تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
روزگار

 

زندگي دو نيمه است :

 

نيمه اول در انتظار نيمه دوم

 

نيمه دوم در حسرت نيمه اول

 

 

()()()

 

اين باراني است كه هر روز مي بارد و مقدارش بيشتر شده است

 

و موسيقي همان اثري را كه قبلا داشت ندارد

 

ممكن است كه من مدت زيادي زندگي كرده باشم

 

در مدت خيلي كم و كوتاهي

 

حتي نمي دانم با چه زباني صحبت مي كنم

 

و نميدانم كدام شمع را مي بايد جهت ا ين خاك سپاري ببرم

 

احساس مي كنم كه ديگر توانايي و قدرت ندارم

 

براي پريدن و رسيدن به خورشيد

 

و هرچه بيشتر تلاش مي كنم...

 

من حتي صداي خودم را هم نمي توانم بشنوم

 

نميدانم آيا من زندگي كرده ام هزاران روزيا يك روز هزاران بار

 

و تو را به داستانم مي افزايم

 

و قصد دارم تمام باخت ها را به بردبدل كنم

 

هنوز ميبايد ياد بگيرم

 

خودم را در حالي كه گم شده ام پيدا خواهم كرد

 

مثل سوزني در انبار كاه

 

مثل دانه هاي شني كه جا به جا مي شوند

 

من خودم را در تنهايي ام فرو بردم ...


پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی ا ست .

 

گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .

 

 

()()()()

 

اي كه بي تو خودمو تك و تنها مي بينم

هر جا كه پا مي زارم تو رو ا ونجا مي بينم

يادمه چشماي تو، پر ِ درد و غصه بود

قصه ي غربت ِ تو قد ِ صد تا قصه بود...

اين يكي از ترانه هاي داريوش ِ و من چون اين ترانه رو خيلي دوست دارم اينجا نوشتمش.

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت 12:30

دسته بندي: عشقولانه نویسی


نوشتن ...

امشب باز دلم هواي نوشتن داره . باز هم مي خوام بنويسم . ديگه واسم فرقي نمي كنه .من باز هم مي خوام از  تنهايي هام بنويسم . از سادگي هام كه هر چي بدبختي مي كشم از همين ساده بودنمه . خوب... از كجا شروع كنم .....  روزها پشت ِ سر هم مي گذره. زمستون خيلي وقته كه از پيش ِ ما رفته. هواي ا ينجا آ فتابيه . اما هواي دل من هنوز هم كه هنوزه لرز ِ يه سرما رو در خودش داره . نمي دونم .... ديگه از خودم نمي گم چون منومي تونين ا ز توي واژه هام  حس كنين ... عقربه هاي ساعت ِ روي ديوار يواش يواش دور از چشم من همينطور دارن مي رن . به كجا دارن ميرن رو نمي دونم . خوش به حالشون هميشه كارشون رفتنه و وقتي هم ميرن ديگه بر نمي گردن و گذشته ها رو نگاه نمي كنن. ا ونا به هيچي دل نمي بندن. به هيچي... فقط به سوي فردايي نا معلوم پيش مي رن . من هم يه مسافرم كه دارم از اين دنيا مي گذرم و يه كوله باري به همرام دارم كه حالا حالاها واسه تجربه كسب كردن جا داره  . نمي دونم چه سرنوشتي در انتظارمه . ولي مي دونم همه چيز به خودم بستگي داره . من مي خوام موفق شم . مي خوام روزي برسه كه از وابستگي ها جدا شم و روي پاي خودم وايسم . هنوز راه زيادي واسه ي رفتن دارم . ومن با يه پاي پياده، با يه دل ِ زخم خورده، با يه ا ميد به خدا دارم پيش مي رم . مي دوني من كي هستم ؟  من فقط حديث هستم... يه دختر ِ تنها ... ا لبته نه به اون معنايي كه واسه  تنهايي تعريف  كردن . ... ديگه واسم مهم نيست. من فقط حديث هستم. فقط حديث... نه چيزي بيشترنه چيزي كمتر. من خودم هستم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 27 اسفند1384 ساعت 15:13

دسته بندي: دست نوشته


خدا زیباست

 

دو كلمه را هيچ وقت فراموش مكن :  خدا را  و  مرگ را

دوكلمه را فراموش كن: 

" به كسي خوبي كردی      كسي به تو بدي كرد "

خدایا به هر که دوستش داری مزه عشق را بچشان وهرکه را دوست تر می داری بیاموزکه

دوست داشتن از عشق برتر است

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

 

می دانم برنخواهی گشت

همه آنچه بود

زمان همه چیزرا پشت سر خواهد گذاشت

می دانم که بر نخواهی گشت

چه اتفاقی بین ما افتاد

هرگز تکرارنخواهد شد

هزاران سال کافی نخواهد بود برای من

که خاطرات تو در ذهنم محو شود

و اکنون من اینجا هستم

تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم

آسمان و دریاها را در هم بیامیزم

می دانم که میگذارم فرار کنی

می دانم که تو را گم خواهم کرد

هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد

یک هزاره می توانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی

من اینجا هستم، عاشق تو

حذف شده از عکس ها و دفترچه های خاطرات

وتمام چیزها و یادگاری ها،

نمی توانم درک کنم

دارم دیوانه می شوم و کارهای مسخره انجام می دهم

شبی که به روز دیگری تعلق دارد

و در این باره کاری نیست که بتوانم انجام دهم

نامه هایی که نوشتم هرگزنفرستادم

نمی خواستی که مرا بشناسی

نمی توانم بفهمم که چقدر ابله بودم

مسئله اصلی، گذشت زمان است و وفاداری من

یک هزاره و هزاران سال دیگر کافی است برای عشق ورزیدن

اگر هنوز درباره من فکر می کنی

مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم

 

سلام . اين شعر از خودم نبود ولي چون ازش خوشم اومد توي بلاگم نوشتمش.اگر من نويسنده  ي اصلي اين شعر بودم بعضي جاهاشو تغيير مي دادم . آخه توي اين وبلاگ من بيشتر حال و روز خودم رو به تصوير مي كشم . و بعضي جاهاي اين  با حال و روز من يكي نيست.

 

 
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 26 اسفند1384 ساعت 15:14

دسته بندي: شعر


خود

 

بيا ببين يه شعر ِ تازه گفتم

 

خيلي چيزا هست كه واست نگفتم

 

مي خوام پيشت گريه كنم بخونم

 

هر چي كه ديدم  هر چي كه شنيدم

 

صداي من صداي سنگ و شيشه ست

 

صداي تو موندني و هميشه ست

 

شعر هاي من به اسم ِ تو بهانه ست

 

از تو نوشتن چقد عاشقانه ست

 

من عاشق گل هاي سرخ و خيسم

 

طعم تو مي ده هر چي مي نويسم

 

كاشكي تو شعراي منو مي خوندي

 

به جز تو من عاشق هيشكي نيستم ......

 

عجب ضد ِ حالي زدم . اين شعرو خودم نگفتم و نمي دونم هم كه نويسندش كيه. ا ما

 

خيلي به شعراي من شباهت داره ... اينطور نيست؟

 

()()()()()()

 

هميشه لازم نيست كه آدم توي دنيا دوستي داشته باشه . گاهي وقتا هست كه تنها همدم

 

آ دم فقط خودشه  . تنها دوستم ، خودم هستم. كسي كه همه

 

چيزمنو مي دونه . كسي كه هر وقت شاد هستم ا ون هم به خاطر من شادي مي كنه

 

و هروقت غصه دارم و دلم مي گیره واسم گريه مي کنه و سنگ صبورم مي شه.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 25 اسفند1384 ساعت 19:0

دسته بندي: شعر


ولي باور نكردي ...

 

 

گفتم اي خوبم به فريادم برس   افتادم از پا

 

ولي باور نكردي 

 

گفتم از نامهربان بودن پشيمان مي شوي فردا

 

ولي باور نكردي

 

گفتم از نا باوري مُردم بيا  و باورم كن

 

كم  كن آزارم كه مي ماني تك و تنها

 

ولي باور نكردي

 

اشك ِ من را ديدي و خنديدي و خونسرد رفتي

 

سوختن ها را تماشا كردي و  پرپر زدن ها را

 

ولي باور نكردي

 

من به تو خوبي نمودم تو بدي كردي به من

 

گفتم اي غافل ندارد ارزش اين دنيا

 

ولي  باور نكردي...

 

شعر بالا يكي از ترانه هاي مرحوم فرزين مي باشد. جا دارد در اينجا يادي شود  از فرزين

 

يكي از ستارگاني كه در آسمان خوانند ه هاي  ايراني هميشه درخشان خواهد بود.

 

 

 

روحش شاد باد...

 

 

()()()()()

 

 

 

به کودکي گفتند عشق چيست؟گفت:بازي. به نوجواني گفتند عشق چيست؟گفت:رفيق بازي. به

 

 

 جواني گفتند عشق چيست؟گفت:پول و ثروت. به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت:عمر. به

 

 

عاشقي گفتند عشق چيست؟چيزي نگفت،آهي کشيد و سخت گريست...

 

  

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 24 اسفند1384 ساعت 16:26

دسته بندي: شعر


عجب روزگاری شده ...

عجب روزگاري شده.نمي دونم مشكل ازما آدماست يا اينكه زمونه خيلي بي رحم وسنگ دل ِخيلي ها بر اين باورند كه همه ي وقايع و رويدادها از پيش تعيين شده است  و همه چيز دست خداست. اما در اينجا يه موضوع ِ ديگه اي مطرح مي شه . و اون اينه كه  پس  ارا ده و اختيارانسان چي مي شه؟ يه بار سر كلاس درس با استادمون در اين رابطه بحث كرديم .اما آخرش نفهميديم كه چي شد.ولي چيزي كه هست اينه كه انسان با اراده و اختياري كه خدابهش داده و در زير سايه ي تقدير الهي داره پيش مي ره.بگذريم. اما به نظر من همه چيز به خود ِ آدم ها برمي گرده و اين خود ِ آدم ِ كه سرنوشت رورقم مي زنه. هر انساني يه روزبه دنيا مي ياد و يه روزهم مي ميره. به همين سادگي .آره...صحبت كردن در موردش آسونه. اما حقيقت چيز ِ ديگه ايه. مهم چطور زندگي كردنه.هر كس يه جوردوست داره با اين زمونه دست و پنجه نرم كنه.مشكل ما اينه كه خيلي زندگي رو سخت مي گيريم و فك مي كنيم فقط يك مني است و يك دنيايي و بقيه ول معتلند. ميشه از كنار خيلي از مسا ئل به آسوني رد شدو رفت . گاهي وقتا لازمه كه  آدم خودشو به كوچه ي علي چپ بزنه . فك مي كنم براي شما ها حداقل يه بار پيش اومده باشه . اينطور نيست؟ خوب برگرديم به بحث اصليمون. چي داشتم مي گفتم ؟ آهان . داشتم در مورد دنياي سنگي حرف مي زدم. خيلي وقتا به خودم مي گم  دنيا به كي وفا كرده كه به من بخواد وفا كنه ... نمي دونم.... من هيچي نمي دونم . فقط اينو مي دونم هر چي آتيش ِ فقط زير ِ سر ِخودمون ِ نه كس ِ ديگه اي . و مشكل ِ ديگه اي هم كه هست اينه كه ما هميشه واسه ي خطاهاي خودمون دنبال يه بدبخت بيچاره اي مي گرديم كه همه ي تقصيرارو بندازيم به گردنش و جالب هم اينه كه همه رو مقصر مي دونيم الا خودمون رو ...  اينطور نيست؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 23 اسفند1384 ساعت 16:50

دسته بندي: دست نوشته


عمر زود میگذره ...

 

سلام . امروز داشتم به اين فكر مي كردم كه عمر ِ آدم چقدر زود مي گذره .انگار همين

ديروز بود كه نشسته بودم پاي سفره ي هفت سين ِ نوروزِ 84  .

لحظه ي تحويل سال از خدا خواسته بودم كه امسال سال خوبي واسه من و خانوادم باشه.

اما مثل اينكه خدا اينو از من قبول نكرد و هر چي غم و بلا بود سر ِ من و خانوادم در آورد.

خدايا من اين رو قبول دارم كه واست بنده ي خوبي نبودم اما اي كاش همه ي بلا ها رو فقط

سر ِ خودم در مي آوردي و كاري به كار ِ خانوادم نداشتي.

خداي من اگه بدوني و مي دونم كه مي دوني هر بار كه چشمم به روي مامان و بابام مي افته

آرزو مي كنم كه اي كاش  من زنده نبودم كه اين جور شاهد پر پر شدنشون باشم.

اما چي مي شه كرد اي خدا ، مي گن عمر دستِ توهِ.

ولي اي خدا يه چيزي رو هم قبول كن كه من وقتي اين همه درد رو به چشم مي بينم چطور

انتظار داري بنده ي خوب ِِ تو باشم؟

اي خداي بزرگ دوست دارم به خاطرهرخطايي كه كردم  بهم حق بدي و منو ببخشي.

خدايا كمك كن سالي رو كه پيش ِ رو دارم سال ِ خوبي واسه من و خانوادم  باشه.

 مثل هميشه مي گم : " خدايا به اميد ِ تو"...

 

...

هميشه يادتم هر جا كه باشم

 

فراموشم نكن تا زنده باشم

 

مي خواي بري برو ولي يادت بمونه

 

كه توي دنيا فقط خوبي مي مونه

 

....

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 21 اسفند1384 ساعت 9:59

دسته بندي: شخصی


گذر

خیلی سخته اون کسی که اومدو کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

در حسرت چشم تو دل ماه شكست

 

چشمان هزار غنچه در راه شكست

 

تو  رفتي و بعد تو دلم مثل بلور

 

افتاد زبرج شوق و ناگاه شكست...

 

 

با تشكر از تنهاي شب

 

 

 

 

و خداوند آسمان ها و زمين و هر چه در آن است را به صورت جفت جفت

 

آفريده است ...

 

 

 

 

سوگند به اسبان ِ دونده اي كه نفس نفس مي زنند

 

 

سوگند به اسباني كه به سُم از سنگ ، آتش مي جهانند

 

 

و سوگند به اسباني كه بامدادان هجوم آوردند

 

 

و در آنجا غبار بر انگيزند ودرآنجا همه را درميان گيرند كه آدمي پروردگار

 

 

 خود را سپاس نمي گويد واو خود بر اين گواه است ...

 

 

سوره العاديات آيات 1 تا 7

 

 

 

 

اين مطلب روخودم نگفتم ولی پیشم قشنگ بود گفتم بد نیست بنویسمش

 

 و اون دردِ دل اينه :

 

 

گفتی برات حرف بزنم.

آخه چی بگم؟چی؟

از آرزوهام بگم؟

واسه چی از آرزوهام ميخوای بدونی؟نه نه! از اون ها نميگم.آخه به درد تو نميخوره.يعنی به

درد هيچکس نميخوره.

چرا نه؟

خوب واسه اينکه آرزو که واقعی نيست وگرنه اسمش آرزو نميشد.اصلاً بي خيال. بيا از

چيزهايی که وجود ندارند حرف نزنيم.فقط بذار بگم آرزو يک دلخوشی است واسه اينکه

باشم.همين... ديگه هم اصرار نکن.

من حوصله ندارم،من خيلی وقته که ديگه حوصله ندارم.حوصله هيچی رو،حتی تو رو...!

ناراحت شدی؟ غصه ات گرفت؟ دلت شکست؟

دل منم شکسته.اينکه چيزی نيست.

 

 

چی داشتم ميگفتم؟ آهان! داشتم ميگفتم که ديگه حوصله ندارم. تو راست ميگی يک جوری

 شدم.عوض شدم. ببينم مگه تا حالا يک آدم اينجوری نديدی؟ يک آدمی که سردرگم باشه! يه

آدمی که گم شده باشه...

ميدانی چی دلم ميخواهد؟ اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم که چقدر دلم ميخواهد داد

بزنم، فرياد بزنم تا اين فرياد ساکت از توی گلوم قلپی بپره بيرون و راحت بشم.سبک  

بشم.سبک سبک.مثل پر...

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم چقدر خودم و روحم خسته ايم. از چی رو نميدونم ولی

ميدونم خسته ايم.

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم که دارم ميترکم.مثل بادکنکی که زيادی بادش کرده

باشن! ميترسم هر لحظه بترکم ، آنوقت تکه تکه های قلبم همه جا پر بشه.از آسمان به زمين

بريزه مثل بارون.مثل برف.ولی هيچوقت نه بخار بشه نه آب بشه!

اگه باز هم قول بدی به کسی نگی بهت ميگم چقدر دلم ميخواهد حرفهام را که مثل کرمهای

بدجنس دارند منو از درون ميخورند بيرون بريزم و بگم حرفهايی را که نميدونم چی هستند.

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم دلم ميخواست يک نفر پيدا بشه جلوم بنشيند و بدون

اينکه من حرف بزنم همه چيز رو از توی چشمهام بخونه و آخر سر کمکم کنه و بهم بگه

چيکار کنم؟

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم چقدر دلم برای همه چيز تنگ شده، بهت ميگم دلم

ميخواهد درهای پشت سرم را که با تمام شدن هر روز بستم باز کنم و برگردم  عقب.

آنجايی که بودم.برگردم به ديروز ها! آنجايی که آغاز بود، آنجايی که هيچ صدايی نبود،  

آنجايی که هيچ چيز نبود،برگردم به روز اول.برگردم و همانجا بمانم.

اگر ميخوای به همه بگو! داد بزن و بگو که من ديگه خسته شدم.بگو که از اين آدمها و  

آدميت ها خسته شدم.بگو از اينجا خسته شدم.بگو که گم شدم.اگر قول بدی به کسی چيزی

نگی، اجازه ميدهم به همه بگی هر چيزی را که نبايد بگی.اگر قول بدی با من باشی منم قول

ميد م حرفهای نگفته تورو به هيچکس نگم.

راستی من همه چيز رو گفتم ولی يادت رفت قول بدی!!!!!!...

 

 

شبي پرسيدمش با بي قراري

 

 

به غير از من کسي را دوست داري

 


دو چشمش از خجا لت بر زمين دوخت

 


ميان گريه هايش گفت آري

 


به دل گفتم که يارم مهربان است

 


که اينگونه سراغ دلربان است

 


دلم آوازه دادش ناگهاني

 


رخش با من دلش با ديگران است

 


درخت غم در وجودم کرده ريشه

 


به درگاه خدا نالم هميشه

 


جوانان قدر يکديگر بدانيد

 


اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

 

... 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 20 اسفند1384 ساعت 18:1

دسته بندي: شعر


دل ...

دل ِ من پر از نيازه

با غريبي هام مي سازه

گاهي از روي ِ نداري

به خودم مي گم تقاص ِ

وقتي كه دلم مي گيره

توي دست غم اسيره

توُ چشام دريا مي جوشه

روي سنگ ِ دل مي ريزه

گاهي وقت از بي كسي هام

مي زنم حرفي با نازه

اون هميشه با نگاهش

مي گه زندگي يه رازه

 

 

()()()()()()()()()()()()

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 ساعت 2:8

دسته بندي: اشعار خودم


غروب

 

        

                                           ()()()()()()()()()

 

 

 

 

اين دل ِ ، ديوونه ي من

 

يه چيزي رو خوب مي دونه

 

نمي دونم با اين وجود

 

چرا برات پريشونه

 

ديشب دلم گرفته بود

 

بد جوري هم گرفته بود

 

ديشب توُ عالم خودم

 

غرق تو و دنيات شدم

 

بازم اومدم پيش تو

 

با اون دلت همراه شدم 

 

مي گفتي از خاطره هات

 

از خودتو اون رؤياهات...


حرف هاي تو شنيدني

 

پر از رازهاي ديدني

 

نمي دونم...

 

نمي دونم شايد خدا

 

مي خواست كه اينجوري بشه 

 

اما بدون تو اين دنيا

 

ميون خلوت دلا

 

يه دلي هست كه هميشه

 

هر چند كه خيلي غمگينه

 

اما همش به يادته

 

يادت مي ياد روزي رو كه 

 

مي گفتي ، من فدات بشم!

 

آخ كه عجب روزايي بود...

 

مي ترسم كه ديگه بگم

 

عزيز ِ من دوستت دارم

 

بايد اجازه بگيرم

 

كه اينو بگم يا كه نگم

 

مي بيني روزگار چطور

 

با آ دماش تا مي كنه

 

دست من و تو نيست ديگه

 

تقدير، اين كارو مي كنه

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 14 اسفند1384 ساعت 18:32

دسته بندي: اشعار خودم


پرواز کن پرنده

 

پرواز کن برو تو که مثل من زندانی نیستی

 

خدايا بي كس و درمانده هستم

ميان عاشقان بيگانه هستم

نمي دانم گناه من چه بوده

كه اين گونه به خاك غم نشستم

حديث

888888888888888888888888888888

كاش چون پاييز بودم كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشك هايم همچو باران دامنم را رنگ مي زد

وه چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند شعري آسماني را

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته پيش رويم

چهره ي تلخ زمستان جواني پشت سر

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام منزلگه اندوه ودرد وبدگماني

كاش چون پاييز بودم كاش چون پاييز بودم

از فروغ  فرخ زا د

888888888888888888888888888888888888888888888

مهم فاصله نیست

مهم برداشتن قدم اول است

اگر فاصله ها را با عشق اندازه بگیری

هیچ کس دور نیست

حتی من...

 

888888888888888888888

مگو راز دل خود را به هیچ کس اندر این عالم

 که هر کس لاف یکرنگی زند محرم نمی گردد

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

 به مردی با تو پیوستم ندانستم که نا مردی...

 



  

بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

حق با تو بود

از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم

كه خسته ام

ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجرست

از سادگيست بر كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگ گله برادرست

 

 

از دوست عزيزم مينا كه اجازه داد چند تا از شعرايي رو كه توي دفترچه خاطراتش داشت توي وبلاگم بنويسم  تشكر مي كنم .

 

اين شعرو توي يه وبلاگ ديدم و ازش خوشم اومد اميدوارم نويسندش از اينكه شعرشو زدم توي

وبلاگم راضي باشه

 

بابا بی خيال ديگه ناز کردنم حدی داره

ما که رفتيم , بعد ما تازه ميفهمی کی دوست داره

رو تو کم کن ديگه توفه هم که نيستی به خدا

تمومش کن افراط روبس کن اين همه ادا

مگه ما چی کم گذا شتيم از مرام و معرفت

که تو اين همه با ما بد تا ميکنی ای بی معرفت

راستش رو بخوای ديگه خسته شدم رک بگمت

به دلم نشسته بودی گنديدی بريدمت

به خدا عشقی که ذلت بياره کشک عزيز

جون هرچی مرد اينقدر آبرو نريز

گفته بودم نفسی برام ميرم تا آخرش

نفسی که حرمتم رو بگيره ميبرمش

ديگه اون دنيای پررنگ و چراغتو نميخوام

واسه رو کم کنيتم كه شده پيشت نميام

قاطی کردم بد رقم ميخوام که قيدت بزنم

ميخوام اين دندون عاريه رو از ته بکنم

عشقی که ماپيششيم بی شيله پيله صادقه

همه مردم ميدونند که مشکی اند عاشقه

 

 

()()()()()()()()()()()()()()()()()()

 



 

 

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق می ورزم عذابم ميدهند

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

از غم نامردمی پشتم شکست

دشنه نامرد بر قلبم نشست

عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد ميشوم

 خوب اگر اين است من بد ميشوم

بعد از اين با بی کسی خو ميکنم هر چه در دل داشتم رو ميکنم

نيستم از مردم خنجر به دست

 بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست

هيچکس چشمی برايم تر نکرد

 هيچکس يک روز با ما سر نکرد

هيچکس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنی است

حافظ ديوانه فالم رو گرفت يک غزل آمد که حالم رو گرفت

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بو آنچه می پنداشتيم

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 3 اسفند1384 ساعت 15:19

دسته بندي: شعر





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از