داره 22 سالم میشه کم
کم . و اما وبلاگم ، داره سه ساله میشه / چهار ساله که من توی دنیای مجازی ام /
چهار
سال . هنوز یادمه / این وبلاگو سره کلاس ِ اینترنت توی دانشگاهمون بودم که ساختم .
و اما حدیث ... !
این نام ِ حدیث از کجا
اومد / چرا من گذاشتم حدیث / از همون اول این وبلاگ با نام ِ حدیث ساخته شد .
حدیث نامی بودکه واسه
اسمم یکی از کاندیدا بود / ازبین نامهای حکیمه ، حدیثه ، محدثه، لاله ، شهناز /
شدم حکیمه ولی دوس داشتم می شد حدیثه / حدیث .... ! خلاصه / سه سال پیش فعالیتم رو
به صورت جدی تر توی نت شروع کردم. تا قبل از اون هم می یومدم نت ولی نه به صورت
جدی / وبلاگ ساختم ، آیدی ساختم . همش با نام ِ حدیث / نامی برای خودم ، مال ِ
خودم / ولی الان یه چند وقتیه اومدم توی محیط ِ وب 2 / آخ که این وب ِ دو چقدر بی
وفاست /وب ِ 2 بودنم رو هم با نام ِ حدیث
شروع کردم.
بیزارم از وب ِ دویی
ها / می دونین چرا؟ آخ که از هیچی زورم نمیگیره ولی از این زورم میگیره که خیلی
هاشون رو در رو باهام دوستن ولی پشت ِ سرم حرف میزنن و از پشت خنجر می زنن. من
دیشب خیلی هاشونو شناختم. ازشون بدم اومد / می دونم چی میخواستن . که من نام ِ
حدیث رو بزارم کنار / چرا آخه؟ به کدامین گناه؟می دونین مثل ِ چی میمونه ؟ . اینکه یکی بیاد بگه بیا دلامونو عوض کنیم
دلتو بنداز دور یه چیز دیگه بزار جاش / حالا شاید همونی هم که میزاری جاش دقیق و
درست تر باشه ها / ولی .... بی خیال . یا مثل ِ این میمونه که یکی رو دوست داشته
باشی و عاشقش باشی بعدش بیان بهت بگن رسیدن به اون محاله و بیا برو عاشقه یکی دیگه
شو / آخه بی وجدانا مگه دل این چیزا میشناسه ؟ مگه مهم این نام و اون نام بودنه ؟
/ من واسه اینکه ثابت کنم که چی هستم و چطور هستم نامم رو به نام ِ واقعیم گذاشتم .
واسه اینکه بقیه راحت باشن / واسه خودش/ من نامم رو دوست دارم / چون واقعیه / چون
توی دنیای واقعی عزیزترینهام عاشقانه با این نام صدام میکنن / خوشحال میشم وقتی
منو حکیمه یا حکی خفن یا حکی جون یا حکی طالا صدام میکنن / ولی اکانته حدیث رو دوس
داشتم/ من این اکانتو دوس داشتم / ولی ازم گرفتنش / خودم ازش گذشتم اصلا / خودم
رهاش کردم / ناراحت نیستم / دیگه همه راحت شدن / دیگه دلتون خنک / دیگه ولم می
کنید؟ میزارین راحت باشم؟ ولی از همه ی وب 2 یی ها دلگیرم. از همتون / دهن بین
هستین . بدون ِ اینکه در مورد چیزی تحقیق کنین قضاوت می کنین . ایرانی بودنه
خودتونو نشون دادین . همینه که ایرانی ها همیشه توی دنیا از خیلی لحاظ ها عقب
موندن / مهم نیس / من خودمم / خوشحالم / دیشب شاید به جرات بگم که خیلی ها هم از
این حرکتم خوشحال شدن و اونو کم آوردن تلقی نکردن / من توضیحی ندادم که چرا و چطور
اینطور شد / نمیخوام هم هیچ وقت بگم . نمیخوام چهره ی خیلی ها رو در مقابل ِ
دیگران خراب کنم / من نمیتونم / نمیتونم اسم بیارم / من وجدان دارم ، به وجدانم
ایمان دارم. من احترام نگه میدارم. حتی اگه فحش بدهند سکوت میکنم.البته گاهی هم
نمیتونم سکوت کنم بلکه برخوردمیکنم/ خیلی وقتا این سکوتهام باعث شده که بزرگتر
بشم. رشد پیدا کنم / من هم یکی هستم مثل ِ همه / یه انسان ِ معمولی / همین ! یاد
گرفتم توی زندگیم ، گاهی لازمه آدم از دوست داشتنی ترین چیزهاش بگذره ...!!! باور
کنید گاهی لازمه / اگه تونستی بگذری بدون که برنده ای ...!!!
این روزا دلم خیلی
چیزا میخواد . چیزایی که با پول خریدنی نیستند . این روزا دلم یه آغوش میخواد . یه
آغوش ِ امن . یه آغوشی که بتونم سرم رو بزارم روش و های های گریه کنم . این روزا
دلم دوتادست هم میخواد . دو دستی که وقتی دستام می لرزن اونا رو توی دستش بگیره و
بهم این اطمینان رو بده که با من هست و من تنها نیستم . این روزا دلم گر یه میخواد . چشمام کم آوردن . یه بغض ِ سنگین
و قدیمی جلوی گلوم رو گرفته و هی فشار می یاره . میخواد منو خفه کنه . نمی دونم
چرا من این بغض رو دوست دارم . نمی دونم چرا نمی ترکه تا منو خلاص کنه یا اینکه
چرا اونقدر بهم فشار نمی یاره تا منو خفه کنه و بزاره که آسوده بمیرم. ولی من دلم
مردن نمیخواد . من دلم زندگی میخواد . من دلم خودم رو میخواد حتی . خودم رو . من
دلم خدا رو میخواد . میخوام که باهام باشه . میخوام بشه یه تکیه گاه . بشه یه آغوش
تا هر وقت خواستم سرمو بزارم روی شونه ش و گریه کنم / میخوام بشه دوتا دست حتی ، که
وقت ِ دلتنگی هام دو تا دستامو بگیره و بگه که نترس ، من باهاتم .
من دلم نفس کشیدن هم میخواد . این روزا از لابلای این بغض ِ سنگین و دردناک به
زحمت نفس میکشم .خیلی از دلگیریهام و گلایه هام و بغض هام حتی ، از این دنیای مجازی
هست . دنیایی که ... بی خیال / بگذریم
* میلاد امام رضا علیه اسلام بر همه مسلمانان مبارک باد *
همیشه توی زندگیم آرزو داشتم برم مشهد . ولی هر بار جور نمیشد . مامان بابا ،
اعضای خانواده م همه مشهد رفته بودن الا من. هر بار که میخواستم باهاشون برم هی
قسمت نمیشد . من توی جنوب ِ خوزستان زندگی می کنم و تا مشهد راهمون خیلی خیلی دور
هست. دوشبانه روز تقریبا میخواد توی راه باشی تا برسی . خلاصه اینکه هی جور نمیشد
واسم.
تا اینکه پارسال توی دانشگاه گفتن دفتر فرهنگ واسه مشهد ثبت نام میکنه . من و
دوتا از دوستای صمیمیم رفتیم ثبت نام کردیم و با هم عهد بستیم اگه حتی یک نفرمون
هم دراومد این سفر رو بره و به خاطر ِ بقیه مون از سفر چشم پوشی نکنه و راضی
باشیم. سه تامون اسم نوشتیم و پولامون رو هم پرداخت کردیم. چند روز بعدش شنیدیم که
نتایج ِ قرعه کشی زیارت اعلام شد . با ذوق و شوق من و دوتا دوستم رفتیم لیستو
خوندیم ولی اسم ِ هیچ کدوممون در نیومد . رفتیم پیش ِ مسئولش صحبت کردیم و گفت که
دیگه هیچ راهی نداره و بعدش پولامونو بهمون پس داد . من شب که اومدم خونه خیلی
دپرس و غصه دار بودم. همون شب با خدا یه حرفایی زدم و گفتم خدایا چرا هر بار که
میخوام برم مشهد جور نمیشه . مگه من چمه؟ خیلی دلم شکسته بود. همون شب یه فیلم از
امام رضا گذاشته بودیم روی دستگاه ِ سی دیمون و داشت حرم و حیاطش رو نشون میداد .
من توی اتاق تا اینو دیدم بغض جلو گلوم رو گرفت و پاشدم رفتم توی اتاقم و از امام
رضا گلایه کردم و گفتم یا امام رضا حالا به فرض هم که من آدم ِ بدی باشم و لیاقت ِ
اومدن به زیارتت رو نداشته باشم. ولی خودمونیم آقا : یعنی همه ی اونایی که می یان
زیارتت آدمهای خوب و درستی هستند؟ یعنی همه خوبن الا من بد هستم. گریه کردم دلم
گرفت . غصه م شد / شاید باورتون نشه فرداش رفتم دانشگاه یهو دیدم بچه ها میگن که
دونفر انصراف دادن و قراره از بین ِ اونایی که اسمشون در نیومده مجددا قرعه کشی
بشه . قرعه کشی شد. کی باورش میشد بین ِ چهل پنجاه نفری که در نیومده بودن اینبار
اسم ِ من در بیاد؟ آره من و یه بنده خدای دیگه اسممون در اومد. باورم نمیشد .
جالب اینه اونایی که پولاشونو پس گرفته بودن از لیست خط خورده بودن و واسه
قرعه کشی مجدد اسمشون نبود . کارای خدا رو می بینید . من با وجودی که پولمو بهم پس
داده بودن ولی اسمم خط نخورده بود . خیلی عجیب بود واسم و حتی وقتی رفتم پیش ِ
مسئولمون و دوباره بهش پول دادم گفت تو که پول داده بودی از قبل. گفم خودتون که
بهم پسش دادین؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر تو چیکار کردی که امام رضا یه شبه
طلبیدت ها؟ منم لبخندی زدم و گفتم هیچی. گفت لابد گلایه کردی ازش؟ گفتم آره .
خلاصه کلی مسئولمون هم خوشحال شد از این ماجرا . بیشتر از من دوتا دوستم خوشحال
شدن وسه تایی خدا رو شکر کردیم که لااقل خدا یکیمون رو قابل دونست . آبان ماه ِ
پارسال من برای اولین بار مشرف شدم به زیارت ِ آقا امام رضا. سفری که از من یه
انسان ِ دیگه ای ساخت . سفری که منو آدم کرد .هر چند بدقولی هایی هم کردم به آقا
امام رضا . ولی خیلی این سفر برام مفید بود. آرزومه یه بار دیگه آقا قابل بدونه و
منو بطلبه .
از طرف آقا پویا دعوت
شدم به بازی اگر نامرئی بودم . خب اونقدر حرف دارم واسه گفتن دارم که نمیدونم از
کجا شروع کنم.این چیزایی که الان
مینویسم باری دیگر نشون میده که من چقدر آدم ِ شیطون و فضولی هستم :دی
*همیشه دوس دارم بدونم
اونایی که دارن زندگی می کنن آیا توی محیط ِ خونشون همونطوری که بیرون نشون میدن
هستن یا نه . مثلا ما خیلی ها رو می بینیم که به ظاهر خیلی خوشبخت و خوش برخورد و
مهربون و خلاصه کلی چیزای خوب خوب ازشون میبینیم. من همیشه دوس دارم شخصیت ِ
واقعیه آدمها چه خوب و چه بدشون رو ببینم. * اگر نامرئی بودم به بعضی از زندگیهای
که در اطرافم بودن سرک میکشیدم تا ببینم کی چه جوره :دی البته فکرای بد بد نکنین
ها . همین حد که ببینم رفتارواقعیشون توی محییط ِ خونشون چه جوریه .
*اگر نامرئی بودم
میرفتم به خیلی از مکانهایی که الان که مرئی هستم امکان رفتنشون نیست. به خیلی
جاها و دیدن ِ خیلی ها .
*اگر نامرئی بودم
میرفتم تا دوستای فرفره ایم رو از نزدیک ببینم. یکی از آرزوهامه. از اونجایی که من
توی جنوب ِ ایران زندگی میکنم و راهم تا تهران خیلی دوره خب گاهی امکانش سخته که
بخوام توی یه روز ِ خاص مثلا در تهران حضور داشته باشم . اگر نامرئی بودم خودمو
هرجور که میشد به این قرارا میرسوندم . البته نه اینو نمیخوام. دیدن ِ دوستان ِ
فرفره ایم واقعیش میچسبه نه نامرئیش :دی
*واینی که میگم دیگه
خیلی دوس داشتم میشد. اگه نامرئی بودم میرفتم خونه اسماعیل اینا ( اسماعیل ِ دنیای
واقعیم رو میگم ، نه آقا اسماعیلی که توی فرفره هست ها :دی ) / آره میرفتم خونه اسماعیل اینا تا ببینم
مامان باباش و در کل خانوادشون در مورد من چی میگن و چه حرفها و برنامه هایی دارن.
آخه این چند وقته همه فکر و ذکرم شده اینکه ببینم آخر ِ این ماجرا چی میشه .
خیلی چیزای دیگه هست
که نمیشه اینجا گفتشون. در کل اگر نامرئی بودم خیلی کارا داشتم واسه انجام دادن .فک
کنم از نوشته هام متوجه شدین که آرزوهای نامرئی بودنیم بیشترش این ور اون ور رفتن
و سرک کشیدن هست :دی - فعلا که نامرئی نیستم. پس میچسبم به همین دنیای واقعی و
مرئی بودن و سعی می کنم همه این چیزا رو با واقعیت و مرئی بودنم تجربه کنم .
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی ِدوباره می ترسم .دین را دوست دارم ولی از
کشیش ها می ترسم .قانون رو دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم . عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم .کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم . سلام را دوست
دارم ولی از زبانم می ترسم .من می ترسم پس هستم . این چنین می گذرد روز و روزگار
من ...
من روز را دوست دارم ،ولی از روزگار
می ترسم .
**. به یاد ِ زنده یاد حسین پناهی ... این شعر با صدای حسین پناهی واقعا محشره .**
برای اعتراف به کلیسا می روم . رو در روی علف های روئیده بر دیوارِ کهنه می ایستم و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم . بخشیده خواهم شد یه یقین. علف ها بی واسطه با خدا سخن
می گویند .
من جنوب رو دست دارم. من خدا رو دوست دارم. من خودم رو هم دوست دارم. من درخت
رو دوست دارم ،چون توی خیلی از گرماهای تابستون پناه آوردم به سایه ش . سایه ای
که نمیگم خنک بود ولی همراه و یاورم بود.
من دلم رو هم دوست دارم. چون می بینمش . چون احساسش میکنم . گاهی هم میزنم توی
سرش و میگم آی دل، بشین سره جات هیچی نگو و بزار عقل کار ِ خودشو انجام بده .
من گوش دادن به صدای بارون که قطره هاش دونه دونه میخوره به سایه بونه توی
حیاط ِ خونه مون رو هم دوست دارم .
من حتی صدای فن ِ خنک کننده ی داخل ِ کیسم کهفرفر
میکنه رو هم دوست دارم. اگه نباشه انگارمن اصلا با کامپیوترم نیستم.
*و اما اینا رو گفتم که برسم به چی؟ به دو چیز :علاقه یا عادت کردن و دل بستن ؟؟؟؟؟؟؟
خیلی وقتا خیلی چیزا می یان توی زندگیمون که خیلی بهشون دل می بندیم. دل می
دیم . علاقمند می شیم و اگه نباشن حس می کنیم ما هم نیستیم . گاهی یادمون میره
بعضی احساساتمون فقط یه عادته و حسمون هم دلیلش اینه که این اتفاق مکرر و روزانه
برامون پیش اومده . ما آدمها اسمِ خیلی
از عاداتمون رو میزاریم علاقه . در صورتی که اگه یه کم توجه و دقت کنیم می بینیم
که خیلی از رفتارهامون فقط بر اساس ِ یه سری عادات ِ خوب و بد هست نه بر اساس ِ
علایقمون .
من علایقم رو هم دوست
دارم حتی ... و خدایی که در این نزدیکی ست ...!!!