تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
آخرین ساعات سال 86 چی گذشت؟

امشب من و دوسته عزیزم مینا رفتیم بیرون تا آخرین شبه سال 86 رو در کنار هم بگذرونیم . سوار تاکسی شدیم . اگه بدونین چه طوری رسیدیم مقصد؟ راننده تاکسی یه آدم کم طاقت و عصبی ، از طرفی شهر خیلی خیلی شلوغ و پلوغ . راننده قبل از اینکه به میدونه شهر برسه دید ترافیک خیلی سنگینه و همه پشته چراغ قرمز دارن پر پر میشن، طاقت نیاورد و فرمونو پیچوند و گفت از یه راهه دیگه می رسونه ما رو . دست فرمونشو هم که نگو ... وای وای وای وای . دل و رودمونو ریخت به هم . اینقده بد رانندگی کرد که هی من و مینا می یفتادیم روی همدیگه . بینه راه مینا میگفت می خوام اول برم لباس بگیرم و منم که شوخیم گل کرده بود می گفتم اگه به سلامت برسیم لباس که سهله هر چی بخوای می گیریم. و من هی می گفتم آقا تو رو خدا رحم کن ما جوونیم ، آرزو داریم... خلاصه بعده یه عالمه بالا پایین پریدن رسیدیم .

با هم رفتیم و آخرین قدم های سال 86 رو برداشتیم . آخرین بستنی در سال 86 رو هم با همدیگه رفتیم و نوش جان کردیم . چقده چسبید . یه عالمه هم پیاده روی کردیم . بعدش هم با یه دستای پر از چیزای جور وا جور که البته بیشترش ماله من بود و مینا جان زحمته حملش رو کشید برگشتیم . امشب خیلی ازش کار کشیدم . (مینا اگه بدونه الانه اینو نوشتم پوستمو می کنه )

دارم فک می کنم به سال 86. سالی پر از تلخی و شیرینی . بزار تا همینجاش بمونه و بیشتر نگم . چون خیلی طولانی و خسته کننده میشه .

امیدوارم سالی که داره یواش یواش می یادش ساله خوبی باشه .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 22:6

دسته بندي: شخصی


تنهایی

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من ...

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آوازه قناری ها...

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

وبه چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :

"دست هایت را دوست می دارم"

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 14:37

دسته بندي: شعر


نوادگانه من؟؟؟

بازم حدیثه جوون منو دعوت کرد به یه بازیه دیگه .... بازیه نامه نوشتن به نوادگانمون .این بازی یه نامه هست برای هزاره پنجاه و دوم . هر کی می تونه نامه ای حداکثر در چهار صفحه (۶۰۰۰ کاراکتر) در مورده هر چی که دوس داره بنویسه و برای KEO بفرسته تا در یه سری DVD  نوشته بشن و با ماهواره KEO برن فضا .این ماهواره به این صورته که بعد از پنجاه هزار سال گردش به دور زمین، دوباره به زمین بر می گرده .

* حالا میخونیم نامه بی سر و ته منو :

سلام بچه های قد و نیم قده من . اصلا شاید منو نشناسین و بگین این کیه که ما رو بچه های خودش میدونه....

من یکی بودم مثله الانه شما . اصلا شما چه شکلی هستین . مثله ما آدم ها هستین یا نه یه جوره دیگه این ؟ شاید بلندتر شده باشین . خیلی بلندتر ... !

زندگی اینجا شاید امتداد دو نگاه باشه . اونجا چی؟ زندگی اینجا شاید به هم نگاه کردن و بی توجه ازکناره هم گذشتن باشه . اونجا چطور؟ اصلا الان شما می دونیم من چی میگم؟

همش میگم شاید ... بهتون اطمینان نمی دم . آخه وقتی این نامه رو نوشتم هنوز نسلی نداشتم از خودم . و تصمیمم منقرض شدنه نسلم بود . نمی دونم . یعنی شما بچه های من هستین ؟؟؟ اگه بودین بدونین مامانتون همیشه دلش میخواست .... دلش چی می خواست؟؟؟ دلش میخواست زندگی کنه . نه اینکه زنده بمونه ها ، نه ... دلش میخواست تا وقتی که هست از فرصتهاش استفاده کنه ولی همیشه عجله می کرد . اما شما اینطور نباشین ...

 

چه نامه چرت و پرتی نوشتم من .... بیچاره نوادگانه من که بخوان اینو بخونن. مطمئنم می پرسن چرا مامان بزرگمون اینارو نوشته . اینا یعنی چی؟

 


نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت 21:57

دسته بندي: بازی وبلاگی


آرزوهای دست نایافتنی...

امشب من و مینا داشتیم با هم بر می گشتیم خونه. مینا چشماش پره اشک و من داشتم کاری می کردم شاید بخنده . اما غافل از اینکه دله خودم هم پره غمه و آخرش نتونستم دووم بیارم  و اعتراف کردم که منم غصه دارم فقط لبم خندونه. خلاصه تا تونستیم بین راه با هم درد دل کردیم.

داشتیم از آرزوهامون می گفتیم ... اصلا آرزو چی هست . اصلا چرا آرزو... چرا؟؟؟

دیگه واژه آرزو هم واسه هیچ کدوممون معنی نداشت ... شاید داشتنه یه سقف و یه خونه شیک و پیک آرزوی مینا بود و شاید داشته یه ماشین که مثلا من عشقه ماشینم آرزوی من بود ، اون هم با یه زندگیه مجردی ...

یه زندگی خالی از مرد که بخواد مزاحمه کارو زندگیمون بشه . و اونوقت من بیام دنباله مینا با هم بریم سفر . بریم اون دور دورا . بریم و از مرزه سیاه و سفیده این شهر خارج شیم . بریم جایی که هیشکی نباشه . فقط من و اون و آرزوهای دست نیافتنیمون باشه . بریم و از این آدمک ها دور شیم . آدمک هایی که هر روز ما می بینیمشون  و اونها هم ما رو می بینن . شاید دیگه تکراری شده باشیم واسه همدیگه  ما و آدمک های این شهر .... می رفتیم و می رفتیم و هی می رفتیم . بینه راه می رفتیم پیشه دوسته عزیزم حدیثه... می رفتیم پیشش تا اینکه  واسه چند لحظه هم که شده حس کنیم بهترین دوستای دنیا هستیم ما ها . من ... مینا ... حدیثه ... و اونی که اصلا نمیشه ازش نگفت . مریمه عزیز رو میگم. حالا برگشتنی یادمون باشه به مریم هم سر بزنیم . مریم خوشحال میشه ....و بعد باز هم بریم به ناکجا ...ولی آخرش هنوز اینا واسه ما آرزو نشد ... . آرزو ... نمیدونم چرا امشب گریم نمی گیره . چرا بغضم از جلوی گلوم تکون نمی خوره .... .دلم داره پر می زنه تا دیروزها . چی بر من گذشت ... کی میدونه ... یه زمانی ( دورانه بچه گیهامو میگم ) شاید آرزوی من داشتنه یه دوچرخه با کاغذهای رنگی بود  که اونو هم هیچ وقت نداشتم . شاید آرزوم ... شاید آرزوم و شاید و شاید های فراوانی آرزوم... آرزوم چی بود ... ؟ و اما الان ...! گذشته من رفت ... کودکی هامو با خودش برد . گریه هامو هم برد ....و ما هنوز داریم به راه ادامه میدیم . من و مینا هنوز داریم می ریم . مثله اینکه قصدمون توقف کردن نیس ... مثله اینکه دوس داریم تا ابد بریم و بریم و بریم و با خودمون ببریم اون چیزی رو بهش می گفتیم آرزوووو...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 23:36

دسته بندي: شخصی


منم هستم ........
من از طرفه حدیثه عزیز به این بازی دعوت شدم. ۷ تا آهنگ رو که خیلی دوسشون

دارم اینجا می زارم....اولین آهنگو همونی میزارم که حدیثه هم گذاشته بود.

* ترانه سوگند از هایده :

به چشمهای تو سوگند که عشقت واسه من رنگه جنونه

به چشمای تو سوگند که عشقت مثله آتیشه تو قلبم مثله خونه

اگه یاره تو باشم با این دستای خستم واسه تو لونه می سازم

تو همین قلبه شکستم

به چشمای تو سوگند...

به چشمهای تو سوگند...

* بازم از هایده ترانه یار قدیمی:

سلامه من به تو یاره قدیمی ... منم همون هواداره قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم...ولی بی تو سبوی می شکستم...

همه تشنه لبیم ساقی کجایی...گرفتاره شبیم ساقی کجایی...

*ترانه آخرین طبیب از مهستی

تو آخرین طبیبی که لحظه های آخر به داده من رسیدی

تو نوری از خدایی ... تو پیغامه خدا رو ... به گوشه من رساندی... به روحه من دمیدی

زیباترین بهاری ... پایانه انتظاری ... برای این منه تنها

تو یک حریم امنی... تو بهترین دوایی برای خستگی هام

*ترانه فاصله از سیاوش قمیشی

روی سکوی کناره پنجره ... همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم ، همیشه یاره منه

کاغذهای خط خطی از کناره در بازه پنجره می پرن توی کوچه

سرحال از اینکه آزاد شدن ... نمی دونن که اسیره دله سنگه باد شدن

دیگه بیداریه شب عادتمه ... همدمه سکوته تنهاییه من ... تیک تیکه ساعتمه...

*ترانه آسمون کبود از ایرج مهدیان

بازم تنگه غروبه ای خدا دلم تنگه...هرجا که برم من آسمون همین رنگه

ای آسمونه کبود ... مگه من چه بد کردم ...که دلم زدامه بلا...نشود رها یک دم...

* ترانه عشق من ار سروش

عشقـــــــــه من .... یادم کن گاهی که به دل دارم آهی

تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من ... بدون که به عشقت صادقم من ...

*ترانه خرچنگ های مردابی از حبیب

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حاله کلاغای قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباوره خیال پرست...

زشب نشینی خرچنگ های مردابی ... چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرز علف های باغه کال پرست...!

همه از جمله دوستای گلم  حدیثه عزیز ، مینا جوون ، مریمه گلم وووو و هر کی اومد

اینجا دعوته . کدوم آهنگو دوس دارین...؟!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 14:6

دسته بندي: بازی وبلاگی


حرفی نیست
حر فی برای گفتن ندارم انگار ، و نه بهانه ای برای زیستن .

راستی به کجای زندگی رسیده ایم ما؟چند سال و ماه هست که راه افتاده ام؟

یادم نیست ... خسته ام ... خسته ! خیلی خسته .

می نشینم و نگاهم پر می زند تا دیروز ها.

دیروز و دیروزهایی که رفته اند و مثل کودکی ام سپری شده اند.

می دانی؟

شاید هم اشتباه کرده ام ، پرم از حرفم ، اما همه جملات تکراری از یادم رفته.

دستانم در این  شب سیاه  و  ظلمانی تنها سنگ ریزه های بی جان می یابد

که بدرد شکستن تنها می خورد. شکستن شیشه این پنچره غم آلود انگار باز

به  کودکی هایم  برگشته ام  و سنگ ریزه ها را شیطنت آمیز به سویت پرتاب

می کنم . بر می گردی و مبهوت نگاهم می کنی . شاید شیطنت را در نگاهم

می خوانی . اما نمی دانم چرا نمی خندی .

نکند تو هم خنده هایت را از یاد برده ای؟

یا آن را در سیاهی گم کرده ای ؟ 

این سیاهی لعنتی انگار که می خواهد همه چیز را از ما بگیرد.

کاش میشد تغیرش داد...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 23:48

دسته بندي: عشقولانه نویسی





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از