تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
به چپ ،چپ...به راست ،راست

امروز یعنی شنبه 21 اردیبهشت 87 واسه من روز خیلی خوبی بود. اول اینکه بگم موفق شدم صبح خیلی زود بیدار شم . ( مینا جووون زنگید و منو بیدار کرد، البته 30 دقیقه بعد از تلفن مینا جون از رختخواب پریدم پایین )

امروز رفته بودم دانشگاه. دنباله ادامه کارهای فارغ التحصیلیم. هوا خیلی خیلی گرم بود. دما بالای 40 درجه.عینه سرباز ها امروز رو همش داشتم دوی امدادی می رفتم . بعضی هاشون هم دوی بامانع بود.تازشم ،کلی رژه هم رفتم.موفق شدم تمامی امضاهای لازم رو بگیرم. البته با هزار تا بدو بدو از این سر دانشگاه تا اون سر دانشگاه. بیشتر از ده بار پله های ساختمان اداری و دانشکده فنی و مندسیم رو بالا پایین رفتم. واسه کارت ژتون هم یه عالمه دویدم. اگه میدونستم اینقدر یه ژتون پس دادن امضا گرفتن می خواد بی خیال میشدم و میگفتم ژتون ندارم .

خلاصه . الان دارم به جاهای جالبش میرسم. امروز فقط مونده بود یه امضای دیگه بگیرم که کارم کاملا تمام شه . رفتم قسمت مربوطه دیدم که مسئولش نیس. کلی وایسادیم. آخرش مسئوله با ابروهای گره کرده اومد . تو نگو آقاهه مرخصی ساعتی گرفته بود رفته بود بیمارستان کار داشت. چند نفری بودیم که منتظره اومدن آقاهه بودیم . یهو یه آقا دانشجوهه گفت :"این چه وضعیه ؟؟؟کارمند باید در ساعت اداری سر کارش باشه...یه عالمه معطل شدیم. "واییییییییییییییی .... آقا کارمنده از کوره در رفت ...آتیشی شد . پاشده شد که آقا دانشجوهه رو بزنه . منو می گی ؟؟؟ اون وسط هی می گفتم آقا تو رو خدا کوتاه بیا ، همین یه امضا مونده تا کارام تمام شه . تو رو خدا بی خیاله دعوا شین . کو گوشه شنوا . خودمو مینا هم حرص می خوردیم و هم ترکیده بودیم از خنده ... دعوا بالا گرفت . کارمنده بلند شد که دانشجوهه رو بزنه. خلاصه جونمون به لبمون رسید تا وضعیت عادی شد. بعدش دیگه کارامون رو انجام داد . منم با خوشحالیه تمام برگه رو گرفتم و رفتم دبیرخونه شماره زد و بردم تحویل امور فارغ التحصیلان دادم . قراره 10 خردا مدرک موقتم رو بهم بدن. بعد از هوای گرم و این همه ماجرا و خندیدن باری دیگر خوردن فالوده با مینا جوونم واقعا بهم چسبید. لیسانس هم قبولیده شدم انگاری . دارم می فکرم ببینم که برم یا نرم. خب. ذوقیده بودم خیلی ...

جای یه دوستم خیلی خالیه که بیاد اینجا و اینو بخونه. ولی کاش میدونست هر جا که هست من همیشه به یادشم و واسش آرزوی موفقیت هم توی درس و هم توی زندگیش می کنم...!

اینم یه عکس خوشگل از برگه پر از امضا ...


 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 16:20

دسته بندي: شخصی


بیدارم بیدارم بیدارم

باز ساعت از 12 شب گذشت و من همچنان به رسمه شب های دیگر بیدارم. بیدارم و دارم به وجود خود می نگرم . وجودی موفق. وجودی خوشبخت ... مدتی بود خودم را از یاد برده بودم .امشب خیلی دوست داشتم بنویسم . اما نمی دانم چرا حرفهای دلم را قادر نیستم روی زبان بیاورم . شاید چون گفتنی نیستند ... شاید چون اصلا حرف نیستند. تلاطم امواج درونم هستند که گاه گاهی خود را به دیواره قلبم می کوبند تا بگویند ما هم هستیم . محکم و استوار در کنارت ، تو هم باش ...! من هستم . اینجا . باری دیگر در اتاق کاغذیه خود. در دنیایی از کاغذ ، دنیایی زیبا و در عین حال ساده و دوست داشتنی .

 

دوست داشتم بنویسم و آپ کنم وبلاگمو . همین ...!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 1:10

دسته بندي: دست نوشته


غم

پدرم نمی تواند حرف بزند . مادرم هم درست نمی بیند. و من...هم می توانم حرف بزنم و هم ببینم . اما..... پدر از من بهتر حرف می زند و مادر هم از من بهتر می بیند.من گم شده ام. در اتاقی کاغذی که روزگاری با دستان من و صدای پدر و دیدگان مادر ساخته ام .من در خود گم شده ام – در خلوت بی انتهای این شب ها .

دلم عجیب گرفته است ...

این روزها مهربان شده ام . می گذرم – ساده ... از کنار همه چیز . ! شب ها تا ساعت 10 کار می کنم –  تا نیمه های شب بیدارم – وقتی می خوابم که خروسان محل آواز تنهایی خود را سر می دهند. عجیب این روزها سحرخیز شده ام – دیگر خواب ندارم .

دلم عجیب گرفته است ...

دلم از خودم هم گرفته است . دستانم هنوز می نویسد . چشمانم هنوز به در است . من فراموش شده هستم . فراموش شده از ذهن همه . رویاهایم را به باد سپرده ام . دیگر آرزو برایم معنایی ندارد . گرسنه نمی شوم . کفش هایم دهان باز کرده اند ،اما انگار نه انگار ... حتی نگاهشان هم نمی کنم . من فراموش شده هستم . فراموش شده از ذهنه همه ...!!!

دوست داشتم بنویسم ... همین !


 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 21:49

دسته بندي: دست نوشته


چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چقدر سخته سکوت آن دم که در دل هزار حرف نگفته داری

کاش میتونستم حال و هوای این روزای دلم رو اینجا بنویسم.افسوس...نمی تونم. این بار واقعا

نمی تونم اینجابنویسم اون چیزی رو که میخوام و توی دلمه ...

فقط یه چیز می نویسم .... " چــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟!!! "

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت 22:30

دسته بندي: شخصی





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از