امشب من و دوسته عزیزم مینا رفتیم بیرون تا آخرین شبه سال 86 رو در کنار هم بگذرونیم . سوار تاکسی شدیم . اگه بدونین چه طوری رسیدیم مقصد؟ راننده تاکسی یه آدم کم طاقت و عصبی ، از طرفی شهر خیلی خیلی شلوغ و پلوغ . راننده قبل از اینکه به میدونه شهر برسه دید ترافیک خیلی سنگینه و همه پشته چراغ قرمز دارن پر پر میشن، طاقت نیاورد و فرمونو پیچوند و گفت از یه راهه دیگه می رسونه ما رو . دست فرمونشو هم که نگو ... وای وای وای وای . دل و رودمونو ریخت به هم . اینقده بد رانندگی کرد که هی من و مینا می یفتادیم روی همدیگه . بینه راه مینا میگفت می خوام اول برم لباس بگیرم و منم که شوخیم گل کرده بود می گفتم اگه به سلامت برسیم لباس که سهله هر چی بخوای می گیریم. و من هی می گفتم آقا تو رو خدا رحم کن ما جوونیم ، آرزو داریم... خلاصه بعده یه عالمه بالا پایین پریدن رسیدیم .
با هم رفتیم و آخرین قدم های سال 86 رو برداشتیم . آخرین بستنی در سال 86 رو هم با همدیگه رفتیم و نوش جان کردیم . چقده چسبید . یه عالمه هم پیاده روی کردیم . بعدش هم با یه دستای پر از چیزای جور وا جور که البته بیشترش ماله من بود و مینا جان زحمته حملش رو کشید برگشتیم . امشب خیلی ازش کار کشیدم . (مینا اگه بدونه الانه اینو نوشتم پوستمو می کنه )
دارم فک می کنم به سال 86. سالی پر از تلخی و شیرینی . بزار تا همینجاش بمونه و بیشتر نگم . چون خیلی طولانی و خسته کننده میشه .
امیدوارم سالی که داره یواش یواش می یادش ساله خوبی باشه .



