چشمهانم را بسته بودم ودرخیالم دستان زخمی اما مهربانت را که ازغم و درد زمانه خسته بود در دست گرفتم ... چقدر زیبا بود ... ! دل ِ من به گرمی دستانت نیاز داشت
و چه زیبا بود لحظه با هم بودن و دست در دست هم داشتن ... ! چشمانم را باز کردم و با ناباوری دیدم که دستان کوچکم در وسعت مهربانی دستانت نشسته است
باورم نمی شد ...خوشحال بودم؛کمی هم ناراحت.خوشحال از خوشحالیت و ناراحت از
دل دیوانه خودم .ناراحت بودم که شاید برای همیشه دستانت رانداشته باشم. ناراحت بودم که شاید روزی تو را ازدست دهم.ناراحت بودم که شاید دست های تو مال دیگری باشد. ناراحت بودم ازاینکه روزگاری تورا مال دیگری بینم.اما خوشحال هم بودم.........
ازاینکه می دیدم خوشحالی...!!!!می خواهم دوباره دستانم را بگیری و این بارقلبم را حس کنی.
همانگونه که من درآن لحظه قلبت را حس کردم......!!! قلبی که ساده بود و بی ریا .......!
قلبی که حس کردم نیمه گمشده قلبم است ...! دستان من برای تو. فقط برای تو. البته اگر قابل بدانی...
--------------------------------------------------------------------------------
هر پست یک نکته :
به كسي عشق بورزكه لايق عشق باشد، نه تشنه عشق، چون تشنه روزي سيراب مي شود
--------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در شنبه 30 اردیبهشت1385 ساعت 23:30
دسته بندي: عشقولانه نویسی






