تبليغاتX
Happy Life
 

 
 
25
 

امسال هم به رسم چند سال گذشته تولد گرفتم. با تاخیر این پستو زدم. چراشو نمی دونم.

گیریم همینجوری !

 


برچسب‌ها: تولد, 25
 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 8:14 PM

دسته بندي: تولد


اعلام وجود
 

دوس دارم بیام بنویسما اما خداییش حسش نیس انگاری، با وجودی که کلی حرفا دارم.

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 25 بهمن1390 ساعت 10:12 AM

دسته بندي: شخصی


مهر
 

 

اول مهر شد . همین ...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1 مهر1390 ساعت 12:37 PM

دسته بندي: عمومی


احساس اولین شاخه گل

چندی پیش وبلاگ یکی از دوستام که   باهاش  قهرم  رو داشتم می خوندم :دی .

بعدش یه پست زده بود و یه جاش نوشته بود مگه میشه تا حالا کسی توی عمرش

 حتی یک شاخه گل هدیه نگرفته باشه؟ (تأکیداً حرف روی گل بود) آقا من مور مورم

شد و نتونستم واسش کامنت نذارم. خلاصه کامنت گذاشتم و نوشتم.  . آره شده .

مثلا  من تا حالا کسی بهم گل هدیه نداده .

یه روز با مینا جونیم که داشتم برمیگشتم خونه اینو در میون گذاشتم.مینا گفت آخی

یعنی تا حالا گل هدیه نگرفتی ؟ گفتم نه .وکلی حرف زدیم تا رسیدیم خونه هامون .

خب من تا حالا توی عمرم هدیه های جور وا جور نصیبم شده اما خب گل وشاخه گل

و اینا نداشتم خب .

چند ماه گذشت و گذشت تا شد روز زن . همونطور که میدونین این روز هم روز ِ زن ِ ،

هم مادر ، هم همسر ، هم خواهر ، هم دختر و ... .

سره کار بودم دیدم مینا اومدمحل کارم و گل همراشه.یه گل خوشگل موشگل وگفت

تقدیم به توو . واااااای اصن ذوق مرگ شدم  و اون  وقت بود  که فهمیدم واقعا تفاوت

 بین هر نوع هدیه و گل در چیه .گل حس ِ خوبی داشت واسم.حسی که اصن قلبمو

 شاد کرد . گل محبت داره . خیلی زیاااااد .

نخندین خب . خب دفه اوله که گل هدیه میگیرم .

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 9 خرداد1390 ساعت 9:3 PM

دسته بندي: شخصی


خسته شدم بس که دلم دنباله یک بهونه گشت !
 

هر وقت می یام وبلاگم مطلب می نویسم یعنی اینکه دلم خیلی  پر هست از همه چی.

چه خوشی چه  ناخوشی . که باعث میشه بیام بنویسم . این روزها مثله خیلی روزهای

گذشته سرم گرمه کارمه .همین کار شده همه ی دلخوشیم . از صبح تا شب .کار کار کار

این شده زندگیم . هر روز یه بسم الله میگم و با انرژی میرم سمته محل کارم .یه جورایی

غرق شدم در کارم . من به کارم عادت کردم ، کارمم به من عادت کرده  . به  مشتریا مم

عادت کردم. اونا هم به من عادت کردن. بعضی شون تا می یان با آب وتاب سلام میکنیم

 و دست میدیم و حال و احوالاتی می پرسیم و گپی دوستانه میزنیم .

اما این روزها از همیشه تنهاترم . به اطرافم که نگاه  می کنم  دیگه کسی رو دور ِ خودم

 نمی بینم . انگاری همه از دورم دور شدن و رفتن .  شایدم من خودمو کشیدم کنار.ها؟ 

پ . ن 1 : این جواب ِ استخدامی شرکت فولاته ما هنو  نیومد که.بیا که  نفسم گرفت از

این شهر دره این حصار بشکن !!!

پ . ن 2 :سیستمه خونه م رو ارتقا دادم و الان  کلی سیستممو دوس دارم و با وجودی

که صب تا شب در محل کارم پای کامپیوتر هستم  اما تا می یام خونه  با ذوق  می یام

میپرم پاش .

پ . ن 3 : مینای من .

پ . ن 4: حدیث واقعا رفتی؟

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 21 فروردین1390 ساعت 0:50 AM

دسته بندي: شخصی





 

Powered by BLOGFA.COM