تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
سرما + خوردگی

هنوز شیش ماه از اون سرماخوردگیه وحشتناکم نگذشته که امروز باز حس کردم دارم سرما می خورم . اینقده بد سرما هستم من ، که حد و اندازه نداره. وقتی سرما می خورم با جنازه هیچ فرقی ندارم فقط اینکه متحرکم و گاه گاهی سر و دستی تکون میدمArabic Veil. حالا نه اینکه خیلی هم هوای سلامتیمو دارم دیگه این خودش همه چیو از بد هم واسم بدتر می کنه . امشب با این گلوی دردم نشستم و یه عالمه از اینا خوردم . یه آش رشته ی خیلی تند هم خوردم که هنو گلوم داره میسوزه . دیشبم که تا جا داشتم کلوچه خرمایی و نون خرمایی و بامیه خوردم که از بس شیرین بودن حسابی زدن زیره دلم و گلومو دردشو از بد هم بدتر کردند  باز ( عکسای این کلوچه خرمایی و نون خرمایی و بامیه مال دیشب نیستن مال چند وقت پیشن . یعنی منظورم اینه که از اینا خوردم . اتفاقا دیشب هم پیش همون مغازه با دوستام از اینا گرفتیم )  اصن به فکره نحوه ی غذا خوردنم هم  نیستم. وااااااااااااای گلوم داره میسوزه . مماغم هم کیپ شده  و با دهانی باز دارم اکسیژن های عزیز رو راهیه ریه م میکنم .  از همین الان میدونم چه سرماخوردگیه وحشتناکی در انتظارمه . دارم خودمو در چند روز آینده  به این صورت می بینم که با چشمایی قرمز و یه شونصد بسته دستمال کاغذی توی دست و یه مماغه قرمز که هی میکشمش بالا با دفترچه ی پزشکیم ، وایسادم رو صف دکتر تا نوبتم شه  .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت 22:34

دسته بندي: شخصی


سرزمین من

میخوام  برگردم به چند سال پیش . نمیدونم کسی این آهنگ رو یادش هست یا نه. اون روزهایی که آمریکا به افغانستان حمله کرده بود و آهنگ سرزمین من با صدای داوود سرخوش که با زبان افغانی خونده شده بود مرتب از تلویزیون پخش می شد . نمیخوام برم روی بحث جنگ و مسائل سیاسی. بحثم فقط روی این آهنگ هست . یادمه اون روزا این آهنگو خیلی دوس داشتم. خیلی دلم میخواست داشته باشمش . ولی نداشتم. این روزها دیگه کمتر پیش می یاد چیزی رو بخوایم و توی اینترنت پیدا نشه. امروز یهو یاد این آهنگ افتادم و کمی سرچ کردم و پیداش کردم. شعرش رو کامل یادم بود . نمیگم یاد اون روزها بخیر . ولی یادش بخیر که پای تلویزیون می نشستم تا این آهنگ پخش شه.

میزارمش واسه دانلود اگه کسی دوس داشت دانلود کنه و گوش بده . خودم که از صبح تا حالا شونصد بار گوشش دادم . خب دیگه سلیقه س.حس کردم الان یه عده بعد از  خوندنه این جمله بهم دارن میگن مرده شوره اون سلیقه تو ببرن :دی اینو  من باب مزاح عرض کردم .

عشق یگانه من

                                     از تو نشانه من

                                                                  بی تو نمک ندارد

                                                                                                         شعر و ترانه من .....

از اینجا میشه  این آهنگ رو دانلود  کرد . حجمش هم  کم هست ، تقریبا  یک مگـابایت.

پ . ن: چه ظهر دلم خوش شد که داره بارون می باره .فقط یه نم نم زد و زودی هم  بند اومد. هییییی روزگار . ولی بازم شکر . همین هم جای شکر داره ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت 17:45

دسته بندي: عمومی


وقتی حکیمه کوچک بود

از طرف پرستوی عزیز به بازی عکسای دوران کودکی دعوت شدم  . این بازی یه سری قوانین داره .

قوانين بازي :

1- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی ------  کوچک بود” وبه جای ----- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید .
2-اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید.
3-عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید .
4-حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید .
5-سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه .

 

اولین عکس از حکیمه وقتی که نی نی بود . میگن این عکس مال 5-6 ماهگیم هست . از همون نی نی ییم منو روسری پیچ و کلاه پیچ کرده بودن .

*****


اینم مال حدودای 4 سالگیم هست . خیلی شبیه پسر بچه هام نه؟ اون موقع ها همه فکر میکردن من یه پسر کوچولو هستم تا اینکه یه دختر کوچولو . همیشه هم لباسای پسرونه می پوشیدم . این عکسو یادمه کی گرفتم . صبح بود .

*****


اینم یکی دیگه از عکسامه . اینجا میگن نزدیکای 5 سالگیمه . این عکس توی عقد خواهرم ازم گرفتیده شده . عقد خواهرمو خوب یادمه . یادمه سال بعدش که عروسی کرد کلی واسش گریه کردم با وجودی که کوچولو بودم و تنها چیزی که میدونستم این بود که وقتی دختری ازدواج میکنه از خونه شون میره جای دیگه و دور میشه از همه . به خواهرم خیلی وابسته بودم . اوه اوه چه سیا بودم ، خوب شد که بزرگ شدم و به رنگ و رو اومدم نیشخند 

*****


آخیییییییی . یه دختر کوچولوی موفرفری . دیگه اینجا تو این عکس اگه خوب دقت بشه میشه اون موهام که معروف بودن به جنگل های آمازون و البته کپر شیطون میشه دید . این عکسو هم فکر کنم 5 – 6 ساله بودم که ازم گرفتن . یادمه اون توپی که تو دستمه یه چند ساعت بعد  افتاد توی خارها و پنچر شد .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت 16:30

دسته بندي: بازی وبلاگی


هر که پرخوری کند کارش به بیمارستان کشد

عنوان ِ این پستو داشته باشین . از سخنان ِ گهر بار من هست . تازه گفتمش .......نیشخند

دیشب بر حسب اتفاق یاد یه خاطره افتادم . البته من شکمو نیستم ها  نیشخند دروغگو . چهار سال پیش نزدیکای عید بود . آخ آخ. مثل همیشه  یه روز زیادی پرخوری کردم و تا تونستم غذا خوردم. اونم نه یه نوع غذا چند نوع  و  اونم قر و قاطی -  اما اینبار یه بلایی سرم اومد که مرگ رو به چشمم دیدم  -   خلاصه بعد از ناهار گرفتم خوابیدم و عصر که بیدار شدم باز به حالت فجیعی دو لپی و تند تند غذا خوردم. وای....شب با خانواده دور هم که نشسته بودم یهو دیدم یه جوری شدم وفقط میدونم  خودمو بدو بدو رسوندم به حیاط و دیگه از وسطای حیاط من ............. زدم واینجاشو سانسور می کنمنیشخند واااای تا جون داشتم آوردم بالا . بعدشم عین این جنازه ها منو بردن تو اتاق. پرتقال قاچ زدن دادن گفتن بخور تا کمی دلت صاف شه . آخخخخخخخخخخخ . وااااااااااای . یه پرتقال خوردم دیدم وااااااااای . دلم ، شکمم . اینبار خودمو به دستشویی رسوندم و ادامه ماجرا باز سانسور میشه نیشخند. بعد از دقایقی یه بار دیگه هم  آوردم بالا . اصن نمیدونم این همه غذا کجای شکم من بودن. حالم خیلی بد بود. شاید کسی باورش نشه ولی  امید نداشتم زنده بمونم.خواهرم اینا خونه مون بودن . توی اون شب بارونی زودی منو رسوندن بیمارستان . بین راه با آه و ناله به خواهرم میگفتم : نه به دکتر بگی پر خوری کردم ها ؟ خواهرم تا رسید پیش دکتر گفت آقای دکتر این دختر تا تونست همه چی قر وقاطی خورد ، خلاصه آبروم جلو دکتر هم رفت . منم دیگه جیکم در نیومد . بعدشم دیگه دارو و آمپول . بعدشم واحد تزریقات و سرم کاری و آمپول زنی  دو تا دستمو واسه آمپول سولاخ کرد.آخرش هم با نیمه جونی که ازم باقی مونده بود برگشتیم خونه .

نکته اخلاقی : بزرگی می گوید ، بخورید و بیاشامید اما زیاده روی نکنید ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 3:32

دسته بندي: خاطرات


اندر احوالات این روزهام

این روزها حس عجیبی دارم. انگاری افسرده م ولی بعدش می بینم نه ! ، انگاری شادم و خوشحالم ولی بازم که به خودم نگاهی میندازم می بینم نه !، غمی بر دل دارم . نمی دونم . احساسم شده مثل ِ یه ظرف پر از آبگوشت که چند  نوع مخلفات رو در خودش جای داده . بعضی از این مواد خوشمزه و دلچسب و بعضی هاشون هم به دل نمیچسبه .

هوا گرم شده ولی هنوز شبا جوراب به پاهام می پوشم . جدیدا کم اشتها شدم که البته از این بابت خوشحال هم هستم. بهتر . همه چی ردیفه . حالم خوبه . می خندم . گریه می کنم . می نویسم ...! می نویسم برای خودم و برای تو حتی !

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 19 بهمن1387 ساعت 12:49

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی


لحظه دیدار – اخوان ثالث

شعر رو خیلی دوست دارم . گاهی هم پیش می یاد و چند کلامی خودم هم شعری میگم . شاعران رو هم دوست دارم. شاعرانی که خیلی هاشون دیگه در جمع ما نیستند . مثل شاملو ، اخوان ثالث ، سپهری ، فرخزاد ، مشیری ، و خیلی های دیگه . قبلنا هم اینجا از اخوان ثالث شعر گذاشتم . شعر لحظه دیدار  رو خیلی دوست دارم . چند وقت پیش این شعر رو با صدای خودشون دانلود کرده بودم ولی امروز که خواستم شعرو بنویسم هر چی گشتم آهنگشو پیدا نکردم. این بود که یه سرچ زدم و باز دانلودش کردم .

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

آبرويم را نريزي ، دل !

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديك است ...

اینجا هم میتونید شعر لحظه دیدار  رو با صدای اخوان ثالث دانلود کنید .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 22:44

دسته بندي: شعر


غذا غذا ، خوراکی ، خوشمزه

این روزا خیلی سوژه واسه نوشتن دور و ورم هست ولی نمیدونم چرا نوشتنم نمی یاد. خب حالا واسه تنوع هم که شده می نویسم اونم از نوعه خوراکی و غذایی . وای امروز روزه خوبی بود . چرا؟ خب چون یه غذایی داشتیم که من خیلی دوست دارمش و گیاهش هم خاصه همین فصل هست . توی جنوب کمتر کسی هست که توله رو نشناسه . اینجا که این چنین اسمی داره و به این نام صدا میزنند این گیاه رو .


امروز توله پخته داشتیم. صبح مامان رفت بازار و حالا که اومد دیدم سه بسته توله سبز و تر و تازه با خودش آورده . با دیدنشون کلی ذوق کردم . و شکممو خالی گذاشتم و هیچی نخوردم تا مامان زودی بپزه Chefو من بپرم بخورم . با وجودی که غذای خیلی ساده ای هست ولی مزه ی خاصی داره این نوع سبزی .

روش پختش هم خیلی ساده س . توله رو می شوریم و بعدش خرد می کنیم . بعدش توی یه قابلمه از اون قابلمه بزرگا میزاریمش و پرشو آب جوش می ریزیم و میزاریم خوب قل قل بزنه و خوبه خوب پخته شه . بهش نمک هم میزنیم . بعدش توی یه ظرف دیگه سیر خرد و له می کنیم و نمک میزنیم و میزاریمش کنار و اونوخت میتونیم البته سیر ماست هم درست کنیم . وقتی توله رنگش کمی تیره شد و خوب پخته شد اونو می کشیم و بعدش روش سیر و ماست می زاریم و میخوریم. وای که من دیوونه ی بوی این غذا هستم . خیلی خوش عطر هست و خوشمزه .

 پ . ن : الان دلم ساندویچ می خواد . یا بندری یا فلافل .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت 18:43

دسته بندي: شخصی


بابا نان داد

بابای من زمانی به ما آب و نان می داد  و با همین نان دادن ها بود که بزرگ و بزرگ تر شدیم . اکنون این ما هستیم که به بابا آب و نان می دهیم . اما همچنان با خوشحالی این جمله ها را به زبان می آورم که : بابا آب داد . بابا نان داد ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 12 بهمن1387 ساعت 19:56

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی


این منم :دی

بارها گفتم که یه اتاق دارم که دیواراش کاغذیه . اتاقمو خیلی دوست دارم . چون خودم ساختمش . از یه انباری تونستم یه اتاقی بسازم که هر کی می یاد میبینه اولا باورش نمیشه این همون انباریه قدیمی باشه و دوما خیلی از اتاقم خوشش هم می یاد . کودکانه ست . خیلی وسایل و عکس و عروسک به دیواراش آویزون کردم . این تابلوهه رو چند وقت پیش روش این عکسو کشیدم و اسممو نوشتم پاش و بالای تخت خوابم گذاشتمش . هر کی می یاد میبینه خوشش می یاد ازش خیلی .

خب این منم دیگه . لباسم سه تا دکمه داره تازشم ، و لبخند هم میزنم . خوگشلم؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت 17:27

دسته بندي: شخصی


بدشانسم اونم شیش تا

دیدین بچه کوچولوها وقتی میخوان بالاترین درجه ی  یه چیز رو بگن میگن اندازه ی شیش تا ؟ بدشانسیمو با عدده شیش نوشتم تا بگم که خیلی بی نهایت من بدشانسم .

 

واااای خدااای من . از خودم بدشانس تر ندیدم . همش دارم با خودم میگم تنها یک نفر ممکنه توی کره زمین در اتصال وبلاگش به دامین یا هاست دچار مشکل شه و اون یه نفر منم . از بس اعصابم خرد شده که گفتم بیام یه پست بنویسم و دلمو خالی کنم اینجا .

چند ماهی میشه که وبلاگمو وصل کردم به دامین مثلا . مگه شد؟ هاست بلاگفامثله اینکه تنظیماتشون کمی مشکلدار شد و دامین واسه وبلاگم هماهنگ عمل نمیکنه و پست های جدیدم روی دامین نمیرن . تازه بعد از این همه مدت پست های قبلیم اومدن روی دامین ولی باز که چند شب پیش آپدیت کردم بازم نرفت روی دامین پست جدیدام . با مدیر در ارتباط گذاشتم مشکل رو و ایشون لطف کردن و بررسی کردند و جواب ایمیلمو دادن و گفتن مشکل از هاستاشونه و پیگیری کرده تا درست شه . خلاصه منم صبر کردم یه مدت ،  ولی درست نشدند که . یکی از دوستام گفت بیا روی هاسته شخصی هم تست کن تا درست شه . اومدم هاست شخصی هم گرفتم و وبلاگو یه مدت بردم روی هاست ولی آدرسه دامینم مرتب ری دایرکت میشد به آدرسه وبلاگم و انگار نه انگار دامینی دادم بهش . تمامی تنظیمات هاست و دامین و دی ان اس ها و خلاصه همه چی بارها چک و ست شد ولی اصن فایده ای نداشت . باز برگشتم روی هاسته بلاگفا ولی هنوز همون مشکل رو داره و من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم و تاکیدا هم میخوام توی همین بلاگفا بمونم و از همینجا دامینمو داشته باشم .

وبلاگه دو تا از دوستام با سیستم بلاگفا روی دامین هستند و جالبه کاملا هماهنگ و مرتب همه چی درست هست واسشون . نمیدونم چرا واسه من اینجوری شده . هوم؟

جالبه وقتی با آدرس دامینم روی آرشیوم میرم پست رو نشون میده . یا اینکه با آدرس دامین موضوعات وبلاگمو می یارم پستو در آن نشون میده ولی آدرسه دامینه خالی رو که تایپ می کنم پست جدیدمو نمی یاره

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت 22:34

دسته بندي: شخصی


از اینکه جنوبی ام خوشحالم

از اینکه جنوبی ام خوشحالم . از اینکه بیشتر ماه های سال آفتابی گرم و سوزان حتی ، بر روی سر و تنم می تابد خوشحالم . از اینکه که شرجی داریم . شرجی که گاهی واقعا تحملش سخت است .

از اینکه دارم روز به روز بزرگتر می شوم هم خوشحالم و از طرفی هم میل به آن دارم که  کودکه درونم را همیشه و تا همیشه حفظ کنم . از اینکه خودم هستم هم خوشحالم . خودی که گاهی شادم و گاهی هم دلم آنچنان می گیرد که خدا داند و بس .

از اینکه دوستانم مرا مهربانانه صدا میزنند هم خوشحالم . گاهی آنقدر دلتنگ می شوم که تنها چیزی که مرا به ذوق می آورد این است که کسی صدایم کند . حال می خواهد به هر دلیلی باشد . اینکه صدایم کنند که بگویند بیا غذا بخور یا اینکه از خواب بیدار شو یا اینکه گوشیت دارد زنگ میخورد یا ... هزارن یا و اما و اگری دیگر. از اینکه دل دارم هم خوشحالم . دلی که به تعبیر برخی دوستان می گویند گاهی سنگ می شود. ولی در قلب شاید سنگیه من مهری ست که هر که او را دریافت خواهد دید که من آنقدرها هم سنگدل نیستم.

از اینکه خدا را دارم هم خوشحالم . خدایی که اگر او یاوری مهربان برایم نبود نمی دانم سرانجامم به کجا می رسید . از اینکه خودم را دارم هم خوشحالم و شاید تو را حتی ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 22:37

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی


این روزها که می گذرند

این روزها که می گذرند ، تنهایم . تنهایی ... همان چیزی که از دوران کودکی به یاد دارم با من بوده است . یک حس غریب . حسی که به من آرامش میدهد حتی . دارم توی ذهنم به یاد می آوردم دخترکی کوچک و موفرفری را که شانه به زور توی موهایش می رفت و به همین دلیل اکثر اوقات سرش را با ماشین دستی می تراشیدند . همان دختری که گاها همه فکر می کردند پسر است . یک پسر بچه ... یک پسر بچه ی کم رو و خجالتی که موقع حرف زدن زبانش می گرفت . همان پسر بچه ای که همیشه توی کوچه فقط یک تو سری خور بود و بس . اینک بزرگ شده ام ، با تمام خاطرات و یادگاری هایی که از دوران کودکی تا کنون  با خود حملشان می کنم .

باز هم به یاد می آورم خاطراتم را . آن گریه هایم و حتی آن بیماریه بد که کم مانده بود در کودکی مرا به آرزوی رسیدن به بزرگسالی ناکام بگذراد . اما به خیر گذشت ... و شاید نباید می گذشت . نمی دانم .... گریه هایم را به خاطر دارم . گریه هایی که گاها از ندانم کاریهایم بر روی گونه هایم جاری می شد . باز هم دارد یادم می آید . به یاد دارم دخترکی وقتی سوم ابتدایی بود سرش شکست و آن موقع برای اولین بار در زندگیش با تمام کودکیش فکر کرد که دارد جدی جدی می میرد . اما نمرد .... شاید باید می مرد ... نمی دانم ....آنقدر از خاطرات آن دخترک کوچک که اینک برای خودش خانمی شده و می خواهد برود یک خانه زندگی تشکیل دهد حرف توی ذهن و دل دارم که خدا داند و بس . دخترک بزرگ شد و به خیلی از آرزوهایش جامه عمل پوشانید . درس خواند . دانشگاه رفت و اینک می خواهد برود سر خانه زندگی اش . دخترکی خوشبخت ... دوران کودکیش با همه ی آن کم و کاستی ها برایش پر از خوشبختی هم بود . حالا که بزرگ شدم دارم میبینم آن یادگاری های گذشته ام را . دخترکی که گاهی سرش را می تراشیدند چون موهایش خیلی فرفری بود ، همان دخترکی که سرش شکست و فکر کرد دیگر دارد می میرد ، من هستم ... اینجا نشسته ام و اینک دارم می نویسم چند کلامی از خودم ،  برای خودم و برای تو حتی ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 20:0

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از