دوس
داشتم امشب آپدیت کنم وبلاگمو. دلم میخواد بنویسم،ولی خب نمیشه.فقط دوس داشتم آپ
کنم. شاید
فردا شب یا
فرداهای فرداشب یه چیزی بنویسم ...
می
گویند :بیا
...می گویند :برو...
اصلا هم فکر نمی کنند که
تکلیف طاقت
این همه علاقه چه می شود؟
و اصلا هم گمان نمی کنند
که حجم دلتنگی این راه وابستگی...
-چه می دانم -
تا چه اندازه بزرگ است؟
من اما، .......
برای
دوست داشتن
وسعت
دنیا در طول
عمر
خود را در اختیار دارم.
فقط
یادم باشد
چنان
بسازم و چنان
بسوزم
که..نه ساختنم ویران کند جایی را
و نه
سوختنم، به
آتش کشد دلی را
بشود که تا جهان
جهان
دوست داشتن
است،
- تا بی نهایت -
"دوست
داشته باشم ،
بی آنکه دوست بداند"
این همه را دیده ام من ، که بازشان میگویم ...
***
دوست داشتن
بی آنکه دوست بداند ، از دکتر علی شریعتی
بازهم دلم هوای نوشتن کرد. بعضی از ابزارهای اینترنتی این اجازه رو ازم گرفتن
که بیام و اینجا بنویسم. از کجا بگم. هوا که از بس گرمه داره روی مخمون راه میره.
دماسنجم نزدیک بود بترکه .دما تا 55 درجه رسیده بود. از بس دلم گرفته دستام رمقه
نوشتن ندارن. اما دلم پر از حرفه.توی این مدت چیزهایی دیدم که چشم و فکر منو نسبت
به خیلی مسائل باز کرد.. آی آدم هاااااا . آی آدم هاااا. موجود ِ پیچیده ایه انسان
. با همه جور آدم برخورد داشتم . آدم هست که از بس مهربونه آدم در مقالش کم می
یاره و واقعا می مونه که چطور محبت و مهربونیش رو میشه جبران کرد. آدم هم دیدم که
اوووونقدر دلش از سنگه که فک نکنم با هیچ جووور آتشی بشه ذوبش کرد. سنگ دلی ....
یه آدم چقدر میتونه سنگ دل باشه. به عینه بهم ثابت شده و دیدم کسی که سنگ دله حتی
اگه پای عزیزترین موجود ِ زندگیش حالا میخواد همسرش باشه یا مادر یا پدر و
سایرین آخرش سنگدلیش رو رو میکنه. هنوز
نتونستم حد و مرزی واسه سنگدل بودن پیدا کنم. آخه مگه آدم چقدر توی دنیا زنده س.
همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم که نه بنده خدا ازم شاکی باشه نه خدا. هر چند گاهی
اشتباهاتی میکنم ولی همیشه امیدوارم به اینکه خدا دلش به رحم بیاد و ببخشه . همیشه
به درگاهش امیدوارم. از اون دنیا خیلی میترسم . همیشه سعی میکنم هر موضوعی رو توی
همین دنیا تموم کنم تا اینکه بزارم واسه اون دنیا. چون اونجا من یکی از حقم نمی گذرم و اگه بتونم نهایت خشمم رو نسبت
به کسی داشته باشم اونجا تلافی می کنم ، اونجا دیگه عمرا " نمیگذرم. واسه
همین حاظرم تمام زندگیمو گاهی بدم ولی نزارم چیزی بمونه واسه اونور. وای چی شد دست
نوشته های امشبم . طولانی و قاطی پاتی .
دست روزگاراینبارمسلم روچید. میناجان درگذشت همسر سابقت رو که عاشقانه همو دوس داشتین ولی بنا به دلایلی به جدایی کشیده شدید رو بهت تسلیت میگم عزیزم . مسلم در یه تصادف وحشتناک رانندگی در جاده اهواز به همراه دو تن از دوستانش به وسیله یه کامیون، ماشینشون زیر گرفته شد و به رحمت ایزدی و ابدی پیوستند. مسلم برگشته بود که با مینا مجددا زندگی جدیدی رو شروع کنند ولی افسوس ......افسوس ، اجل مهلت نداد.


مراببوس ...مراببوس...
برای آخرین بار ... توراخدانگهدار ... که می روم به سوی سرنوشت . بهار ما گذشته
.گذشته ها گذشته . برم به جستجوی سرنوشت...
ولادت حضرت فاطمه
زهرا(س) و روزمادر روبه همه مادران به خصوص مامان عزیز و دوست داشتنی و خیلی خیلی
مهربونم تبریک میگم. مامانی که همیشه و همیشه سنگ صبورمه و مثله یه دوست خوب
درکنارم بوده و بهم کمک کرده .

پ.ن:امشب بعد
ازعمری نشستم پای تلویزیون. یه فیلم غمناک نشون داد. اسمش مادر بود.منم دلنازک....نشستم
تا تونستم پای این فیلم آب غوره گرفتم وکروک کروک گریه کردم. البته قبلش دلم خیلی
پر بود و منتظر یه چیزی بودم تا اشکمو دربیاره.



