...مراببوس...
برای آخرین بار ... توراخدانگهدار ... که می روم به سوی سرنوشت . بهار ما گذشته
.گذشته ها گذشته . برم به جستجوی سرنوشت...

ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)
و روزمادر روبه همه مادران به خصوص مامان عزیز و دوست داشتنی و خیلی خیلی مهربونم
تبریک میگم. مامانی که همیشه و همیشه سنگ صبورمه و مثله یه دوست خوب درکنارم بوده
و بهم کمک کرده . پ.ن:امشب بعد
ازعمری نشستم پای تلویزیون. یه فیلم غمناک نشون داد. اسمش مادر بود.منم دلنازک....نشستم
تا تونستم پای این فیلم آب غوره گرفتم وکروک کروک گریه کردم. البته قبلش دلم خیلی
پر بود و منتظر یه چیزی بودم تا اشکمو دربیاره.
چهاردهم اردیبهشت 86 فرصتی دست داد و تونستم در نمایشگاه بین المللی کتاب
تهران حضور داشته باشم. یکی از کتابهایی که به امضاء خود نویسنده گرفتمش، کتاب
روانشناسی طبیعت بود. مطالب جالبی در مورد رنگ ها و تاثیر آنها در طبیعت و سلیقه
اشخاص نوشته بود. رنگی که خیلی دوسش دارم صورتیه . دیدم بد نیس مطالبی کوتاه در
رابطه با این رنگ اینجا بنویسم. پس باز هم با همدیگه می خونیم : رنگ صورتی رنگی است با آرامش و بی آزار فقط درخودش است ، مثل روز مقداری از رنگ
قرمز که رنگ اصلی می باشد در آن ترکیب شده و بصورت رنگ صورتی تبدیل شده است.مثل
جوانانی که در سن شانزده سالگی خودرابه محیط تطبیق می کنند، در محیط پرورش زا می
شود ،رنگ صورتی هم همین حال را دارا می باشد.این فرد به خود غرور و شخصیت می دهد
،به زندگی آینده فکر می کند و زودرنج است (مثله من) . دوست ندارد کسی از او عیب
جویی کند چون به سوی امید و آرزو می رود.دوست دارد چیزهای جدید و مدرن در تفکر خود
جای دهد .قلبی پر از شادیها در پیش دارد .خیلی ملوس و مهربان و بامحبت به نظر می
رسد. (آره دیگه صورتیم دیگه ) :D
رنگ صورتی
شاید این داستان رو قبلا هم شنیده باشید.ولی
خب ،حیفم اومد ننویسمش اینجا.خب ،حالا با همدیگه میخویم *** نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که: هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی
دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می
گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون
هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره پس: همیشه.... مثبت
فکر کنید! و هیشه باور داشته باشید: من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم .آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت .به اون ها کمی امید بدید!! کر
بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید! باتشکر از حسین هاشمی...
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک
تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی
بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
مسابقه شروع شد....راستش, کسی توی جمعیت
باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.شما می تونستید
جمله هایی مثل اینها را بشنوید: "اوه,عجب کار مشکلی!!" "اونها هیچ
وقت به نوک برج نمی رسند." یا: "هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی
بلنده!" قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...بجز بعضی که هنوز
داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی
مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از
ادامه دادن منصرف میشدن. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم
بالاتر.... این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف
شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کاری رو انجام
داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و
مشخص شد که... برنده ی مسابقه کر بوده!!!
بنده جزو اقوام
ایرانی نیستم. ولی تمایل دارم از ایران و آریایی ها و مطالبی حوزه این مسائل اینجا
بنویسم. اگر عمری باقی بود از اجداد خود و اینکه چگونه ایرانی شدیم اینجا مطالبی
به میان خواهم آورد : آریایی ها آریا، نامی است که
نیاکان مشترک اقوام ایرانی و هندی
(مردمان شمال هند)
(آنان که به زبانهای هند و ایرانی سخن میگفتند) خود را بدان
معرفی می كردند و آن را به معنی نجیب ،شريف، اصيل و آزاده دانستهاند. کسی که
وابسته و از تبار قوم آریا باشد آریایی، آرین یا آریان مینامند. تنها مورد کاربرد
مجاز اصطلاح آريايی درباره اقوامی است كه در ازمنه باستانی خود، خويشتن را آريا می
ناميدند. هنديان و ايرانيان و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايرانی زبان
آسيای ميانه خود را آريا مي خواندند. (ا. م. دياكونوف: تاريخ ماد،
ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380، ص 142.) نام ایران
نيز از اين ريشه مشتق شده است. نمونهٔ این اشارهها را میتوان در اوستا، سنگنبشتههای هخامنشی و متنهای کهن هندو
(مانند ریگودا) دید. مورخان قدیم از آن نام برده و هرودوت و بطلمیوس چند قوم را به نام آريایى یاد كردهاند. پژوهش
گسترده در پیرامون اين واژه انجام شده و اختلافات بسيارى به ميان آمدهاست. در اواخر سدهٔ ۱۸
شناساى دو شاخهٔ زبان آسيایى يعنی سانسکریت و اوستایی آغاز شد، دانشمندان به شباهت تام زبان سانسكريت با زبانهاى یونانی و لاتینی و کلتی
و آلمانی پى بردند و اين شباهت آشکار كرد كه تمام این زبان
ها دارای یک نیای مشترک هستند. در سدهٔ نوزدهم، پس
از آنکه زبانشناسان زبانهای هندوایرانی و اروپایی را همریشه
یافتند، برخی از اروپاییان واژهٔ آریایی را به معنای کسی که به زبانی هندواروپایی سخن میگوید به کار بردند. در سالهای پایانی
سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم، در آلمان
و انگلیس، برخی این واژه را برای توصیف مردم شمال اروپا و
اقوام ژرمن به کار میبردند. این کاربرد نو از
این واژه، پس از جنگ جهانی اول، دستمایهٔ گروههای
نژادپرست آلمانی و بهویژه حزب نازی شد. خاستگاه آریاییان درباره خاستگاه
آریائیان که در نوشتههای کهن اوستا از آن به نام ایرانویج نام برده شده است چند
دیدگاه طرح شده است: یکی از این دیدگاهها
میگوید که آریائیان در حدود هشتهزار سال پیش در جنوب سیبری و در اطراف دریاچه
آرال میزیستند که با مهاجرتی که به طرف جنوب داشتند بخشی به هند و افغانستان و
بخشی نیز به طرف کوههای قفقاز حرکت کردهاند که قومهای ماد و پارس از کوهها
گذشتند و در اطراف دریاچه ارومیه سکنی گزیداند و بخش دیگری به سمت اروپا حرکت
کردند. دیگر دیدگاهها آناتولی؛آذرآبادگان؛قفقاز و... را خاستگاه نخست این قوم میداند.
تازهترین دیدگاه را در این باره جهانشاه درخشانی طرح کرده است. وی خاستگاه این
قوم را بستر کنونی خلیج فارس میداند که در دوران یخبندان بی آب بوده و پس از بالا
آمدن آبهای دریای آزاد آریاییان به تدریج به فلات ایران و پهنههای میانرودان تا
فلسطین کوچ کردهاند و تمدنهای آغازین آن دیارها را بنیاد گذارده اند. بر پایه
همین دیدگاه پهنههای شمالی نمیتوانستهاند خاستگاه آریائیان بوده باشند زیرا
هوای سرد دوران یخبندان امکان زیست در آن مناطق را نمیدادهاست. منبع: آریایی از ویکیپدیا،
دانشنامهٔ آزاد.
ما چون دو دریچه رو به روی هم آگاه زهر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر، آینه ی بهشت ، اما ... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد، نفرین به سفر ، که هرچه کرد او کرد ...! *** شعر دریچه ها ، شاعر مهدی اخوان ثالث ، گزیده ای از کتاب صدای شعر امروز ، به گزینش احمدمنطقی- بهمن مه آبادی ***

آرامگاه مهدی اخوان ثالث شاعر معاصر. سال گذشته یعنی آبانماه 86 فرصتی دست داد
تا بر مزار آن شاعر عالیقدر حضور داشته باشم و این عکس ها رو هم در یه هوای سرد
ولی آفتابی گرفتم ... روحش شاد ...!