تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
پاییز خدانگهدار .... سلام یلدا

*****  فصل پاییز رو دوس دارم*****



یک سال دیگه هم گذشت و باری دیگر شب یلدا داره  فرا میرسه . امیدوارم با فرا رسیدنش برای همه شادی به ارمغان بیاره ... . شب یلدا مبارک

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 30 آذر1387 ساعت 16:57

دسته بندي: عمومی


مینـــا جون تولدت هـــوارتا مبـــــــــــارک باشه گلم x-:

امروز 29 آذر تولد دوس جونم مینا هست ... مینا از دوستای خیلی خوب و عزیزه دنیای واقعیم هست.خیلی همدیگه رو دوس داریم...مینا جان تولدت رو از ته دل بهت تبریک میگم.امیدوارم سال های سال زنده باشی و بتونیم همچنان دوستای خوبی واسه هم باقی بمونیم .... واست آرزوی موفقیت توی درس و کار و زندگی دارم .

**************  تولــــدت هـــوار تا مبـــــــــــــــــــــارک  ***********

این عکس رو که حاصل فتوشاپ کاریهام هست رو از من پذیرا باش

*******  بوس بوس  *******

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 29 آذر1387 ساعت 0:15

دسته بندي: تولد


تولد دو سالگی ِ خواهرزاده کوشولوم

امروز 28 آذر. تولد ِ دو سالگیه خواهرزاده م حسین کوچولو ... !  تولدش مبارک. کاش تو این روز ِ قشنگ در کنارش بودم و توی جشن تولدش شرکت میکردم.الهی خاله قربون ِ اون کاله گفتنهات بره عزیزم. به جای اینکه بهم بگه خاله میگه کاله

 

حسین کوچولو یک ماه پیش از بالای کابینت ِ آشپزخونشون افتاد و کتفتش شکست . یعنی یه استخون پشت ِ شونه ش هست اون دو نصف شد و استخونش از هم جدا شد . پای تلفن که بهم میگفتن حسین اینجوری کتفش شکسته اصن باورم نمیشد . یه هفته بعدش خودمو رسوندم خونه شون. عکس ِ رادیولوژیش رو که دیدم، استخونش از وسط دو نصف شده بود . ناااازی ... خیلی دردش میکرد ولی از اونجایی که هنوز خیلی کوچولوهه و این چیزا رو به درستی درک نمی کنه همش مشغوله بدو بدو و بازی کردن بود و گاهی دستشو میبرد طرف ِ بازو و شونه ش و گریه میکرد. انشالله زودی حالت خوف شه عزیزه دل ِ کاله .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 0:25

دسته بندي: تولد


تولد سه سالگی ِ وبلاگم x-:

هنوز یادمه ، 26 آذر 84 . دانشگاه ، کلاس مبانی اینترنت. آره این زادگاه ِ وبلاگم هست. یادش به خیر. استادمون ازمون خواست وبلاگ بسازیم. بعدها همین وبلاگ شد مکانی برای دل نوشته ها و یادداشت های روزانه م .

سه سال گذشته و اینک وبلاگم داره پا به چهار سالگی میزاره کم کم وبلاگی که با نام  ِ ناشنیده ها آغاز شد و حالا شده دنیــــای کــــاغذیه من ...! توی دنیای واقعیم یه اتاق دارم که در و دیواراش همه از کاغذ هست.حتی خیلی از چیزایی که توی اتاقم دارم رو  با روکش ِِ کاغذی تزئین کردم. اتاقم دنیام هست  و اینجا یعنی وبلاگم ، اتاق ِ من در دنیای اینترنت است .

                       
                            

شعر میگویم مثل  ِ سهراب سپهری شاید:

اهل ِ خوزستانم

روزگارم بد نیست

خانه ای داریم از جنس  ِ خودم

من اتاقی دارم

آن طرف تر که بیایی شاید

کنج ِ آن خلوت ِ ایوان ِ بلند

یک دری سبز و بزرگ

به درش عکسه عروسک دارم

این همان کلبه ی من

این همان خلوت ِ من

این همان جایی است

که شب و روز در آن

هستم و می مانم

در اتاقم هستم . مینویسم شاید

روزگاری تو بیایی و ببینی اینجا

خلوت ِ کاغذیه  تنهایم

( شعر از خودم )

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت 0:32

دسته بندي: تولد


من هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشم. چرا؟

وااای وااای وااای هر وقت اسم ِ کفش ِ پاشنه دار می یاد، من حالم بد میشه . اصلا آلرژی دارم به این نوع کفشا.اول بگم که پیشم قشنگن ها  ولی من اصلا نمی تونم بااین جور کفشادرست راه برم.حالا چرا از این کفشا عمرا دیگه نمی پوشم؟

اول دبیرستان بودم. با خانواده رفتم بازار و بهم گیر دادن چرا همیشه کفش اسپورت می پوشی و این بار بایداز این کفش پاشنه دارا بگیری. وااای اولا که خیلی بد قواره م کردن این کفشا.دوما ... اینجاش دیگه الان  روم نیست که حتی بنویسمش ولی میگم.عید بود رفتیم گردش. منم همین کفشا پام بود. به زحمت باهاشون راه میرفتم. جایی هم که بودیم خیلی شلوغ بود. با خواهرم داشتیم راه میرفتیم یهو من پام تو کفشا پیچ خورد و با صورت خوردم زمین.اونم توی زمین خاکی. واااای خودم هنوز باورم نمیشه که کاملا روی زمین پهن شدم. زانوهام و شکمم و صورتم اصلا کلا افتادم رو زمین. یعنی رو نداشتم از جام بلند شم ولی آخرش با خجالته تمام پا شدم و خودمو تکوندم و خواهرم به جای اینکه دلداریم بده قهقه زد زیر خنده. مردم هم خندیدن ولی خب جلو خودشونو به زور گرفتن .اومدم خونه اون کفشا رو انداختم و گفتم دیگه نمی پوشمشون عمرا. چون از همون اولش هم نمیتونستم با اون مدل کفش راه برم. اصلا پاشنه دار نمیتونم . هیچ وقت نتونستم. یه بار هم که گرفتم این بلا سرم اومد.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 24 آذر1387 ساعت 23:43

دسته بندي: خاطرات


من و کیسه بوکس و قطع شدن ِ برق

اصن من اصولا شانس ندارم .هر وقت خونه داداشام یاخواهرم میرم بایدحتما یه دسته گل آب بدم وبعدش ازخجالتی جلوشون آب شم.اون از تابستونی که تهران بودم و زدم یه تیکه ازسرویس ظروف آشپزخونه زن داداشمو شکوندم که خیلی خجالت کشیدم.اون ازاهوازخونه داداشم که لامپ بزرگی از اون کم مصرفا رو زدم سوزوندم وکلی خجالت کشیدم.تو عقدپسر عموم جلوی همه فامیلا و مهمونا یه ظرف بزرگ پر از سبزی از دستم افتاد و همه سبزیها ریخت زمین ومن یعنی ازخجالت داشتم میمردم. به زور همه جلو خنده شون رو گرفته بودن یعنی    و اینک ماجرایی جدید :

چند هفته پیش خونه خواهرم بودم. بعدش یه روز به خواهرزاده م گفتم اون کیسه بوکس رو بیار وصل کن تا بازی کنم. دستکشای بوکس رو پوشیدم و آماده باش وایسادم.کیسه بوکسو توی سقف به قلاب ِ پنکه که البته پنکه بهش وصل نبود اونجا قرارش داد.منم با قدرت میزدم تو کیسه .واااااااای.یهو دیدم یه چیزی توی سقف جرقه زد وگفت بوووووووم ... و برق ِ واحدشون کامل قطع شد.منو میگی؟از ترس داشتم سکته میکردم. نگو زنجیری که کیسه بهش وصل بود میخوره به سیمهای برق پنکه که سرشون آزاد بود و جرقه میزنه و برق قطع میشه . بعدش چراغ قوه زدیم دامادمون رفت بالاوسیم ها رو ازهم جدا کرد و چسب دورشون پیچوند وگفت نترسین چیزی نشده وبعدش فیوزو زد برق وصل شد.من که جلو دامادمون ازخجالت داشتم آب میشدم.اصن اون لحظه دوس داشتم زمین دهن بازکنه من برم توزمین. هییییی روزگار.اینم از سفرنامه های من . یعنی اصن واقعا شانس ندارم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 23:48

دسته بندي: خاطرات


می گویند اندکی صبر سحر نزدیک است


شب ِ سردیست و من افسرده

راه ِ دوریست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مُرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر  ِ دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر  ِ تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل ِ من ، قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آروم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان  آویزم

مثل ِ این است که شب نمناک است

دیگران را هم غمی هست به دل

غم ِمن لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

...

... اندکی صبر سحر نزدیک است ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 21:24

دسته بندي: شعر


بهترین شب ها اونایی اند که ...

بهترین شب ها اونایی اند که مجبور نباشی هی بغضت رو قورت بدی

بهترین شب ها اونایی اند که بدونی توی دل ِ حداقل یه نفر جا داری

بهترین شب ها اونایی اند که پیش کسی که دوستش داری هستی

بهترین شب ها اونایی اند که یادت نمی یاد به کی گفتی آره به کی گفتی نه

بهترین شب ها اونایی اند که یادت نمی یاد چه غلطی کردی

بهترین شب ها اونایی اندکه خواب هیچکی رونبینی.اینجوری صبح دلت براش تنگ نمیشه

بهترین شب ها اونایی اند که تا میای خونه هنوزسرت به بالشت نخورده چشمات هم میره

بهترین شب ها اونایی اند که نباید به هیچگی بگی تا حالا کدوم گوری بودی

بهترین شب ها اونایی اند که یه شام خوش مزه داری

بهترین شب ها اونایی اند که صبحش نباید بری سر کار

بهترین شب ها اونایی اند که می گی خدایا این دفعه رو صبح نشه

بهترین شب ها اونایی اندکه دوستای خوبت پیشت هستن نه تظاهر کننده هابه دوستی

بهترین شب ها اونایی اند که یکی روداشته باشی که به پای حرفهای دلت بشینه

و ... در آخر :

بهترین شب ها اونایی اند که من فرداش بگم  دیشب شب خوب وخوشی بود واسم

به امید یه همچین شبی

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 10 آذر1387 ساعت 20:48

دسته بندي: دست نوشته


از چه چیزهایی می‌ترسم؟

از طرف آقا پویا  به بازی از چه چیزایی می ترسم دعوت شدم :

اول از همه بگم از سوسک خیلی میترسم . دست ِ خودم نیست ها ، خیلی واسم چندش آوره . در کل از حشرات زیاد دل ِ خوشی ندارم .

از اینکه عزیزترین هامو مثلا توی یه تصادف یا اینکه فوت بشن از دست بدم هم خیلی خیلی میترسم . سعی می کنم حتی فکرش رو هم نکنم که روزی عزیزانم از پیشم برن مخصوصا مامان بابا و اعضای خانواده .

از اینکه دوستای عزیزمو هم از دست بدم یا اینکه مثلا باهام قهرکنن هم میترسم،همیشه سعی می کنم جوری باشم که ازم فراری و رهانیده نشن.هر چندگاهی میشن ولی تملم سعیمو میکنم که نزارم اینجوری شه .

از خدا هم گاهی می ترسم ، از اینکه به سبب ِ اعمالم بخواد بهم خشم و غضب کنه .

از اینکه یکی بیاد بخواد منو از اتاقم جدا کنه هم میترسم . آخه اتاقم تمام ِ دنیا و همه زندگیمه . 

خیلی وقت ها بیشتر ترسم از اینه که  خیلی از داشتنی هام و دوست داشتنی هامو از دست بدم . حالا میخواد هر چیزی باشه . همون چیزایی که در بالا گفتم مثلا . 

از اینکه کسی پشت ِ سرم حرف ِ بدی بزنه و من نتونم اینو  اثبات کنم که حرف ِ طرف اشتباه یا دروغ بوده در مورد ِ من،هم می ترسم . 

از اینکه روزی بخواد جنگ بشه و من آواره و بی پناه  بشم هم میترسم . گاهی توی جامعه میگن که ممکنه آخرش به جنگ هم کشیده بشه .

از رانندگی کردن میترسم.مطمئنم اگه پشت فرمون بشینم هم خودم و هم یه عالمه ملت رو به کشتن میدم .  

* کوچولو که بودم از صدای رعد و برق میترسیدم ولی خب ، الان دیگه نمیترسم :دی

***

در آخر :

حضرت علی (ع) می فرماید : بزرگترین گناه ترس است .

***

من سعی می کنم که با ایمان ِ به خدا توی دلم از هیچ کدوم از اونایی که  گفتم نترسم / هر چند ترس دارن پیشم ها ، ولی سعی می کنم دل را قوی دارم و امید و توکلم بر خدا باشه .

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت 15:38

دسته بندي: بازی وبلاگی


بیا برگردیم

رسم  ِ این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد  ِ این قوم فریب است بیا برگردیم

یک نفر بود که ما دل به نگاهش دادیم

خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم

عشق بازیچه ی شهر است ولی در دل ِ ما

دفتر  ِ عشق نجیب است بیا برگردیم

این شهر شهری ست که در مبحث ِ عشق

جای عشق ! بی وفایی رسم است ، بیا برگردیم

...

 
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 18:13

دسته بندي: شعر


آنفولانزای کش و قوصداره من و سه بار دکتر رفتنم و دفعه ی سوم و اشتباهی دارو خوردنمو دوروزخواب بودنمو

حدودا دوماه پیش آنفولانزای سختی گرفتم و کلی زندگیم رو مختل کرد . دوبار رفتم دکتر و کلی هم دارو مصرف کردم ولی حالم خوب ِ خوب نشد و این اواخر مدام سرفه میکردم / تمام ِ تنم داشت از درد منفجر میشد.

واسه بار سوم طی دوماه ِ گذشته اومدم رفتم دکتر . دکتره گفت یه داروهایی بهت میدم خیلی قوی هستن و بیشتر مسکن و آرام بخش و خواب آورن و در مصرفشون مواظب باش چون قوی هستند. چشمتون روز بد نبینه داروها رو مگیرم می یارم خونه ( خونه خواهرام اینا بودم) بعدش باز کردم تا ازشون بخورم . با اجازتون همون روز دو تا آمپول هم زدم :دی . خلاصه از قرصا یکی یکی میخورم/ یه قرص بود که ازش دو بسته بهم داده بود ولی جلداش رنگشون با هم فرق میکرد . منم خیره سرم مثلن یه دو کلاس سواد دارم بدونه اینکه پشت ِ قرصا رو بخونم که اسمشون چیه اومدم از هر دوتاش خوردم . حالا این قرصه همون آرام بخش خواب آروه بود که فقط جلده دو بسته ش باهم فرق داشت و هر کدومش هم 500 میلی گرم بود / بعنی از اون قوص در اصل دو تا خوردم - 1000  میلی گرم :دی . گاهی بعضی داروها رو آدم دو تا سه تا ازشون میخوره خب ، چیزه خاصی پیش نمی یاد ولی این یکی ....  /وای دیدم حالم بد شده و خیلی بیش از حد بی حالم حتی نتونستم روی سفره ی ناهار به درستی بشینم / تنم شل شد و همش حس میکردم میخوام بیفتم/ خواهرم گفت کو داروهات؟ وقتی نشونش دادم گفت وای دختر تو چرا از این دو تا خوردی؟ گفتم کدوم؟ دیدم آی داد بیداد این دو بسته ی یک نوع قرص هستن و من از همون دوتاشو خوردم+ داروهای آرام بخشه دیگه رو هم همون یه جا خورده بودم / خلاصه اینکه دووم نیاوردم و یهو سرمو گذاشتم و چنان خوابم برد که توپ و تانک اگه بالای سرم منفجر میکردن من بیدار نمیشدم/ خواهر اینا ترکیده بودن از خنده / سیره دلشون به من خندیدند . اون روز من کامل خواب بودم و حتی فرداش هم همش خواب بودم. خودم بعدش کلی خنده م گرفت از این کارم و وقتی یاده اون حالته خودم می یفتادم که عینه این معتادا شده بودم و همش ولو بودم توی رختخواب خنده م میگیره .

 

نتیجه:

همیشه داروهاتون رو درست مصزف کنین و حتما یه نگاه به نوشته های روی داروها بندازین و در ضمن وقتی دکتر توصیه میکنه داروها رو درست و سر ِ ساعت استفاده کنین ، حتما به حرف ِ دکتر گوش بدین. از طرفی من همه ی اون داروها رو یه جا خوردم که منو چنان خوابوند که اصلا نفهمیدم کجام و دو روز از مسافرت به خونه ی خواهرم اینا رو من در خواب گذروندم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 3 آذر1387 ساعت 14:59

دسته بندي: خاطرات





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از