تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
آتش ِ دل

فراموشی به  این آسونی ها نیست ، امید ِ من دلم از تو جدا نیست 

می خواستم توُ یاد ِ من عشقت بمیره ، ولی از قلب ِ من مهرت رها نیست 

دارم آتیش می گیرم از جدایی ، ولی هیشکی به فکر قلب ِ ما نیست 

خدایا پس میون ِاین همه دل ، چرا حتی یکیشون با وفا نیست 

همه مردم می دونن این حدیث رو ، که آرامش برای عاشقا  نیست

...

گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم رو ميكشنه

 گفتي كه اين بخت تو بود تقدير ِ تو شكستنه

هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني هنوزم عاشقترينم

گفتم بمون اون روز مياد غصه هامون تموم میشه

گفتي اگه با هم باشيم - لحظه هامون حروم ميشه

وقتي رفتي همه دنيا رو سرم

انگاري خراب شد و دلم شكست

 سبز ِ من زانوي غم بغل گرفت

طفلي كز كرد گوشه اتاق نشست

از وقتي رفتي هيچ كسي همدرد و همرازم نشد

هيچ كسي حتي يه دفعه هم غصه سازمن نشد

رفتي ولي بدون هنوز،عاشقتم تا پاي جون

دل بهاري ام عاشقه ، چه تو بهار چه تو خزون

 

 

امشب هم گذشت ورفت و من خسته تراز دیروز پا به فردایی دیگر می گذرام  . نمی دانم اجل مهلت ِ دیدن ِ فردایی دیگر را به من می دهد یا نه ...

افسوس ... افسوس  کسی نمی داند چه چیزی در کمینش  نشسته و انتظار یک لحظه غفلت ِ او را می کشد .

ثانیه ها از پی  ِهم می گذرد وما بدون درک ِحتی یک ثانیه هم چنان درحرکتیم...گذشت ِ زمان دیگرهیچ معنا و مفهومی برایم ندارد . از خود می پرسم چکار باید می کردم که نکردم . چه باید می نوشتم که ننوشتم . تمام وجود ِ من ، تمام ِ هستی ام همین نوشته هایم است...نوشته هایی که ازدلم سرچشمه می گیرد و بس...دیگر چیزی نمی دانم.نمی دانم ...

فقط خداوند است که داناترین ِ دانایان است . عمر و زندگی روزی به پایان می رسد و تنها خداوند است که جاودان باقی می ماند.پس عاجزانه باری دیگررو به سویت می کنم .

خدایا مرا از رحمت ِ بی پایانت بی نصیب مگردان و کمکم کن . مثل ِ همیشه می گم " خدایا به امید ِ تو "

  

  

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 20 فروردین1385 ساعت 21:30

دسته بندي: عشقولانه نویسی


سوختن

زندگي گره اي نيست که درجستجوي گشودن آن باشيم . زندگي واقعيتي است که بايد آن را تجربه کرد...

به من نگاه کن ، به چشمانم نه ،                            

به دلم ...

به دلی که اینک هم برایم چشم و است و هم گوش و هم زبان

خسته ام ...

خسته ام از زند گی ...

از خودم ، از دلم که دیگر امانم را بریده است

هیچ راهی در برابر خود نمی بینم

جز ماندن و سوختن و ساختن !!!

همه چیزروتحمل می کنم،فقط به خاطر ِتو...!!! تویی که به خاطرات ِروزگارپیوسته ای ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 19 فروردین1385 ساعت 22:16

دسته بندي: اشعار خودم


هرگز ...
 

من تمنا کردم  ، که تو با من باشی

تو به من گفتی : هرگز ، هرگز!!!

  پاسخی سخت و درشت و مرا غصه اين هرگزکشت …

...

 

 

 


نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 19 فروردین1385 ساعت 18:51

دسته بندي: شعر


حرف های بی نشونه

 

بعد از عمری زندگانی ،  یاد گرفتم از زمونه

که خودم رو دور بگیرم ، از حرف های بی نشونه

حرف هایی که خیلی ساده ، می یاد و توُ دل می شینه

حتی یک لحظه ی کوتاه ، به کسی امون نمی ده

آخ چقدر سخته که یک شب ، عزیزت  اینو بخونه

که برو ، فراموشم کن... ،  دیگه تو نیستی بهونه

اولا واسم چه سخت بود ، دوری و درد ِ نبودن

توی دل به خود می گفتم ، چرا اینجوری بمونم

اما الان خیلی وقته ، که  دلم فرقی نکرده

حس دوست داشتن ِ دل رو ، توُ دلم  بیرون نکرده

اون که رفته خوب می دونه ، که دلم هنوز هلاک ِ

من که چیزی نمی خواستم ، جز نگاهی پاک و ساده

هنوز هم توی وجودم  ، به خدا دوسِش دارم من

می دونم فایده نداره ، ولی باز می گم دوباره ...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 19 فروردین1385 ساعت 17:44

دسته بندي: اشعار خودم


زندگی چه خوب باشد یا بد در هر صورت میگذرد

دیشب و امشب و فردا شب و شب های دگر

در کنار ِ من و این دل ، زگذر می گذرد

لحظه ها ،ثانیه ها ،هرچه که در روی من است

بی شکیبا زمن و خاطره ها می گذرد

در دلم تاب و توان ِ غم و این غصه نبود

که چرا یاد ِ عزیزم زدلم می گذرد

او فقط یاد و نوایش زدل ِ این عاشق

مثل ِ برقی ز چراغی  به شبم می گذرد

کاش او در دل ِ خود یاد ِ مرا زنده کند

وای بر من که چه آسان زبرم می گذرد

رفته و نیست دگر یادی از آن خاطره ها

ولی آن نقش و دلش از شب ِ من می گذرد ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 22:56

دسته بندي: اشعار خودم


تنهایی

 

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست 

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 19:35

دسته بندي: عکس


گفتگوی میان حقیقت و دروغ
 

روزي دروغ به حقيقت گفت :مــــيل داري با هم به دريـــا برويم وشنـــا کنيم ،حقيقــت سادهلــوح پذيرفت و گول خورد.آن دو با هم به کنارساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را درآورد.دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي  او را پوشيد  و رفت.از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ  در لبــــــاس  حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 17:29

دسته بندي: عشقولانه نویسی


...

زندگی هر چه باشد زگذرمی گذرد

بهترین خاطره اش بودن تکراری توست

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 14:14

دسته بندي: شعر


سیگار ممنوع
 

 

اشکان خواهش می کنم سیگار نکش . توی دانشگاه ِ ما ( دانشگاه آزاد بهبهان) توی هر کلاسی که می ریم هم روی تخته ، هم روی جا استادی (تریبون) هم روی دیوارها و هم درها با ماژیک پر رنگ و بزرگ نوشته شده که اشکان خواهش می کنم سیگار نکش . و از آنجایی که طرف از ته دل از اشکان خواسته که سیگار نکشه من فکر کردم اگه اینجا بنویسم شاید تاثیر بهتری داشته باشه . حالا جالب هم اینه که من اصلا" نمی دونم که این اشکان کیه و چیه و آیا هنوز توی دانشگاه درس می خونه یا نه ، فارغ التحصیل شده و رفته  یا نه. امیدوارم اشکان روزی گذرش به اینجا بیفته و به این نتیجه برسه که نباید سیگار بکشه ... پس باز هم می گم : " اشکان خواهش می کنم سیگار نکش" ...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 12:20

دسته بندي: خاطرات


سوال
 

 

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت : به گندم زار برو  و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی برگشت . استاد پرسید چه آوردی ؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن ِ پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت ِ بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست ِ خالی برگردم .استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 17 فروردین1385 ساعت 23:9

دسته بندي: عشقولانه نویسی


عشق چیه دیگه

آری... گاهی وقت ها عاشق می شویم وطوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده و هر لحظه خود را به او نزدیکتر می بینیم به طوری که همه آینده خود را در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گریه کنیم ...

                                        

عشق این است . عشق پرده ای زرین است که از آن می توان به برهوت ِ زندگی نگریست و دریچه ای رو به خوشبختی دید . عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست و معشوق زیباترین .عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود . آری عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می یابد و در آن چون پری ماهی زندگی نمی کند ...             

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 16 فروردین1385 ساعت 20:28

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یکی بود یکی نبود ...

 خودم وقتی این مطلبوخوندم دلم خیلی گرفت وبازهم اشک ِسردم برروی دامن ِدلم ریخت :

یکی بود ویکی نبود ، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ...!!! یکی داشت و یکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم ...!!! یکی خواست و یکی نخواست ، اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم ...!!! یکی آورد و یکی نیاورد ، اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم ... !!! یکی برد و یکی نبرد، اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم ...!!! یکی گفت و یکی نگفت ، اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم ...!!! یکی ماند و یکی نماند ، اونی که ماند تو بودی اونی که بدون ِ او نمی تونست بمونه من بودم ...!!! یکی رفت و یکی نرفت اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر ِ تو ، توی قلب ِ هیچ کس نرفت من بودم ...!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 16 فروردین1385 ساعت 15:26

دسته بندي: عشقولانه نویسی


پایانی سرد

این حدیث،آخرشبی اشکش به پایان می رسد

عا قبت در کوچه ای مرگش شتابان می رسد

کوچه ای که در شبش چشمی به یاد ِ او نبود

هر چه بود و شد همه خوابی به جز باران نبود

خسته ام ، خسته زخوبان و بدان ِ روزگار

هر که با ما بود ، شد راهی به سوی روی یار

هیچ کس در این میان چشمی برایم تر نکرد

هر که من  را  دید  جز آهی برایم سر نکرد

گم شدم در خود ، ندانم آخر ِ این زندگی

من  شوم  پیروز، یا  این  روزگار ِ  بندگی

از من ِ خسته چه می ماند پس از یک عمر آه

وای برخود گویم ودانم که هیچم سود نیست

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 16 فروردین1385 ساعت 3:6

دسته بندي: اشعار خودم


اگر

 

اگر دبیر شیمی بودم : نام تورا در قلبم پخش می کردم تا محلول محبت شود

اگر دبیر دینی بودم : می دانستم که بعد از خدا تنها تورا می پرستم

اگردبیرجغرافی بودم : می دانستم که خوش آب و هوا ترین جایه دنیا آغوش گرم توست

اگر دبیر زبان بودم :  با زبان ِ بی زبانی به تو می گفتم دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 15 فروردین1385 ساعت 22:48

دسته بندي: عشقولانه نویسی


اشک ِ غریب

در وجودم سوز ِ سردی ، اشک و آوای غریب ،  اما قشنگی

در کنارم یادی از روی عزیزی

در هوایم آهی و درد ِ شدیدی

از چه گویم تا شوم آزاد از زخم  ِ زمانه

با چه کس گویم که من نالانم و بی رنگ و ساده

هر چه هست اینک ولی

من ندانم اشک ِ سردم ، بغض ِ تلخم از چه کس پاسخ بگیرد

آه...افسوس کسی دردل ِمن خانه ندارد... ، به جز آن عاشق ِدیوانه که دیگرنظری برمن ِ

آواره ندارد ...

من ندانم که چرا دست ِ زمانه

به دلم داده به خوبی سبدی ازگل ِ پر پر شده ای

که دگرهیچ امیدی به امیدش نیست ...

...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 15 فروردین1385 ساعت 22:27

دسته بندي: اشعار خودم


وفادار

شاید دیگه وقتی برای بازگشت نداشته باشم 

آره دیگه من از دست دادمت... 

وقتی فکر میکنم چی کار کردم که روزگار با من این کارو کرد 

چیزی یادم نمیاد ، بجز وفاداری به عزیزم ... 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 23:29

دسته بندي: شعر


دل و باز هم دل ...

 اگر بودم کمی زیبا ، کمی روشن تراز فردا

اگر بغضم زشادی بود ، وجودم آسمانی بود

اگر خسته ولی پر شور، دلم با عشق بازی بود

منم مانند ِ تو تنها ، دلم تاریک و فانی بود

اگر با شیطنت من هم ، رفیق و دوست تر بودم

اگر افتاده و زخمی ،زدست ِ این و آن بودم

اگر اینجا میان ِ دل ، منم خیره به در بودم

میان ِ دشتی از لاله ، غریب و کور دل بودم

تو شاید این چنین بی رحم ، تبر بر من نمی بستی

مرا با ضربه های خشم ، به بار ِ غم نمی بستی

اگر و صد اگر گویم ... ، چه سودی دارد این ناله

همان بهتر شوم بی دل ، کنا ر ِاین همه عاشق 

 .....

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 20:27

دسته بندي: اشعار خودم


......
بهت نمی گم دوسِت دارم...قسم می خورم دوسِت دارم…

بهت نمی گم هرچی می خوای بهت می دم...چون همه چيزم تويی…

نمی خوابم که خوابتو ببينم ...چون خيال تو خوشتر از خوابه…

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه گشتی تا روش گريه کنی ...صدام کن ...

قول نميدم اشکاتو پاک کنم ... ولی منم باهات گريه می کنم...

اگه دنبال مجسمه ی سکوتی بودی تا سرش داد بزنی , صدام کن...

قول می دم ساکت بمونم ...

اگه دنبال خرابه ای بودی که همه نفرتاتو توش دفن کنی...صدام کن

قلب من تنها خرابه ی وجود ِ توست..!!!

اگه يه روز خواستی بری ...حتما" صدام کن

قول نميدم نگهت دارم...اما می تونم باهات بيام ...هرجا که بری...البته می دونم که بهم

می گی  نیا ...!!!

اگه يه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد! بدون که منم رفتم .....

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 19:57

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یاد

مرا به یاد خواهی آورد 

آن چنان که باران ، غبار را از سنگ ِ قبر ِ کهنه ای می شوید 

تا نام ِ فراموش گشته ای بدرخشد

از پس ِ سال ها ...، مرا به یاد خواهی آورد ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 19:22

دسته بندي: شعر


دیگر چه خواهی

من که عمرم را به پایت ریختم 

زندگی ها را به پایت ریختم 

ای تو دیروز ِ من و امروز ِ من 

من که فردا را به پایت ریختم 

دیگر چه خواهی .... دیگر چه خواهی ..

.

من که با خوب و بد ِ تو سا ختم 

آبرویم را به خاک انداختم 

در سفر تا هفت شهر ِ عشق ِ تو 

من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه خواهی .... دیگر چه خواهی

...

من که همچون بت پرستیدم تو را 

هر کجا رفتم فقط دیدم تو را 

با تمام ِ گریه ها از دست ِ تو 

می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری 

حسرت و غم خوردنم را دوست داری ... 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 19:18

دسته بندي: شعر


تنهایم
 

در پس دنيا تنها مانده ام و نالان ,  در پی تو ميگردم

هميشه منو در خاطرت ياد کن ای همتای من

تو هميشه در روح و وجود من موج ميزنی

هر چند که دنيای کوچک من در امواج تو گم ميشود

ولی تو مرا هر چقدر کوچک و ناپايدار در خاطرت بگنجان

هميشه به تو فکر می کنم اميدوارم اين فکر يکطرفه نباشد البته می دانم که هست ...

آيا تو در انتخابهايت صحيح تصميم  گرفته بودی ؟

روزگاری نيست تا ما با هم نباشيم

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 19:3

دسته بندي: شعر


ده قدم که برداری از زمان خارج می شوی ...

 

ده قدم که برداری از زمان خارج می شوی 

ده قدم که برداری ازامپراطوری ماه و خورشید بیرون می شوی 

ده قدم تنها ...

ده قدم که برداری ، نه همهمه ي صدایی و نه تعجبی 

ده قدم که برداری ، دیگر گذشته ای نمی ماند ... 

ده قدم که برداری ... یا صد قدم یا هزار قدم ... فرقی نمی کند 

هنوز در قلب منی ... 

و هر کجا که بروی هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت ... 

... آنتوان دو سنت اگزوپری ...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 8:51

دسته بندي: شعر


دلم گرفته

چي بگم ... مثل هميشه دلم گرفته... مي خوام بازهم نگقتني ها رو بگم ... نا گفته هايي كه

فكر كنم زياد نيازي به گفتنشون نباشه.چون ميشه حدس زد بازمي خوام از چي حرف بزنم.

  با اين حال بازهم مي گم ... ضرر نداره...

خدايا خودمو سپردم دست ِ

تو... راه ِ درست رو بهم نشون بده . خدايا ، كشتي ِ دل ِ منو كه توي يه طوفان اسيره خودت

 به يه ساحل ِ امن برسون ... مثل ِ هميشه مي گم : " خدايا به اميد ِ تو..."

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 12 فروردین1385 ساعت 11:9

دسته بندي: شخصی


گاهی می اندیشم با خود که ....

عشق آن نيست که يک دل به صد ياردهيد عشق آن است که صد دل به يک ياردهيد

....

گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا ، با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مر گ مرا می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم...

شانه بالا زدنت را - بی قید- و تکان دادن دستت که:- مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر که:- عجب! عاقبت مرد؟! افسوس-

کاشکی می دیدم...

من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو

خاکستر کرد ...

شيشه پنجره را باران شست

از دل ِ من اما ،  چه كسي نقش ِ تو را خواهد شست...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 12 فروردین1385 ساعت 11:7

دسته بندي: شعر


نگید دنیا قشنگه ، قشنگیشو ندیدم ...

هنوز روي درخت ها ،   فقط جاي كلاغ  ِ

گل ها پر پرن اي واي  ،  يه ديوونه توُ باغ  ِ

 

دلم يه گوله آتيش  ،   تنم كوره ي داغ  ِ

ولي تو همه دنيا   ،   دريغ از يك چراغ  ِ ...

هنوز غم توُ وجودم   ،  عذاب ِ سينه سوزه

نگين گريه رو بس كن ،  نگين دنيا دو روزه.... نگين دنيا دو روزه ...!!!

.........................................................................

... دست ِ من گيركه اين دست همان است كه من ، بارها ازغم  ِهجران ِتو برسرزده ام ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 11 فروردین1385 ساعت 8:47

دسته بندي: شعر


تنهای تنها ...

سعی کن همیشه تنها باشی

زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت 

بگذار عظمت عشق را درک کنی 

زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد 

زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد

 

اما...

اما اگر روزی امد که عاشق شدی

تنها یک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقی را داشته باشی پاک ، مقدس و آسمانی

ومگذار که یاد ِ ما را ، طعم تلخ این حقیقت ببرد.


نمي دونم بنويسم با تشكرازچه كسي. اما هر كسي كه شعر ِ بالا رو گفته دستش درد نكنه ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت 12:16

دسته بندي: عشقولانه نویسی


شعری عشقولانه

خيلي وقت ِ كه ديگه هيچي واسم رنگي نداره

زندگي با همه چيزش واسه من حرفي نداره

چه كنم عاشقم و درد و دوايي كه ندارم

مجبورم درد بكشم تا كه دلم بهونه نگيره

واي چقدر سخته كه عاشق باشي و ا ينو بدوني

اون كه تو عاشقشي هيچ غمي از دنيا  نداره ...

نمي گم غم نداري ، خوب مي دونم ، مثل ِ مني

اما كاش مي فهميدي

 كه دل ِ من به غير ِ تو،... با هيچ كسي كاري نداره ...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت 12:14

دسته بندي: اشعار خودم


تک و تنها ...

این منم.. اینجا ، تک و تنها  

میان دستی از زخم ِ زمانه ... فقط همین

...

یک شب، به خوابم آمدی!
گفتی: ترانه بخوان!
گفتم: بخوانم، تا چه کسی بشنود؟
گفتی: من!
گفتم: تو که نیستی! عزیز!
گفتی: تمام این لحظه ها را،
با چه کسی حرف میزدی؟
گفتم با خودم!
گفتی: من در تو زنده ام!
گفتم: از این به بعد،
تنها برای تو می نویسم،...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت 0:13

دسته بندي: شعر


شکستن

تو از انسانيت بويي نبردي

 

تو از دنياي من چيزي نبردي

 

تو ا ينجايي ... ، درون ِ كوه ِ غم

 

در دل ِ تنهاي من ...

 

تو حتي فرصت ِ گفتن ندادي

 

پناهي هر چقدر اندك ندادي

 

غرورم را كه روزي هستي ام بود ،

 

شكستم ... !!!

 

شكست و رفت از يادم كه روزي من ، مني بودم ...

 

ميان اهل ِ دلبازان ، حديث و رهبري بودم

 

نمي دانم ...

 

نمي دانم چه بوده جرم ِ اين عاشق

 

نمي دانم ، نمي دانم، نمي دانم ...

 

نگو با خود كه نادانم ، نگو بي تو ، ميان سيل ِ غم ، افتاده از پايم ...

 

تو من را با خودم ، با هستي ام بيگانه كردي

 

مرا همچون خودت سر گشته و ديوانه كردي

 

تو رفتي ...

 

تو رفتي و ميان ِ اين دل ِ تنها

 

كنار ِ خاطرات و يادگاري ها

 

كنار قاب ِ عكسي از خودت اينجا

 

رها كردي خودم را با خودم تنها ...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 9 فروردین1385 ساعت 17:54

دسته بندي: اشعار خودم


نمی دانم ...

نمي دانم چرا تلخ است گفتارم

چرا مي گويم از سختي ، چرا مي نالم از تنهايي دنيا

چرا اشكم زتنهايي است

نمي دانم چرا مي سوزم از غربت

چرا مي ترسم از صحبت

چرا از همنشيني ها گريزانم

چرا تنها و حيرانم

نمي دانم نمي دانم ...؟؟؟

مينا  جان شرمنده . اين شعر پيشم قشنگ بود گفتم بد نيست توي بلاگم بنويسمش. بايد منو ببخشي. منو كه مي شناسي .همينم ديگه. كاريم نمي شه كرد... (( هِ هِ هِ  ... ديگه )) .  مي دوني كه منظورم از اين  هِ هِ هِ چيه ... ok

 

آه، بعد از مرگ ِ من ، يك نفر مي آيد از جنس ِغزل

 

مي نشيند او كنار قبر من

 

نيمه شب...

 

- قطره اشكي - بغض سردي - گريه اي

 

در سكوت سرد ِ قبرستان صدايش مثل فريادي بلند

 

مرده ها را نصف شب از خواب... مي كند بيدار

 

شمع ِ تاريكي ، به روي قبرمن اومي كند روشن

 

نام ِ من بر روي سنگ...، مي درخشد در دل ِ چشمان ِ او

 

بغض ياري مي دهد ...

 

شانه هاي استوارش ،گريه را سر مي دهد

 

من نگاهش مي كنم ، من صدايش مي كنم

 

او نمي فهمد حضورم را ولي،خاطراتش را برايم مي كند تكرار...

 

زندگي زيبا نبود...

 

عشق ‌آمد...

 

زندگي يكبار ديگر جان گرفت

 

من و اودر خيابانهاي رويا و خيال

 

از پي ‌آينده صحبت مي كنيم

 

اشك ياري مي دهد ...

 

مي زند فرياد و مي خواهد مرا:

 

((‌ آه رويايم كجايي؟؟؟‌آه رويايم بيا))

 

مي روم،دستش  ميان دست من ،اما چرا؟

 

او نمي فهمد حضورم را؟؟؟

 

باز هم در  آسمان ِ خاطره

 

بازم از ‌آن روز صحبت مي كند

 

‌آه...يادت هست اي روياي من!

 

روزهاي با تو بودن ...عشق،دريا،شعر،غم

 

‌آه،... رويا يادت هست  روياي من؟

 

مي زنم فرياد و(( ‌آري)) مي دهم

 

او نمي فهمد حضورم را ولي يك گل سرخ ِ قشنگ

 

مي گذارد روي تاريخ ِ وداع زندگي

 

مي رود ‌آرام...!!!

 

من صدايش مي زنم ،اماي صداي گريه اش...

 

‌آخر چرا؟؟؟ ... آخر چرا ؟؟؟

 

 

 

بر سنگ مزارم بنویسید

 

آشفته دلی خفته در این محفل خاموش

 

او زاده ی غم بود و زغم های جهان گشته فراموش ...

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 8 فروردین1385 ساعت 22:20

دسته بندي: شعر


سکوت

 

گاهي وقتا آدم با اينکه همه کساني که دوسشون داره

کنارشن ولي احساس مي کنه خيلي تنهاست

گاهي وقتا آدم هيچ مشکلي نداره ولي احساس مي کنه خيلي ناراحته

اگه ازت علت ناراحتيتو بپرسن هيچ جوابي نداري بدي

ولي فقط اينو مي دوني که خيلي ناراحتي........

  

مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است. در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم ...

 

 

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند ازهر صدايي بلندتراست ايتاليايي

 

 

ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است

 

 

بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 8 فروردین1385 ساعت 11:13

دسته بندي: شعر


::::::

 

 

 

 

 

      

 زندگي بدون عشق مثل ساندويچ بدون نوشابه است 

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 7 فروردین1385 ساعت 20:8

دسته بندي: عکس


زیر ِ باران باید رفت ...

 

عشق را زير باران بايد جُست ...

 

 

 

 

ديروز ، امروز ، فردا ... همين روزهاست كه عمر ِ آدم رو رقم مي زنه . عمري كه تا بخواهيم  به خودمون يه تكوني بديم سر اومده و رفته. آخ كه چقدر دنيا بي وفاست .. نه بايد بگم چقدر آدم هاي اين دنيا بي وفان . به هر طرف كه نگاه مي كنم هر كس داره از دردِ بي وفايي و جدايي ناله مي كنه .

به نظر شما چرا بايد اينجور باشه ؟ چرا خيلي ها فكر مي كنن كه تا ابد موندگار هستن . چرا خيلي ها فكر مي كنن كه هميشه درا وج هستن . چرا ... نمي دونم بايد از كي جواب بگيرم . نمي دونم چرا وقتي جايي حرف ِ دل رو به زبون مي يارم تنها جوابي كه مي شنوم  فقط يه صداي آهِ . آهي كه توي خودش هزاران حرفِ نگفته رو داره ...ولي يه چيزي رو خوب مي دونم و اون اينه كه دنيا ارزش هيچ كدوم از اين كارهايي رو كه ما داريم مي كنيم نداره . دنيا به هيچ كس رحم نمي كنه .

دنيا نمي تونه ببينه كه يه نفر روز ِ خوشي به چشمش ببينه. اين بازيه روزگاره كه هميشه آدم ها رو به بازي مي كِشه و يكدفه جر زني مي كنه. بدون اينكه بفهميم كه چي شده و چي رفته يهو خودمون رو تنها و بي كس مي بينيم و يكدفعه مي بينيم كه غم وغصه دنيا روي سرمون ريخته و داره هرلحظه ما رو به مرگ نزديك و نزديك تر مي كنه ... و من حديث با گذشتن از ديروز و زندگي درامروز دارم به مرگ نزديك و نزديك تر مي شم .

خدايا منو ياري كن كه امروزم بهتر و روشن تر از ديروزم باشه . روزي مي رسه كه  من از وابستگي ها جدا مي شم و من مشتاقانه به سوي آن روز كه در امتداد ِ جاده ي آن مرگ سو سو مي زنه در حركتم . بايد به راهم ادامه دهم . البته اگر عمري باقي بود ...

 

امروز كه در دست ِ توام مرحمتي كن ، فردا كه شوم خاك چه سود اشك ِ ندامت

 

()()()

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!!

اي كاش معلم زندگي هيچ گاه واژه عشق را برايم معنا نمي كرد تا اينگونه عاشق ِشيطنت ِ چشمانت شوم و درراه ِعشقت مجنون ترين مجنون ِتيمارستان ِعالم ِآن سوي هستي شوم...

 

 


نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 7 فروردین1385 ساعت 19:32

دسته بندي: شعر


عید ...

 


عاقبت ظلم تو رو يه روز تلافي مي كنم

اشكامو پاك مي كنم با دل تباهي مي كنم

مي ياد اون روزي كه تو قهر دلم رو ببيني

چشماتو باز بكني حقيقتو خوب ببيني

مي ياد اون روزي كه من نامه هاتو پاره كنم

مي ياد اون روزي كه من غم ِ دلمو چاره كنم

اگه اون روز برسه منم برات ناز مي كنم

با غم و غصه و دردم تو رو غمساز مي كنم

اگه دل تاب بياره منم به اون روز مي رسم

روي ابرها مي شينم به آسمون ها مي رسم

تو مي خواي تا مي توني دل ِ منو خون بكني

با رقيبام بشيني منو تو ديوونه كني

اما هر روز ِ خوشي ، تنگ ِ غروبي هم داره

شباي سرد وسياه ، صبح سپيدي هم داره

......

اين هم يه عكس خوشكل از سفره هفت سين ِ امسا لمون

اميدوارم امسال سال خوبي واسه همه شماها و همچنين خودم و خانواده ام باشه...آمين ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 3 فروردین1385 ساعت 11:5

دسته بندي: شعر


عید عید عیدونه

سلام . فرا رسيدن عيد نوروز رو به همه شما عزيزا ن تبريك مي گم . اميدوارم كه سا ل خوب و همراه با موفقيتي داشته باشين . منو ا ز دعاي خيرتون بي نصيب نزارين چرا كه محتاجم به دعا . همين ...

.....

 

قصه گذشته هاي خوب ِ من 

خيلي زود مثل ِ يه خواب تموم شدن 

حالا بايد سر رو  زانوم  بزارم 

تا قيامت اشك ِ حسرت ببارم 

دل ِ هيشكي مثل ِ من غم نداره

مثل ِ من غربت و ماتم نداره

حالا كه گريه دواي دردمه

چرا چشمم اشكشو كم مي ياره

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد 

تا قيامت دل ِ من گريه مي خواد ...

سرنوشت چشاش كوره نمي بينه

زخم ِ خنجرش مي مونه تُو سينه

لب ِ بسته، سينه ي غرق ِ به خون 

قصه ي موندنه آدم همينه 

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد

تا قيامت دل ِ من گريه مي خواد ...

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 1 فروردین1385 ساعت 8:44

دسته بندي: شعر





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از