تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
اشک

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 18:57

دسته بندي: عکس


خنده ام می گیرد

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما

آیا باز می گردی

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 18:53

دسته بندي: شعر


چرا تنهایی؟؟؟

تو اگر می دانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای دوست چرا تنهای .....

 

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 18:42

دسته بندي: شعر


تولدی دیگر ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 18:37

دسته بندي: عکس


تو به من خندیدی ...

تو به من خنديدي و نمي دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي وهنوز

 

سالهاست كه در گوش من آرام و رام

 

خش خش گام هاي تو تكرار كنان

 

مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

 

كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 18:36

دسته بندي: شعر


پرواز

دلم گرفته است     دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه خاموشند

چراغ های رابطه خاموشند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 3 دی1384 ساعت 11:53

دسته بندي: شعر


تنها

در قیامت که سر از خاک به در خواهم کرد

از هم در طلبت خاک به سر خواهم کرد...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 3 دی1384 ساعت 11:43

دسته بندي: عکس


آتش



 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 3 دی1384 ساعت 11:39

دسته بندي: عکس


آنجل

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 3 دی1384 ساعت 11:35

دسته بندي: عکس


شب

چه کسی می داند که چه دشوار شبی است

شب تنهایی من شب تنها ماندن شب تنها خواندن

و چه دشوار شبی است و چه دشوار شبی است

شب تنها رفتن

شب تنها رفتن



 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 3 دی1384 ساعت 11:29

دسته بندي: شعر


باز کن پنجره را

 باز کن پنجره را

 من هنوز هم به نسیم نگهت محتاجم

 باز کن پنجره را

 به کناری بزن آن سایه مات که شده فاصله دیدارم

 یاد باد آن شب ها

 دختران فلکی همه از چشمک ما خندیدند

 آسمان خشم گرفت رعدی زد

 لرزه بر سینه ام افتاد و هنوز

 دلم از عشق نشانی دارد

 باز کن پنجره را

 بگذار دیده در چشم تو افتد باز هم

بگذار زندگی را به نگاهت بخشم

 تامگر آن دل سنگت بپذیرد شاید

 که من عاشق دیوانه غم پردازم

 باز کن پنجره را...

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 3 دی1384 ساعت 11:24

دسته بندي: شعر





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از