تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
یک شب دیگر هم گذشت

دیشب مثله پریشب گذشت ، و رفت

و امشب هم مثله دیشب خواهد گذشت ، و می رود

و همچنان شبهای بی تو بودن ...

یکی پس از دیگری میگذرند ، و می روند

                                                         تا آنجا که

                                                                      تو

                                                                            بیایی

                                                                                   و

                                                                                             به این شب های بی تو بودن

                                                                                                                   پایان دهی ...

پ . ن : نوشتن رو دوست دارم . بازی با کلمات ،گفتن ،سرودن...! نوشتن بهم آرامش میده .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 23:33

دسته بندي: اشعار خودم


چند کلام برای خودم

گاهی حس می کنم نوشتن بهانه میخواد . سوژه میخواد . دلیل میخواد . گاهی حس می کنم حتما باید نوشته کاراکتره خاصی رو توی خودش داشته باشه . گاهی حس می کنم نوشتن بدون بهانه معنایی نداره . اما ... اما یاد گرفتم که نوشتن دلیل و  بهانه و اما و اگر نمیخواد . دل . چی بزرگتر از دل؟ چی پربهانه تر از دل؟ پس می نویسم برای خودم و دلم . نقطه سر خط .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 28 دی1387 ساعت 2:55

دسته بندي: دست نوشته


اینم از دسکتاپ من

از طرف داداش دیوید (http://dgtteam.com/blog/) دعوت شدم به بازیه دسکتاپ ها . توی این بازی هر کی می یاد و تصویری از دسکتاپ و کامپیوترش میزاره . اینم تصویری از دسکتاپ من . همیشه دوس دارم دسکتاپمو جوری تنظیم کنم که به دلم باشه و بهم روحیه بده یه جورایی .


*****

اینم تصویری از کامپیوترم  

یه کامپیوتره تقریبا قدیمی ولی خیلی دوست داشتنی و با کاراییه بالا . چندین سال هست که همدمه من همینی هست که می بینید . واسه خودش یه بخشی از اتاقم رو ، اتاقی که در و دیوارش از کاغذ هست رو تشکیل میده . دنیای کاغذیم رو  با  تمام وسایلی که توش هست دوست دارم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 26 دی1387 ساعت 23:44

دسته بندي: بازی وبلاگی


علی بن مهزیار اهوازی

علی بن مهزیار اهوازی بزرگوارتر از اون هست که بشه در موردش در چند کلام سخن گفت. ولی خب خلاصه وار به گوشه ای از سعادتی که نصیبش شد اشاره می کنم.

یکی از کسانی که مشرف شد به محضر مقدس حضرت بقیه الله الاعظم  امام المهدی (عج) ، پسر  ِ مهزیار  بود. 20 سفر مشرف شد به مکه یه سفر حج واجب و 19 سفر مکه رفت به این عشق و علاقه که شاید توی حاجی ها در عرفه بتونه امام زمان  رو ببینه . متاسفانه ندید . یه وقت حوصله ش سر رفت گفت دیگه من نمیرم مکه . پسر  ِ مهزیار  همون شب به خواب رفت و توی خوابش ندایی اومد که پسر  ِ مهزیار قهر نکن ، امسال بیا مژده ی وصل بهت دادم. از خواب بیدار شد . باری دیگر به سفر ِ حج رفت و بعد از اعمال حج ، باز هم خبری از امام زمان نشد . شب ِ سه شنبه ای بود و میخواستند حرکت کنند و برگردند . علی بن مهزیار  به رفقاش گفت دو شب دیگه شب ِ جمعه س و شب جمعه هم مکه بمونیم. سر شب اومدن طواف و زیارتی کردند و بعدش رفتند خونه . اما پسر مهزیار به مسجد الحرام اومد و گفت تا صبح میمونم.آخرای شب وقت ِ سحر ، در حال طواف یک جوانی آمد وبهش سلام کرد . بعدش پرسید شما اهل کجایید وعلی بن مهزیار گفت : من از ایرانم، از بین النحرین ، از عجم ، از اهواز.... آن جوان پرسید شما پسر  ِ مهزیار رو میشناسید ؟گفت: خودمم. گفت: خوشحال باش آقا منو فرستاده تو رو ببرم به حضورشون . و شب بعد به همراه آن جوان حرکت کردند تا به خیمه ای رسیدند .آنجا بود که علی بن مهزیار اهوازی این سعادت رو پیدا کرد که آقا رو ببینه . آقا گفت ای پسر  ِ مهزیار دوست دارم چند روزی پیشم بمانی .  و بعد از چند روز ماندن ، از حضور آقا خداحافظی کرد و رفت .خداییش خیلی سعادت میخواد ها .

خرداد ماه امسال فرصتی دست دادو به آرامگاهش در شهر اهواز رفتم . البته از داخل و از ضریحش نذاشتن عکس بگیرم و به همین عکس از نمای بیرونی اکتفا کردم .

منبع : در مورد علی بن مهزیار اهوازی مطالب بسیاری گفته و نوشته شده . من این پست رو از روی یک روضه نوشتم. روضه ای که مرحوم کافی مو به مو و کاملا دقیق بر اساس نوشته ها و روایاتی که موجود بوده گفتند و اون رو با لحنی بسیار زیبا که هر وقت من این قطعه رو گوش میدم اشک از دیدگانم جاری میشه روایت کرده . البته من خیلی خلاصه وار نوشتم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 24 دی1387 ساعت 1:2

دسته بندي: مذهبی


زندگی زیباست آیا ؟

برف می بارد و برف می آید
بلای خانمان سوزه گدایان سخت می بارد
یکی از پنجره سر کرده بیرون ، صدا سر داد عجب برفی ؛ عجب زیباست
چه نیکو گفت شاعر زندگی زیباست
گدای گوشه گیری با تنی عریان صدا سر داد ؛ غلط گفت آنکه گوید زندگی زیباست
تو که در پر قو افتاده ای راحت ، دستی برگردن جام و دست دیگرت برگردن مه پیکری؛ زندگی از بهر تو زیباست
من  ِ آواره و تب دار که هر شب چون سگی ولگرد زنم پرسه
زندگی از بهر ما زیباست؟


پ . ن 1: برگشتم به قوله تهرانی ها شهرستان . اینجا هوا خوبه . آفتابی و کمی سرد . در کل سفر خوبی بود .

پ . ن 2 : امسال فکر کنم یک ماه  خونه مون بند نشدم. از بس همش مسافرت رفتم . هنوز نیومده توی فکرمه که یه سر برم اهواز و بعدش هم حمیدیه – دشت آزادگان . خدا به خیر کنه ... انگاری پول علف ِ خرسه که من هی همینجوری هدر میدم و میرم سفر . فعلا که بی پولم و کف گیرم خورده ته دیگ . اگه داداش اینا اومدن خب چون ماشین دارن شاید با خودشون برم اهواز و دیگه هی نخواد کرایه بدهم .

پ . ن 3 : به زودی اگه قسمت باشه یه خبرایی میشه و من موظف میشم به دوستام شیرینی بدهم . البته فعلا این حرف از من نشنیده گرفته بشه تا ببینیم خدا چی بخواد . هر چی خدا بخواد همون میشه .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 22 دی1387 ساعت 0:7

دسته بندي: شعر


می روم ، می آیم

چترم را می بندم . اشک هایم را پاک می کنم. لبم را خندان می گیرم و با قلبی پر از خالی به سوی تو می آیم . نمی آیم تا به انتظارت پایان دهم ، بلکه می آیم تا باز در خلوت ِ تنهاییه خودم باری دیگر شب ها را تا صبح بیدار بمانم و بنویسم . بنویسم برای خودم ....! برای خودم؟؟؟ مگر انسان برای خودش هم می نویسد؟ شاید برای تو ... شاید همه این نوشته ها را برای تو می نویسم . برای خودت ، برای خودم ، برای ما ... نمی دانم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 18 دی1387 ساعت 15:31

دسته بندي: دست نوشته


من و دستکش های سحر آمیزم

معمولا دستکش نمی پوشم حتی توی هوای خیلی سرد هم که باشه ترجیح میدم نپوشم چون خیلی کارامو مختل میکنه . یادش به خیر ، سال 85 من و دوستم مینا تصمیم گرفتیم دستکش بخریم. من نه یه جفت بلکه سه جفت دستکش یهو خریدم. (دوجفت پشمی و یه جفت نخی ).چشمتون روز بد نبینه از اون موقع تا حالاحتی یه بار هم هوا اونقدری سرد نشد که من بخوام دستکشهامو بپوشم. اصن خشکسالی اومد . هوا گرم گرم شد. به طوری که این چند ساله یه زمستونه سرد نداشتیم. تابستونه خوزستان رو هم که همه درجریانن از خشکسالی و گرد و غبار و گرمای وحشتناک چی برسرمون اومد. زمستونش هم تعریفی نداره. گرمه گرم. خلاصه از اون سال به بعد اصن قحطی و خشکسالی اومد .اصلا انگار همین که ما دستکش خریدیم هوا گرم گرم شد. هنوز یه بار هم اون دستکشهارو نپوشیدم و داغشون به دلم مونده .
امسال سفر کردم به یه جای سردسیر که همیشه این وقت سال برف داره وسرمای شدید . از شانسم از روزی که اومدم هوا سرد که نیست هیچ ،برف هم که نداره هیچ ، اصن گرمه گرم شدهوا یهویی . مینا چند روز پیش اس ام اس زد و گفت حکیمه فکر کنم از بس هوا سرد باشه که پشیمون شدی از اینکه رفتی تهران . منم جواب واسش فرستادم که ای مینا جان سرما کجا بود؟ دارم ازگرما تلف میشم اینجا .... :دی .. مینا فرداش زنگ زد و گفت حکیمه خداییش اون دستکشا باهات نیستن؟؟؟؟ دو تایی یهو ترکیدیم از خنده و قهقه زدیم .... .گفتم آره مینا دو جفتشون باهامه . دو تا مون با خنده گفتیم به خاطر این دستکشا که معروف شدن به دستکشای سحرآمیزه که هوا گرم شده . وای انگاری این دستکشا سحر آمیزنن که هر جا میرن سرما رو ریشه کن میکنن وگرما می یارن .

پ .ن : عنوان این پستو که نوشتم یاد خاله ریزه و قاشق سحرآمیزش افتادم :دی
پ. ن : یک روز بی برف دیگه هم سپری شد . دیشب یه کم بارون بارید ولی الان آفتابیه آفتابیه. دیگه دارم مطمئن میشم که در طول سفرم برف نمیبینم و دست ازپا درازتر برمیگردم شهرستان.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 23:16

دسته بندي: شخصی


خواب من

قشنگ همین دیشب بود که یه پست نوشتم و توی اون پست به این موضوع اشاره کردم که گاهی خواب ِ بعضی امامزاده ها یا مکان های خاص رو می بینم ( خواب مشهد ، خواب کربلا و چند مکان زیارتیه دیگه) . وای هنوز باورم نمیشه . امروز که از خواب پاشدم یادم نمی یومد چه خوابی دیدم. الان ماه محرم هست و من مسافرت هستم . با خودم یه سری سی دی از مراسم عزاداری ماه محرم مربوط به شهرمون آوردم. امشب داشتیم سی دی ها رو نگاه می کردیم . یه سی دی مربوط به عزاداری ماه محرم در امامزاده شاه فضل (ع) واقع در شهر بهبهان بود . یهو که مرقدشو نشون داد یادم اومد که دیشب خواب همینجا رو دیده بودم. خواب امامزاده شاه فضل . قشنگ یادم اومد . خودش بود . وای یهو دیدم صورتم خیس شده و دارم اشک میریزم. آخ که چه دلم میخواست اون لحظه تو شهر خودمون می بودم و میرفتم زیارتش .دلم یهو گرفت . بازم خواب ، خواب یه امامزاده ... این اولین ماه محرمیه که توی شهر و دیار خودم نیستم و ای کاش بودم . خدایا چرا من؟ من که همچین کم هم گناه نکردم . من که بنده ی حقیری هستم . یکی از دوستام میگفت آدمی که دلش پاک باشه خواب های این چنینی میبینه . ولی خدایا من غلط کنم بخوام خودمو پاک و بی نقص بدونم . خدایا منو ببخش . منو ببخش به دلیل همه کم و کاستی هایی که داشتم و دارم . به خاطر همه سرپیچی هام . به خاطر همه بدی هام ...

پ .ن : انشاالله وقتی برگشتم خونه مون میخوام یه پست در رابطه با علی ابن مهزیار اهوازی که مقبره ایشان واقع در شهر اهواز هست بنویسم . مفصل میگم که این آقا کی بودن . خیلی ها میشناسنشون و خیلی ها هم نه نمی شناسنشون .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 23:24

دسته بندي: مذهبی


یا حسین

میخوام برم به شهری که کبوتراش

سایه ی سر میشن برای زائراش

آقا به هر مریض ناعلاج میده

شفایی که نداره هیچ کسی دواش

یه شب اومد تو خواب خوابو شکستم

گریه کنون زانو زدم نشستم

آقا اومد گفت به چه غم اسیری؟

گفتم آقا طبیب گفته میمیری

نگاهی کرد و گفت بگو فاطمه

قلب و دلم یه بارگی شکستند

انگاری که تموم ِ آسمون ها

زانو زدند به حرمتش نشستند

یه بانوی بلند و قد خمیده

اومد که چهره ش شبیه ماه بود

سرم پایین گرفتم از خجالت

توشه ی من یه کوهی از گناه بود

گفتم که این دختره پیغمبره

که دشمنا پهلوی اون شکستند

وقتی اومد تمومه آسمون ها

زانو زدند به حرمتش نشستند

گفتم بی بی یه کوهی از گناهم

یه مجرمه همیشه رو سیاهم

گفتم بی بی دارم میمیرم از شرم

اگه میشه دیگه نکن نگاهم

دیدم رو صورته شبیه ماهش

بارونیه مثله یه دریا خیسه

یه نامه ای نوشت دیدم تو نامه

شفاعته من داره مینویسه

ناله زدم گفتم چرا شفاعت؟

از دسته ما یه کوله باره دردی

به من نگاهی کرد و گفت که یک بار

واسه حسین ِ من تو گریه کردی ...

....

گاهی در خواب بعضی از مکان های خاص و امامزاده ها رو میبینم . نمیدونم .... من که کوله بارم از گناه همچین خالی هم نیست ، گاهی اتفاقات عجیبی واسم میفته که نشانه های توجه و لطف خداوند به من هستند . انگاری خدا همیشه هوای من که یه بنده ی قدرنشناس هستم رو خیلی خوب داره . یه شب خواب دیدم رفتم مشهد.تا حلا هیچ وقت نرفته بودم. به صورت خیلی اتفاقی قسمتم شد و پارسال واسه اولین بار مشهد رفتم. چندی پیش خواب دیدم در کربلا هستم . از اون روز تاحالا یه جوری ام. همش دلم میخواد برم کربلا. نمیدونم امام حسین منه گنه کار و روسیاه رو می طلبه یا نه . آرزوم شده که امام حسین منو بطلبه .هر چند خودم رو در حد و اندازه ای نمی بینم که بخوام برم کربلا. به خدا شرمسارم.آقا ماهم سید هستیم . میگن اهل بیتت رو شفاعت میکنی . خیلی محتاج شفاعتت هستم .خیلی ....!

پ.ن:سرما خوردم . گلوم درد داره . چشمام هم میسوزه . لبام هم قاچ قاچ شده .همچنان برف ندیدم . برف نیومده و من اینجوری سرما خوردم اگه می یومد چی ؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 10 دی1387 ساعت 23:19

دسته بندي: مذهبی


تا توانی دلی بدست آور

وای وای وای اونقدر حرف توی دلم هست که نمیدونم از کجا شروع کنم . همیشه اینطور بوده من با وفا و دور و وریهام خیلی هاشون بی وفا . وای یه وقت دوستان دنیای واقعیم و دنیای مجازیم اینو به خودشون نگیرن ها . منظورم شما دوستان عزیزم نیستید . در کل دارم میگم . در مورد آدمهایی که گاها میبینم و یا در اطرافم حضور دارند . چرا ؟ اونقدر چرا و اما و اگر توی ذهنم دارم که نمیدونم کدومو اول بگم . کمی عصبی ام و میدونم همین نوشتن منو آروم میکنه . پس مینویسم . نمیدونم آدمهای این دنیای خاکی فکر می کنند مگه تا کی زنده هستند؟ مگه عمرشون ابدیه آخه؟ چرا این همه بی رحمی و سنگ دلی؟ چرا این همه بی وفایی؟ چرا این همه حرص و طمع؟ چرا این همه دل شکستن؟ چرا این همه نامردی؟ در کل دارم میگم ها . حالم خوبه. نه کسی چیزی بهم گفته و نه موضوعی ناراحتم کرده . فقط دلم گرفته . خسته م . خیلی خسته م . از خودم هم خسته شدم. از این سر در گمی ها . از این گذشت ِ زمان . از این بودن . از این دیدن ها . خیلی وقتها آدم ها میتونن با یه گذشت با یه فداکاری شاید هر چند کوچیک ولی میتونن خیلی چیزا رو درست کنن . فقط یه لحظه . فقط یه لحظه آدم لازمه به زمان مرگ فکر کنه ، به اون دنیا ... بابا به خدا گذشت چیز سختی نیست . خیلی هم خوب هست . اصن نمیدونم چرا دارم این چیزا رو مینویسم. باور کنین اونقدر مغزم قفل کرده که الان فقط میدونم دارم منویسم. آره من دیوونه م ، قبول . نمیدونم . اصن بی خیال ...!

*
جدیدا یاد گرفتم که آخر نوشته هام یه چیزی به عنوان پ . ن ، بزارم . توی این پست میخوام افتتاح کنم اینو . یهو دوستام فکر نکنند که دارم تقلب و دزدی میکنم ازشون ها . خو یاد گرفتم اینو . توی وبلاگ یکی از دوستان بلاگفاییم هم دیدم و اونجا بود که تازه فهمیدم این پ . ن یعنی چی . تا قبل از اون خیلی جاها و توی وبلاگ دوستان دیگه م هم میدیدم ولی نمیدونستم دلیل و انگیزه از پ . ن گذاشتن چیه .

پ . ن 1 : این چند روزه که تهرانم دلم برای دوستان دنیای واقعیم در جنوب تنگ شده . مینا و آبجی سارا و مریم

پ . ن 2: دلم واسه یکی از دوستان دنیای مجازیم هم تنگ شده . خانم ح رو میگم . اسمشو کامل ننوشتم گفتم شاید راضی نباشه خو :دی

پ . ن 3 : بابا جوجه فوکولیه دنیای واقعیم دلم واسه تو هم تنگ شده ، البته اینو از من نشنیده بگیر :دی

پ . ن 4 : من هنوز تهرانم و از برف هم خبری نیست . اگه امسال من واسه اولین بار تو عمرم برف دیدم اسم وبلاگمو عوض می کنم :دی

پ . ن 5 : عصبانیتم از بابت صحنه هایی بود که از کشتار مردم غزه در فلسطین از تلویزیون دیدم . اصن دلم گرفت و بعدشم در کل عصبی شدم و همه زندگیم اومد جلو چشمم و بعدش  ناراحت شدم و بعدش پست نوشتم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 14:19

دسته بندي: شخصی


پس این برف ها کو ؟؟؟

من توی جنوب ِ ایران زندگی می کنم. تا حالا توی عمرم حتی یه بار هم برف ندیدم. امسال بنا به یه سری کارها و مسائلی اومدیم تهران . از اینکه توی فصل زمستون به این سفر می خواستم بیام کلی خوشحال بودم و ذوق زیادی داشتم که امسال شاید برای اولین بار توی عمرم برف ببینم. فکرشو کنین؟ یه عالمه لباس زمستونی با خودم انبار کردم آوردم. وااای الان که نشستم این پستو مینویسم فقط یه تاپ تنمه و دارم از گرما عرق میریزم. شوفاژها چند تاش خاموشن حتی . چرا من اینقدر بدشانسم آخه؟ تهران برف که نیومده هنوز هیچ، اصلا هواش گرم گرم هم شده . فکر نکنم تا روزی که اینجا باشم برف ببینم. مطمئنم همین که پامو از تهران گذاشتم بیرون یهو برف می یاد. جالب اینه که بین راه که می یومدیم تهران هم توی هیچ شهرو توی کوه ها و جاده اثری از برف ندیدم حتی . توچال که از کوه های اطراف تهران هست روش برف هست . آخه کی منو میبره تا توووووچاااااال ؟؟؟؟ ... ای خدا بیا و تا وقتی من اینجام یه برف خوشگل توی این شهر ببارون . خیلی ضایع س بدون اینکه برفی دیده باشم برگردم شهرستان. خدایا خودت میدونی چقدر پیش دوستام کلاس گذاشتم که من میرم برف میبینم و شماها هنوز ندیدین و دلشونو آب کردم . من برف میخوام . پس این برفاتون کو؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 7 دی1387 ساعت 23:40

دسته بندي: شخصی


یکی از جنوب

من کیم؟ گاهی از خودم این سوالو میپرسم . گاهی جواب می دم گاهی هم نه ...! من خودمم.خوده خودم. واقعی تر از همیشه. من گاهی دلم میگیره ولی گریه نمی کنم. بغض می یاد توی گلوم ولی باز هم گریه نمی کنم .من اغلب شادم . شاده شاد . دلتنگی هامو هم می یام توی دنیای مجازیم می نویسم. از زندگیم سعی می کنم راضی باشم هر چند گاهی اوضاع بر وفق مرادم نیست. همین من بودن هست که بهم نیرو میده .قدرت میده تا باشم، تا بگم هستم ، وجود دارم و از بودنم دفاع کنم . من هم مثل ِ خیلی ها یکی هستم. یکی همین نزدیکی ها. یکی از جنس خودم. یکی از جنوب ...

* گاهی این وقت شب که میرسه نوشتنم می یاد . فقط دوست دارم بنویسم  اون چیزی رو که توی فکر و توی دلم هست

یه جمله از نوشته های  زنده یاد حسین پناهی همیشه توی گوشم و توی ذهنم باقی میمونه و گاهی با خودم زمزمه ش می کنم و اون اینه :

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه ... سلام هاش ، همه عشق هاش ، همه دردهاش ، تنهایی هاش ، وقتی هم نبودم مال ِ شما ...  اگه دوس داری با من ببین  یا بزار  باهات ببینم . با من بگو یا بزار با تو بگم :سلام هامونو ،عشق هامونو  ،دردهامونو ، تنهایی هامونو . ها؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 2 دی1387 ساعت 0:9

دسته بندي: دست نوشته





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از