تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
صورتی

چهاردهم اردیبهشت 86 فرصتی دست داد و تونستم در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران حضور داشته باشم. یکی از کتابهایی که به امضاء خود نویسنده گرفتمش، کتاب روانشناسی طبیعت بود. مطالب جالبی در مورد رنگ ها و تاثیر آنها در طبیعت و سلیقه اشخاص نوشته بود. رنگی که خیلی دوسش دارم صورتیه . دیدم بد نیس مطالبی کوتاه در رابطه با این رنگ اینجا بنویسم. پس باز هم با همدیگه می خونیم :





رنگ صورتی

رنگ صورتی رنگی است با آرامش و بی آزار فقط درخودش است ، مثل روز مقداری از رنگ قرمز که رنگ اصلی می باشد در آن ترکیب شده و بصورت رنگ صورتی تبدیل شده است.مثل جوانانی که در سن شانزده سالگی خودرابه محیط تطبیق می کنند، در محیط پرورش زا می شود ،رنگ صورتی هم همین حال را دارا می باشد.این فرد به خود غرور و شخصیت می دهد ،به زندگی آینده فکر می کند و زودرنج است (مثله من) . دوست ندارد کسی از او عیب جویی کند چون به سوی امید و آرزو می رود.دوست دارد چیزهای جدید و مدرن در تفکر خود جای دهد .قلبی پر از شادیها در پیش دارد .خیلی ملوس و مهربان و بامحبت به نظر می رسد. (آره دیگه صورتیم دیگه ) :D

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 23:23

دسته بندي: عمومی


داستان

شاید این داستان رو قبلا هم شنیده باشید.ولی خب ،حیفم اومد ننویسمش اینجا.خب ،حالا با همدیگه میخویم

قورباغه ها
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
مسابقه شروع شد....راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: "اوه,عجب کار مشکلی!!" "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند." یا: "هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده!" قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...بجز بعضی که هنوز داشتند بالا وبالاتر می رفتند...

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف میشدن. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کاری رو انجام داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که... برنده ی مسابقه کر بوده!!!

***

نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که:

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره پس: همیشه.... مثبت فکر کنید! و هیشه باور داشته باشید: من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم .آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت .به اون ها کمی امید بدید!! کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!


باتشکر از حسین هاشمی...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت 22:56

دسته بندي: عمومی


ایران و ایرانی

بنده جزو اقوام ایرانی نیستم. ولی تمایل دارم از ایران و آریایی ها و مطالبی حوزه این مسائل اینجا بنویسم. اگر عمری باقی بود از اجداد خود و اینکه چگونه ایرانی شدیم اینجا مطالبی به میان خواهم آورد :

 

آریایی ها

 

آریا، نامی است که نیاکان مشترک اقوام ایرانی و هندی (مردمان شمال هند) (آنان که به زبان‌های هند و ایرانی سخن می‌گفتند) خود را بدان معرفی می كردند و آن را به معنی نجیب ،شريف، اصيل و آزاده دانسته‌اند. کسی که وابسته و از تبار قوم آریا باشد آریایی، آرین یا آریان می‌نامند.

تنها مورد کاربرد مجاز اصطلاح آريايی درباره اقوامی است كه در ازمنه باستانی خود، خويشتن را آريا می ناميدند. هنديان و ايرانيان و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايرانی زبان آسيای ميانه خود را آريا مي خواندند. (ا. م. دياكونوف: تاريخ ماد، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380، ص 142.)

نام ایران نيز از اين ريشه مشتق شده است. نمونهٔ این اشاره‌ها را می‌توان در اوستا، سنگ‌نبشته‌های هخامنشی و متن‌های کهن هندو (مانند ریگ‌ودا) دید. مورخان قدیم از آن نام برده و هرودوت و بطلمیوس چند قوم را به نام آريایى یاد كرده‌اند. پژوهش گسترده در پیرامون اين واژه انجام شده و اختلافات بسيارى به ميان آمده‌است.

در اواخر سدهٔ ۱۸ شناساى دو شاخهٔ زبان آسيایى يعنی سانسکریت و اوستایی آغاز شد، دانشمندان به شباهت تام زبان سانسكريت با زبانهاى یونانی و لاتینی و کلتی و آلمانی پى بردند و اين شباهت آشکار كرد كه تمام این زبان ها دارای یک نیای مشترک هستند.

در سدهٔ نوزدهم، پس از آنکه زبان‌شناسان زبان‌های هندوایرانی و اروپایی را هم‌ریشه یافتند، برخی از اروپاییان واژهٔ آریایی را به معنای کسی که به زبانی هندواروپایی سخن می‌گوید به کار بردند. در سال‌های پایانی سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم، در آلمان و انگلیس، برخی این واژه را برای توصیف مردم شمال اروپا و اقوام ژرمن به کار می‌بردند. این کاربرد نو از این واژه، پس از جنگ جهانی اول، دست‌مایهٔ گروه‌های نژادپرست آلمانی و به‌ویژه حزب نازی شد.

 

خاستگاه آریاییان

درباره خاستگاه آریائیان که در نوشته‌های کهن اوستا از آن به نام ایرانویج نام برده شده است چند دیدگاه طرح شده است:

یکی از این دیدگاه‌ها می‌گوید که آریائیان در حدود هشت‌هزار سال پیش در جنوب سیبری و در اطراف دریاچه آرال می‌زیستند که با مهاجرتی که به طرف جنوب داشتند بخشی به هند و افغانستان و بخشی نیز به طرف کوههای قفقاز حرکت کرده‌اند که قوم‌های ماد و پارس از کوهها گذشتند و در اطراف دریاچه ارومیه سکنی گزیداند و بخش دیگری به سمت اروپا حرکت کردند. دیگر دیدگاه‌ها آناتولی؛آذرآبادگان؛قفقاز و... را خاستگاه نخست این قوم می‌داند. تازه‌ترین دیدگاه‌ را در این باره جهانشاه درخشانی طرح کرده است. وی خاستگاه این قوم را بستر کنونی خلیج فارس می‌داند که در دوران یخبندان بی آب بوده و پس از بالا آمدن آبهای دریای آزاد آریاییان به تدریج به فلات ایران و پهنه‌های میانرودان تا فلسطین کوچ کرده‌اند و تمدن‌های آغازین آن دیارها را بنیاد گذارده اند. بر پایه همین دیدگاه پهنه‌های شمالی نمی‌توانسته‌اند خاستگاه آریائیان بوده باشند زیرا هوای سرد دوران یخبندان امکان زیست در آن مناطق را نمی‌داده‌است.

 

منبع: آریایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 23:56

دسته بندي: تاریخی


اخوان ثالث

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر، آینه ی بهشت ، اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر ، که هرچه کرد او کرد ...!

***

شعر دریچه ها ، شاعر مهدی اخوان ثالث ، گزیده ای از کتاب صدای شعر امروز ،

به گزینش احمدمنطقی- بهمن مه آبادی


***


آرامگاه مهدی اخوان ثالث شاعر معاصر. سال گذشته یعنی آبانماه 86 فرصتی دست داد تا بر مزار آن شاعر عالیقدر حضور داشته باشم و این عکس ها رو هم در یه هوای سرد ولی آفتابی گرفتم ... روحش شاد ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت 2:18

دسته بندي: شعر


کوروش کبیر
به نام دادار اورمزد

به نام شهنشاه کوروش پاک ... که بوسند شاهان پی اش را به خاک

آقای محسن.ر همیشه در مورد کورش کبیر با من حرف میزد و من همیشه زیاد توجهی نمی کردم. مدت ها پیش در مورد کوروش کبیر کمی تحقیق کردم و خیلی برام جالب بود و علاقمند شدم به اینکه از کوروش بیشتر بدونم.

گذری بر زندگی کوروش بزرگ

کوروش دوم ، معروف به کوروش بزرگ یا کورش کبیر ( 559-528 پیش از میلاد ) شاه ایران ، به‌خاطر بخشندگی‌، بزرگ منشی ، بنیان گذاشتن حقوق بشر ، پایه گذاری نخستین امپراطوری چند قومیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و... شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دوره‌ی شاهنشاهی ایرانیان می باشد. واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان ، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود ، ‌او را سرور و قانونگذار می نامیدند . یهود یان این پادشاه را به منزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند ،‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده ، بسیاری از بزرگان جهان ذوالقرنین قرآن فرزند نیک سرشت خداوند را کوروش هخامنشی میدانند و نصبت دادن آن را به اسکندر ملعون کاری ابله هانه میدانند . کوروش سرسلسله هخامنشی ، داریوش بزرگ ، خشایارشا ، اسکندر مقدونی گزینه هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته ، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن ، تورات ، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می باشد.


برای مشاهده مطالب بیشتر درباره زندگی کوروش کبیر بر روی لینک ادامه مطلب در قسمت پایین کلیک کنید :

 



و در آخر :

به باور بسیاری از حقوق دانان کهن آمریکایی و انگلیسی کتاب کوروپدیا - کوروش بزرگ سرلوحه بنیان گذاران آزادی و دموکراسی غربی در جهان بوده است . در جهان امروز یونسکو کورش بزرگ - اسکندر مقدونی و سزار را سه ابر مرد جهان معرفی کرده اند . ولی به راستی موج تبلیغات گسترده غربیان برای سزار و اسکندر یونانی کجا و گمنامی کوروش بزرگ از آسیا که الگو و سرور اسکندر و سزار بوده است کجا ؟ اسکندری گویی اینکه از دیدگاه بزرگی و دانش جهانگشایی برترین روزگار خود بوده ولی فساد اخلاقی و زندگی آلوده اش بر همگان آشکار است . حال آنکه شخصی مانند کوروش بزرگ از همه لحاظ بر سزار و اسکندر برتری داشته است و نامش در قرآن به نام ذوالقرنین و در تورات به نام کوروش فرستاده خداوند آمده است ولی هرگز سخنی از او در ایران نشده است . تندیسی شایسته و بایسته این ابر مرد جهان در ایران وجود ندارد . فیلم و مستند جهانی شایسته وی ساخته نشده است . نامش برای آغاز سال آورده نشده است . فقط ملت ایران بودند که هنوز پس از هزاران سال از درگذشت وی در هنگام آغاز جشن ملی نوروز با سبدها و دسته های گل راهی آرامگاه ابدی وی در پاسارگاد می شوند تا ادای احترام کرده باشند و با منش - کردار و ایران دوستی او پیمانی دوباره بسته باشند . شادی روان پاک این ابر نیک منش جهان را از یزدان پاک خواستاریم . .

منبع : http://weblog.zendehrood.com

انشاالله اگر عمری باقی بود تصمیم دارم مطالبی در مورد شاهان ایران و همچنین تاریخ و تمدن ایرانی اینجا منتشر کنم و میخوام به یاده همه بیارم که ما ایران و ایرانی هستیم . هر چند بنده آریایی نیستم ولی بسیار مشتاق به فرهنگ و تمدن باستان ِ این آب و خاک هستم .


ادامه مطلب
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 2:22

دسته بندي: تاریخی


اه اه اه توت فرنگی.............
به این میگن بدبختی با طعم توت فرنگی

وقتی که فکر می کنی بدتر از این نمیشه

و هی میشه و میشه و میشه

و اونوقت ...

تو بر می گردی

و مرده های داستان باید یه شب دیگه اضافه کاری بمونن ...!!!






قبلنا توی وبلاگم یه بخش داشتم به اسمه هر پست یک نکته . دوس دارم دوباره راش بندازم

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 2:59

دسته بندي: شعر


خاک خاک خاک .همش خاک

این روزا آسمون پر از گرد و خاکه . دیگه خیلی وقته یه آسمونه آبی رو ندیدم. هرچند واسه من دیگه فرقی هم نمی کنه که آسمون چه رنگی باشه. مثله بقیه چیزای زندگی بی تفاوت شده واسم.

از وقتی رفته دیگه نمی دونم چطور دارم شب و روز می گذرونم. اصلا نمی دونم چی شد که اینقد بهش دل بستم. پسر که نبود که بگم عاشقش شده باشم و بخوامش . شبا عینه دیوونه ها تا صبح بیدارم و صبح مثله این معتادا تا لنگه ظهر خوابم. عصرها هم که با بی حوصلگی میرم سر کار. باید کار کنم . محتاجه پولش هستم و الا قید کار رو هم می زدم. خیلی وقته دیگه به خودم نمی رسم. تیپ نمی زنم. خسته شدم. همش دارم فک می کنم که چرا...؟!



*
هل فیلم و فیلم دیدن نیستم. یه روز داداشیم و زن داداشی منو به زور نشوندن پای فیلم سنتوری.منم با بی حوصلگی نگاش کردم. حالا از اون روز به بعد گاهی می زارمش و خودم تنهایی نگاش می کنم. شعراش خیلی قشنگن. مخصوصا این :  با توام که داری به گریه م می خندی ...


 
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 17:19

دسته بندي: شخصی


اشک من





امروز بعده این همه سال یهویی یه یاده دوران دبستانم افتادم. اون روزای قشنگ. یاده مشق های هر شبم افتادم و اون دیکته هایی که همیشه باباییم ازم میگرفت و دوست داشتنه عدد 222. همیشه این عدد واسم یه حس خاصی داشت. یاده اون مهرهای قشنگی که وقتی نمره بیست می گرفتم معلم واسم می زد توی دفترم.. کوچیک که بودم زیاد وضعمون خوب نبود و من از داشتن بعضی چیزا محروم بودم . همیشه یادمه با دست های کوچولوم و یه عالمه کاغذ و جعبه دور ریختنی چیزای خیلی خیلی قشنگی می ساختم. هواپیما ، یخچال ، بالن ، ظرف های گلی ، تلویزیون ، خونه و و و ....! آرزوم بود یه دوچرخه داشته باشم از اون قشنگ رنگارنگاش . توی کوچمون چند از اون بچه پولدارا داشتن و من هیچ وقت نداشتم. شبا که می خوابیدم می گفتم خدایا من چشامو می بندمو و می خوابم و میخوام صبح که پاشدم دوچرخه بالای سرم باشه . ولی یادمه هر روز که پا می شدم طبیعتا چیزی بالای سرم نبود و لی من می گفتم خب خدایا عیب نداره یه بار دیگه چشامو می بندم و تا عدد 222 می شمارم و اونوت دوچرخه رو بزار بالای سرم . افسوس .... نمی دونستم این چیزا همش خیالاته و جالب اینه هر روز امیدوارانه تر از دیروز این کارو تکرار می کردم. دوران کودکی شیرین و پر ماجرایی داشتم .

بیش از حد خجالتی بودم و حتی لکنت زبون هم داشتم . حرف نمی تونستم بزنم و هر وقت دهن باز می کردم همش زبونم می گرفت . یه کم شیطون و ماجراجو هم بودم . بدشانس هم بودم خیلی . به هر چی دست می زدم از شانسه بدم یهویی خراب میشد . اما کودکیم رو دوس دارم . یادمه یه بار فلفل رفت توی چشام . وایییییییییییی . خیلی چشام سوخت .بعدش آب قند خیس کردن و گذاشتن توی چشام و منو جلوی کولر نشوندن تا خنک شه. آخ یادش بخیر . من تا 3 سالگی شیرخشک خوردم . یادمه با قوطی های جای شیر خشکام بعدها که بزرگتر شدم اسباب بازی درست می کردم. داداشم هم قوطی شیرخشک ها رو قلک می کرد.

دلم یهویی گرفت که اینارو نوشتم. الان همه چیز خدا رو شکر دارم . دارم خودم کار می کنم و خودمو به خیلی از آرزوهام می رسونم کم کم ، اما افسوس دیگه از اون ذوق و شوق کودکانه خبری نیست ...........!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 2:33

دسته بندي: شخصی


آسمان مال من است
توی کافی نت نشستمو و کتاب سهراب سپهری رو هم با خودم آوردم. یه بخشی از یکی از اشعارش رو دوس داشتم بنویسم:

هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟


* برگرفته از شعر صدای پای آب ، کتاب شعر زمان 3 ، سهراب سپهری
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 15:21

دسته بندي: شعر


دوست واقعی کیه؟؟؟

این پستو واسه این گذاشتم که یاد این روز قشنگ همیشه واسم توی ذهنم باقی بمونه. چند روزه که مینا جووونم میخواست یه کوچولو سفر بره به امیدیه ، شهری که اونجا به دنیا اومد و بزرگ شد . واسه یه سری کار درمانی یه سر می خواست بره بیمارستان امیدیه. از من خواست که توی این سفر همراهش باشم. اولش گفتم نه شاید نشه بیام، ولی بعدش دلم نیومد که دوستمو تنها بزارم . رفیق پایه ایم دیگه ...!!! امروز صبح زود رفتیم ترمینال و با ماشین های ویژه رفتیم. توی راه که راننده آهنگ گذاشته بود و تمام راه با آهنگ هاش ذوق می کردیم. بعدش هم رسیدیم بیمارستان و بابای مینا جووون که به بیمارستان اومده بود دنباله کارا رفت . پشت در اتاق دکتر که  وایساده بودیم یهو یه کم لای در باز شد و چهره دکتر نمایان شد . من و مینا نگاه به هم کردیم و همزمان گفتیم وایییییییییییییییییی .... چقدر تیکه س دکتره !!!!! بعد از اتمام کارها رفتیم یه چرخی توی شهر زدیم و یه فالوده بستنی خوشمزه هم نوش جان کردیم. واسه برگشتن هم با سمند ویژه ها برگشتیم که مسافره دیگش هم خانم بود . راننده هم یه پیرمرد مهربون. گوشیمو که پر از آهنگ های قشنگ قشنگ بود گذاشتم تا بهبهان خوند واسه خودش . آی ذوق می کردیم ها. خیلی این سفر چسبید.

اصله مطلب . دوسته واقعی کیه؟ من و مینا سال های ساله که با هم دوستیم . چه توی دوران دبیرستان و هنرستان ،از همه مهمتر و به یاد ماندنی تر دوران شیرین دانشگاه همیشه باهم بودیم و پایه هم بودیم. دله همو نمی شکنیم ،با هم مهربونیم ،به پای درد دل هم می شینیم ، همو دوس داریم ، زرنگ و درس خون هم که هستیم (خب دیگه باید تعریف داد )

یه چند وقتی یه دختر دیگه وارد زندگیم شده بود که یه مدت خیلی دوست بودیم . فک می کردم واقعا دوستم داره .وقتی می گفت که دوستت دارم باور می کردم که آره واقعا بهم علاقه داره . اما ... اما...!بماند.هر روز دعا می کنم که هر جا که هست در سلامت و موفقیت باشه و از خدا میخوام که اون زودتر بزرگ شه و بتونه مفهوم خیلی چیزها رو بهتر درک کنه .من که دلم صافه صافه و هیچ کدورتی توش نیس.ما جنوبی ها یه خصلت داریم و اون اینه که خیلی زود بزرگ می شیم . خیلی زود می فهمیم زندگس یعنی پی . خیلی زود مشکلات رو توی زندگی حس می کنیم و یاد می گیریم که چطور در مقابل مشکلاتمون از خودمون پایداری نشون بدیم و راه حل هایی رو پیدا کنیم .

نتیجه ها : دوستیه واقعی به حرف زدن نیست در عمل و رفتار خودشو نشون میده  . میشه با ساده ترین نوع زندگی حتی توی خیلی نداریها ، آدم بهترین دوستان رو داشته باشه . دوست ولقعی اونه که اگه اشتباهی ازت سر زد بهت گوشزد کنه و بگه که اشتباه بوده . کمکت کنه . تنهات نزاره . خیلی ها هستند توی این دنیا فقط نقابی از دست واقعی بودن روی صورتشونه .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 2:5

دسته بندي: خاطرات





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از