امشب باز دلم هواي نوشتن داره . باز هم مي خوام بنويسم . ديگه واسم فرقي نمي
كنه .من باز هم مي خوام از تنهايي هام بنويسم . از سادگي هام كه هر چي
بدبختي مي كشم از همين ساده بودنمه . خوب... از كجا شروع كنم ..... روزها
پشت ِ سر هم مي گذره. زمستون خيلي وقته كه از پيش ِ ما رفته. هواي ا ينجا آ فتابيه
. اما هواي دل من هنوز هم كه هنوزه لرز ِ يه سرما رو در خودش داره . نمي دونم
.... ديگه از خودم نمي گم چون منومي تونين ا ز توي واژه هام حس كنين
... عقربه هاي ساعت ِ روي ديوار يواش يواش دور از چشم من همينطور دارن مي رن . به
كجا دارن ميرن رو نمي دونم . خوش به حالشون هميشه كارشون رفتنه و وقتي هم ميرن
ديگه بر نمي گردن و گذشته ها رو نگاه نمي كنن. ا ونا به هيچي دل نمي بندن. به
هيچي... فقط به سوي فردايي نا معلوم پيش مي رن . من هم يه مسافرم كه دارم از اين
دنيا مي گذرم و يه كوله باري به همرام دارم كه حالا حالاها واسه تجربه كسب كردن جا
داره . نمي دونم چه سرنوشتي در انتظارمه . ولي مي دونم همه چيز به خودم
بستگي داره . من مي خوام موفق شم . مي خوام روزي برسه كه از وابستگي ها جدا شم و
روي پاي خودم وايسم . هنوز راه زيادي واسه ي رفتن دارم . ومن با يه پاي پياده، با
يه دل ِ زخم خورده، با يه ا ميد به خدا دارم پيش مي رم . مي دوني من كي هستم
؟ من فقط حديث هستم... يه دختر ِ تنها ... ا لبته نه به اون معنايي كه واسه
تنهايي تعريف كردن . ... ديگه واسم مهم نيست. من فقط حديث هستم. فقط
حديث... نه چيزي بيشترنه چيزي كمتر. من خودم هستم .
خدایا به هر که دوستش داری مزه عشق را بچشان وهرکه را
دوست تر می داری بیاموزکه
دوست داشتن از عشق برتر است
خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود
خواهم آموخت
می دانم برنخواهی گشت
همه آنچه بود
زمان همه چیزرا
پشت سر خواهد گذاشت
می دانم که بر نخواهی گشت
چه اتفاقی بین
ما افتاد
هرگز
تکرارنخواهد شد
هزاران سال کافی
نخواهد بود برای من
که خاطرات تو در
ذهنم محو شود
و اکنون من
اینجا هستم
تلاش می کنم که
دره ها را به شهرها بدل کنم
آسمان و دریاها
را در هم بیامیزم
می دانم که
میگذارم فرار کنی
می دانم که تو
را گم خواهم کرد
هیچ چیز نمی
تواند همان طور که پیشتر بود باشد
یک هزاره می
توانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی
من اینجا هستم،
عاشق تو
حذف شده از عکس
ها و دفترچه های خاطرات
وتمام چیزها و
یادگاری ها،
نمی توانم درک
کنم
دارم دیوانه می
شوم و کارهای مسخره انجام می دهم
شبی که به روز
دیگری تعلق دارد
و در این باره
کاری نیست که بتوانم انجام دهم
نامه هایی که
نوشتم هرگزنفرستادم
نمی خواستی که
مرا بشناسی
نمی توانم بفهمم
که چقدر ابله بودم
مسئله اصلی،
گذشت زمان است و وفاداری من
یک هزاره و
هزاران سال دیگر کافی است برای عشق ورزیدن
اگر هنوز درباره
من فکر می کنی
مطمئنا می دانی
که هنوز منتظر تو هستم
سلام .
اين شعر از خودم نبود ولي چون ازش خوشم اومد توي بلاگم نوشتمش.اگر من
نويسنده ي اصلي اين شعر بودم بعضي جاهاشو تغيير مي دادم . آخه توي اين وبلاگ
من بيشتر حال و روز خودم رو به تصوير مي كشم . و بعضي جاهاي اين با حال و
روز من يكي نيست.
عجب روزگاري شده.نمي دونم مشكل ازما آدماست
يا اينكه زمونه خيلي بي رحم وسنگ دل ِخيلي ها بر اين باورند كه همه ي وقايع و
رويدادها از پيش تعيين شده است و همه چيز دست خداست. اما در اينجا يه موضوع
ِ ديگه اي مطرح مي شه . و اون اينه كه پس ارا ده و اختيارانسان چي مي
شه؟ يه بار سر كلاس درس با استادمون در اين رابطه بحث كرديم .اما آخرش نفهميديم كه
چي شد.ولي چيزي كه هست اينه كه انسان با اراده و اختياري كه خدابهش داده و در زير
سايه ي تقدير الهي داره پيش مي ره.بگذريم. اما به نظر من همه چيز به خود ِ آدم ها
برمي گرده و اين خود ِ آدم ِ كه سرنوشت رورقم مي زنه. هر انساني يه روزبه دنيا مي
ياد و يه روزهم مي ميره. به همين سادگي .آره...صحبت كردن در موردش آسونه. اما
حقيقت چيز ِ ديگه ايه. مهم چطور زندگي كردنه.هر كس يه جوردوست داره با اين زمونه
دست و پنجه نرم كنه.مشكل ما اينه كه خيلي زندگي رو سخت مي گيريم و فك مي كنيم فقط
يك مني است و يك دنيايي و بقيه ول معتلند. ميشه از كنار خيلي از مسا ئل به آسوني
رد شدو رفت . گاهي وقتا لازمه كه آدم خودشو به كوچه ي علي چپ بزنه . فك مي
كنم براي شما ها حداقل يه بار پيش اومده باشه . اينطور نيست؟ خوب برگرديم به بحث
اصليمون. چي داشتم مي گفتم ؟ آهان . داشتم در مورد دنياي سنگي حرف مي زدم. خيلي
وقتا به خودم مي گم دنيا به كي وفا كرده كه به من بخواد وفا كنه ... نمي
دونم.... من هيچي نمي دونم . فقط اينو مي دونم هر چي آتيش ِ فقط زير ِ سر ِخودمون
ِ نه كس ِ ديگه اي . و مشكل ِ ديگه اي هم كه هست اينه كه ما هميشه واسه ي خطاهاي خودمون
دنبال يه بدبخت بيچاره اي مي گرديم كه همه ي تقصيرارو بندازيم به گردنش و جالب هم
اينه كه همه رو مقصر مي دونيم الا خودمون رو ... اينطور نيست؟