
در دلم آرزوی آمدنت
می میرد
رفته ای اینک اما
آیا باز می گردی
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان
خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای دوست چرا تنهای .....
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي وهنوز
سالهاست كه در گوش من آرام و رام
خش خش گام هاي تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

دلم گرفته است دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه خاموشند
چراغ های رابطه خاموشند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
چه کسی می داند که چه دشوار شبی است
شب
تنهایی من شب تنها ماندن شب تنها خواندن
و
چه دشوار شبی است و چه دشوار شبی است
شب
تنها رفتن
شب
تنها رفتن
باز
کن پنجره را
من
هنوز هم به نسیم نگهت محتاجم
باز
کن پنجره را
به
کناری بزن آن سایه مات که شده فاصله دیدارم
یاد
باد آن شب ها
دختران
فلکی همه از چشمک ما خندیدند
آسمان
خشم گرفت رعدی زد
لرزه
بر سینه ام افتاد و هنوز
دلم
از عشق نشانی دارد
باز
کن پنجره را
بگذار
دیده در چشم تو افتد باز هم
بگذار
زندگی را به نگاهت بخشم
تامگر
آن دل سنگت بپذیرد شاید
که
من عاشق دیوانه غم پردازم
باز
کن پنجره را...






