البته اینجا وبلاگ منه
:دی. چند وقتی بود قرار بود یه سر بریم
دریا . خلیج فارس ... . جمعه ی سه هفته پیش ، پا رو از خوزستان بیرون نهاده و رفتیم خلیج
فارس. رفتیم سمت بوشهر . جنوب رو در کل دوست دارم . به ویژه خوزستانم رو . خاکم رو
. همون خاکی که میگفتن رو کوچه هاش نوشته اینجا آغشته به خون شهیدان هست و با وضو وارد
شوید.همین کوچه های خاکی .همین هوای پر از خاک و گرد و غباری که دیگه واسمون عادی
شده حتی. همین گرماو شرجی .
جمعه رفتیم بندر گناوه (+) واقع در استان بوشهر ... بعدشم برگشتنی بندر دیلم هم رفتیم . اونقدر شلوغ بود که
حد نداشت . توی بازار ها خیلی چرخ زدیم و کلی چیز میز گرفتیم . ناهار رو لب دریا
نشستیم و خوردیم . قایق سواری هم رفتیم . آی قایق سواری چسبید ... آقاهه آی گاز
میداد قایق رو . عشق کردیم..
فردای اون روز با
داداش اینا از بهبهان به سمت اهواز حرکت کردیم. در راه رفتن به اهواز به امیدیه و آغاجاری منزل
فامیلامون هم یه سر زدیم .1 هفته رو هم
در اهواز گذروندم . چه خوش گذشت . بیشتر اوقات میرفتیم اهواز گردی (+) (+) . کارون ...
بازار ... مقبره علی بن مهزیار رو هم دو بار دیگه رفتم ... یه هفته از مسافرتم رو هم
در دشت آزادگان گذروندم . منزل خواهرم اینا ... با خواهرزاده هام مگه میشه خوش
نگذره بهم ؟ سه تا خواهرزاده دارم . خواهرم با اجازه تون کلی ازم کار کشید واسه
خونه تکونیش ... زن داداشم هم کمی تا قسمتی در اهواز ازم کار کشید ... خب دیگه ، آوازه
ی کوزت بودنم همه جا پیچیده دیگه.آبادانهم رفتم . آبادان گردی هم خیلی چسبید. فردای
اون روز هم دیگه برگشتم به خونه مون ... به همین سادگی ، به همین وخوشمزگی ...!!!
از مسافرتم گفتنی زیاد دارم . در کل آدمی هستم زیاد اهل ِ گشت و گذار هستم . امسال
یعنی سال 87 سالی پر از مسافرت بود برام . شاید حدود 5 ماه
از سال رو من به طور پراکنده در سفر بودم .عکسایی که گذاشتم رو به
عنوان سوغاتی از من پذیرا باشید ..
پ .ن 1: بالاخره سرما خوردم
. هر چی در رفتم از سرما خوردگی آخرش گیر افتادم .
پ . ن 2 : با اجازتون
این دو هفته که مسافرت بودم مامان بابا از سبزه هام خوب مواظبت نکردن و همشون خراب
شدن . دیروز رفتم سبزه گرفتم .
پ . ن 3: آخرین پستم
در سال 87همین هست . سالی پر از شادی
و خوشبختی و سلامتی برای همه آرزو دارم .
احتمالا یه چندوقتی
نیستم اینجا. یه مسافرت کوچولو موچولو ... دعام کنید ... سعی می کنم زودی برگردم
...
پ.ن 1: امسال واسه عید
میخوام خودم سبزه بکارم . عدس و ماش کاشتم امیدوارم سبز شن و در بیان والا مثل چند
سال اخیر باز میرم از بیرون سبزه میگیرم .
میخوام شاهی هم بگیرم و بزارم دور گلدون به یاد دوران کودکیم . اون وقتا دور گلدون
سبزه میذاشتیم . قشنگ میشه .
پ .ن 2: اینقده کم
اشتها شدم که نگو. به زور یکی دو لقمه غذا میخورم.این خوبه
پ . ن 3: دیگه تا
اطلاع ثانوی از این دنیا هیچی نمیخوام فقط یه ذهن و روحی آرام و آسوده. بازم
میگم دعام کنید...
حوصله ندارم پست بنویسم . خیلی خستمه . حالا
همش هم تو خونه هستم و بخور وبخواب ها ... انگاری کوه کندم . الان
که این پستو مینویسم نشستم تا خوابخوب چشامو بگیره و بعدش بپرم توی
رختخواب ...
پ.
ن 1: اونقدر هوا گرد و غباری شده که اصن نمیشه از خونه زد بیرون. اصننمیتونم تا توی حیاطمون هم برم . نمیشه نفس کشید به خوبی . تازشم من ماسکنمیتونم بزنم . احساس خفگی می کنم . حالا اگه خواستم برم بیرون و دیدمهنوز هوا گرد و غباریه شاید ماسک گرفتم زدم . واسه جلوگیری از خفگی هم هییوایشکی ماسکو در می یارم و نفس میکشم و باز میذارشم. این خوبه دیگه؟
پ .ن 2 :
خیلی کم اشتها شدم و حوصله ی غذاخوردنو ندارم . میخوام باشگاه بدن سازی هم برم اگه
حوصله داشتم به زودی.
پ.ن 3 : خب
من تو این پست همش بی حوصله بودم . خب بی حوصله م . اصن خسته م.
باز خوبه یه چند خطی همینجوری نوشتم . دوس داشتم پست بنویسم . همین
تا انتهای این پست نام
من کوزت می باشد ... دیروز و امروز بچه ی خوب و فعالی بودم و همانند کوزت تا
تونستم کار کردم و الان کلی خسته م. نزدیک به عید هست و خونه تکونی و هم یه چیز
دیگه که بعدنا میگم . اول از اتاق خودم شرو کردم و هی تمیز کردم و هی سابیدم و هی
جارو کشیدم و برقی و اینا. منم وسواااااس یه کم . هر چیزی رو شونصد دفه هی پاک
میکردم و از دور نگاش میکردم اگه یه کم لک داشت دوباره شرو میکردم به بشور و بساب
...
طی هم کشیدم و کم
مونده بود عین کوزت دستمال بردارم و زمین رو تمیز کنم.در این بین دو بار قرمه
سبزیخوردم وچند باری هم واسه تجدید قوا چای نوشمیدم.این اسمش خونه تکونی
شماره یک بود.مال عید هنوز مونده.تازه غیر اتاقم، اتاق بابا ایناو ایوون و حیاط و راهرو رو هم
تکوندم.لباسامو هم که قده یه کامیون پر ، لباس نششته داشتم رو ششتم .
گردگیر :
اینقده دلم میخواست از
اینا داشته باشم که حد نداشت . چند هفته پیش با دلی خوش راه افتادم تو شهر و هر چی
مغازه سراغ داشتم رو گشتم ولی از اینا نداشتن . یه روز هم مینایی جون رو برداشتم و
باهم رفتیم مغازه ها رو گشتیم اما پیدا نداد . از اینا پیشه ما نیست . یه مغازه
گفت دارم و شنبه واستون می یارم. منو میگی؟داشتم بال در می یاوردم. شنبه با هزار
ذوق و شوق رفتم بعدش آقاهه گفت آخ خانم ببخشید یادم رفت بیارم.منم که این شکلی
شده بودم اون لحظه و گفتم باشه یه روز دیگه می یاتم. دو روز بعدش رفتم و از اینا
آورده بود و کلی ذوق کردم و همینا.
پ . ن : می خوام رژیم
بگیرم و چربی هایی که کمی تا قسمتی اطراف شکمم را احاطه کرده اند را ذوب نمایم .
یعنی میشه ؟ البته من لاغر هستم ها.