تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
بازگشت به نقطه صفر ِ مثبت

قسمت ، تقدیر، بنده ، من ، تو ، خدا ، ما ، عشق ، دوس داشتن  ، صبر ، توکل  .... امسال قشنگ ترین ، با خداترین ، بهترین ، سخت ترین ، شیرین ترین ، باصفا ترین ، با محبت ترین ، غم انگیزترین ، پرگریه ترین ،   ماه رمضون رو داشتم. روزهای زیادی گذشتن و من حس میکردم با همه ی سختی هام و دردهام خوشبختم . امسال قسمت این بود که تمام ِ ماه رمضون رو تهران باشم ، خونه ی داداشم. تولد نی نیه داداش باعث شد من اونجا حضور داشته باشم و روزه هام رو خونه ی داداشم بگیرم .

روزها میگذشتن و من دلگیر و ناراحت تر از همیشه بودم به خاطر موضوعی .... ! نمیدونم شاید اگر این روزها رو در سفر نمیگذروندم بهم سخت و سخت تر میگذشت .... دلم نمیخواد چیز بیشتری بگم فقط میتونم بگم پیوندم با خدا بیش از بیش محکم تر شده و مشترکه مورد نظر یعنی خدا دیگه ارتباطم  باهاش تا همیشه مقدوره .... به قسمت و تقدیر کلی اعتقاد دارم . معتقدم که خدا هر چی رو که بخواد به آدمی میده اونم بی حساب ! میدونم که هر چیو هم که صلاح ندونه به آدم نمیده.... من توی دادن های خدا یاد گرفتم که شکرش کنم و توی ندادن اش هم یاد گرفتم که بازم شکرش کنم . توی یه موضوعی توی زندگیم تنها امید و توکلم رو به خدا قرار دادم و همه ی نگاه هام شده تنها به سوی او . این موضوع باعث شد که کلا مثبت اندیش هم بشم توی زندگیم ... الان بازگشتم به یه نقطه ی صفر ، یه صفر ِ مثبت ...!!!

 

پ . ن: دلم برات تنگ شده جوجه فوکولیم . بیا با هم به خدا توکل کنیم . باشه؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 2 مهر1388 ساعت 19:53

دسته بندي: شخصی


عمه شدم

یکم شهریور 1388برابر با دوم رمضان نی نی داداشم بدنیا اومدم و با بدنیا اومدنش من عمه شدم .

اینجا بیمارستان بستری بود.چه روزهای سخت و تلخی.الان خداروشکر حالش خوب شده

لباتو واسه عمه غنچه کن نرگس جون  :-*

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 23:8

دسته بندي: شخصی


ببار نبار

 

 امروز هم خاک ریز ریز بر روی سر و صورتمان باریدن گرفت. مثل ِ روزهای دیگه . مثل ِ هشت سال ِ گذشته . آره هشت سال ِ که داره خاک ریزه ریزه می باره ! ببار ای خاک ببینیم کی کم می یاره ، من یکی که عمرا کم نمی یارم ، مطمئنم دیگر هم استانیهام هم کم نمی یارن !!! و همچنان توی تو  ای خاک دست و پا می زنیم و نفس می کشیم ... فک کن ؟ همه زندگیت پر شه از خاک !چه حالی بهتون دست میده ؟ فک کن؟ دهنت مدام مزه ی خاک بده .... !  اما  با این حال من یکی که به جنوبی بودنم ، به خوزستانی بودنم افتخار می کنم حتی با خاک و گرد و غبار هاش ...!!!

 

پ . ن : گذشته از خاک و گرد و غبار و بادهای شدید ، گرمای خوزستان و اصن گرمای جنوب رو عشق است ! . مارون و کارون و خیرآباد و کرخه و خلیج ِ همیشه فارس رو هم عشق است .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 22:53

دسته بندي: شخصی


میم الف دال ر

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 14:30

دسته بندي: عمومی


آب گــَرو ( گـراب)

بارها و بارها از استانم خوزستان اینجا نوشته ام . شاید باورتون نشه ولی علاقه و وابستگیه خاصی به آب و خاکم دارم . توی ایام نوروز تا دلتون بخواد جاهای تفریحی و دیدنی رفتیم . در این ایام پا رو از خوزستان فراتر نهاده و به استان کهگیلویه و بوشهر هم سفرهایی داشتیم.

حالا میخوام از یه جای دیدنی در خوزستان براتون بگم . جایی شگفت انگیز ... مکانش واقع در شهرستان بهبهان / شهر بهبهان / نزدیک به بخش تشان از این شهرستان می باشد . منطقه ای به نام گراب یا به زبان محلی گــَرو .... اینجایی که میگم یک چشمه ست  که از کوه سرچشمه میگیره . سرچشمه ش جایی هست که با ماشین نمیشه رفت و ما چند کیلومتری پیاده روی کردیم تا به سرچشمه رسیدیم. جایی خیلی باصفاست .

و اما از این آب عجیب غریب بگم . این آب خاصیت درمانی عجیبی داره . برای درمان دردهای عضلانی و روماتیسمی و غیره  مفید می باشد .  به سرچشمه ش که نزدیک میشی بوی شدیده گوگرد همه جا رو فرا گرفته  ... آبی که سراسر گوگرد داره و دارای خاصیتهای درمانی ست . آب گـــَرو به گونه ای است که در شبانه روز تقریبا به هفت رنگ مختلف در می یاد . بیشتر به خاطره زمینه زیرش هست که رنگهایی رو پدید می یاره  

می گویند چند سال پیش دو تا دکتر اومدن اینجا شنا کنن و از خاصیته درمانیه آب استفاده کنن . رفتن توی سرچشمه ش شنا کردند. غلظته گوگرد اونقدر بالا بود که باعثه مرگشون شد . این آب خیلی شگفت انگیزه و اگه درست ازش استفاده شه معجزه می کنه حتی . در سفرهای ریاست جمهوری تسهیلاتی برای اینکه این مکان تبدیل به یک منطقه ی گردشگری بشه فراهم شده .

یهو نترسین و بگین که آبش کشنده س ها . نه اینجور نیست . ما تا سر چشمه ش رفتیم . بوی گوگرد زیاد بود ولی نه آنچنان که بخواد آسیبی برسونه و اون دکترها لابد زیادی توی آب موندن و اونم توی سرچشمه ش که گوگردش خیلی زیاده و واسه همین مرده شدن .  .. ولی قراره از این آب درست اسفاده کنن و با امکانات بهش برسن . خلاصه گفتم اگه روزی گذرتون به خوزستان افتاد بیایید قسمته جنوبش . شهرستان بهبهان ... بگوئید آب گـــَرو کجاست بهتون مکانش رو نشون میدند . منطقه ای کوهستانی و بسیار زیباست ....

اینجا سرچشمه س . به نظر نمی یاد این سرچشمه رودخونه ای به اون بزرگی رو به دنبال داشته باشه ، ولی داره

این زرد رنگها گوگرد هستند که روی سنگ ها موندن دیگه

پ . ن : دیگه نمیتونم زود به زود وبلاگمو آپدیت کنم. شاید نتونم زود به زود بیام پستای دوستامو بخونم. ولی هر وقت گذرم افتاد به نت به یاد همه خواهم بود .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 17:38

دسته بندي: شخصی


اینجا خلیج فارس است

البته اینجا وبلاگ منه :دی.  چند وقتی بود قرار بود یه سر بریم دریا . خلیج فارس ... . جمعه ی سه هفته پیش ،  پا رو از خوزستان بیرون نهاده و رفتیم خلیج فارس. رفتیم سمت بوشهر . جنوب رو در کل دوست دارم . به ویژه خوزستانم رو . خاکم رو . همون خاکی که میگفتن رو کوچه هاش نوشته اینجا آغشته به خون شهیدان هست و با وضو وارد شوید.همین کوچه های خاکی .همین هوای پر از خاک و گرد و غباری که دیگه واسمون عادی شده حتی. همین گرماو شرجی .

جمعه رفتیم بندر گناوه (+) واقع در استان بوشهر ... بعدشم برگشتنی بندر دیلم هم رفتیم . اونقدر شلوغ بود که حد نداشت . توی بازار ها خیلی چرخ زدیم و کلی چیز میز گرفتیم . ناهار رو لب دریا نشستیم و خوردیم . قایق سواری هم رفتیم . آی قایق سواری چسبید ... آقاهه آی گاز میداد قایق رو . عشق کردیم..

فردای اون روز با داداش اینا از بهبهان به سمت اهواز حرکت کردیم.  در راه رفتن به اهواز به امیدیه و آغاجاری منزل فامیلامون هم یه سر زدیم .  1 هفته رو هم در اهواز گذروندم . چه خوش گذشت . بیشتر اوقات میرفتیم اهواز گردی (+) (+) . کارون ... بازار ... مقبره علی بن مهزیار رو هم دو بار دیگه رفتم ... یه هفته از مسافرتم رو هم در دشت آزادگان گذروندم . منزل خواهرم اینا ... با خواهرزاده هام مگه میشه خوش نگذره بهم ؟ سه تا خواهرزاده دارم . خواهرم با اجازه تون کلی ازم کار کشید واسه خونه تکونیش ... زن داداشم هم کمی تا قسمتی در اهواز ازم کار کشید ... خب دیگه ، آوازه ی کوزت بودنم همه جا پیچیده دیگه.  آبادان هم رفتم . آبادان گردی هم خیلی چسبید.  فردای اون روز هم دیگه برگشتم به خونه مون ... به همین سادگی ، به همین وخوشمزگی ...!!! از مسافرتم گفتنی زیاد دارم . در کل آدمی هستم زیاد اهل ِ گشت و گذار هستم . امسال یعنی سال 87 سالی پر از مسافرت بود برام . شاید حدود  5  ماه از سال رو من به طور پراکنده در سفر بودم .عکسایی که گذاشتم رو به عنوان سوغاتی از من پذیرا باشید . .

پ .ن 1: بالاخره سرما خوردم . هر چی در رفتم از سرما خوردگی آخرش گیر افتادم .

پ . ن 2 : با اجازتون این دو هفته که مسافرت بودم مامان بابا از سبزه هام خوب مواظبت نکردن و همشون خراب شدن . دیروز رفتم سبزه گرفتم .

پ . ن 3: آخرین پستم در سال 87  همین هست . سالی پر از شادی و خوشبختی و سلامتی برای همه آرزو دارم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 ساعت 21:54

دسته بندي: شخصی


دیدین برگشتم؟

فقط اومدم بگم از مسافرت برگشتم . همین!  بعدا" از مسافرتم و جاهایی که رفتم و کلی هم بهم خوش گذشت میگم . نقطه

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 0:55

دسته بندي: شخصی


برمی گردم حتما

امروز که در دست ِ توام مرحمتی کن

                                                                     فردا که شوم خاک چه سود اشک ِ ندامت ؟

احتمالا یه چندوقتی نیستم اینجا. یه مسافرت کوچولو  موچولو ... دعام کنید ... سعی می کنم زودی برگردم ...

پ.ن 1: امسال واسه عید میخوام خودم سبزه بکارم . عدس و ماش کاشتم امیدوارم سبز شن و در بیان والا مثل چند سال اخیر  باز میرم از بیرون سبزه میگیرم . میخوام شاهی هم بگیرم و بزارم دور گلدون به یاد دوران کودکیم . اون وقتا دور گلدون سبزه میذاشتیم . قشنگ میشه .

پ .ن 2: اینقده کم اشتها شدم که نگو. به زور یکی دو لقمه غذا میخورم.این خوبه

پ . ن 3: دیگه تا اطلاع ثانوی از این دنیا هیچی نمیخوام فقط یه ذهن و روحی آرام و آسوده. بازم میگم دعام کنید...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 ساعت 15:9

دسته بندي: شخصی


همینجوری

حوصله ندارم پست بنویسم . خیلی خستمه . حالا همش هم تو خونه هستم و بخور و بخواب ها ... انگاری کوه کندم . الان که این پستو مینویسم نشستم تا خواب خوب چشامو بگیره و بعدش بپرم توی رختخواب ...

پ . ن 1: اونقدر هوا گرد و غباری شده که اصن نمیشه از خونه زد بیرون. اصن نمیتونم تا توی حیاطمون هم برم . نمیشه نفس کشید به خوبی . تازشم من ماسک نمیتونم بزنم . احساس خفگی می کنم . حالا اگه خواستم برم بیرون و دیدم هنوز هوا گرد و غباریه شاید ماسک گرفتم زدم . واسه جلوگیری از خفگی هم هی یوایشکی ماسکو در می یارم و نفس میکشم و باز میذارشم. این خوبه دیگه؟

پ .ن 2 : خیلی کم اشتها شدم و حوصله ی غذاخوردنو ندارم . میخوام باشگاه بدن سازی هم برم اگه حوصله داشتم به زودی .

پ .ن 3 : خب من تو این پست همش بی حوصله بودم . خب بی حوصله م . اصن خسته م . باز خوبه یه چند خطی همینجوری نوشتم . دوس داشتم پست بنویسم . همین

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 5 اسفند1387 ساعت 0:32

دسته بندي: شخصی


اتاق تکونی

تا انتهای این پست نام من کوزت می باشد ... دیروز و امروز بچه ی خوب و فعالی بودم و همانند کوزت تا تونستم کار کردم و الان کلی خسته م. نزدیک به عید هست و خونه تکونی و هم یه چیز دیگه که بعدنا میگم . اول از اتاق خودم شرو کردم و هی تمیز کردم و هی سابیدم و هی جارو کشیدم و برقی و اینا. منم وسواااااس یه کم . هر چیزی رو شونصد دفه هی پاک میکردم و از دور نگاش میکردم اگه یه کم لک داشت دوباره شرو میکردم به بشور و بساب ...

طی هم کشیدم و کم مونده بود عین کوزت دستمال بردارم و زمین رو تمیز کنم.در این بین دو بار قرمه سبزی  خوردم وچند باری هم واسه  تجدید قوا چای نوشمیدم.این اسمش خونه تکونی شماره یک بود.مال عید هنوز مونده.تازه غیر اتاقم، اتاق بابا ایناو ایوون و حیاط و راهرو رو هم تکوندم.لباسامو هم که قده یه کامیون پر ، لباس نششته داشتم رو ششتم .

گردگیر :

اینقده دلم میخواست از اینا داشته باشم که حد نداشت . چند هفته پیش با دلی خوش راه افتادم تو شهر و هر چی مغازه سراغ داشتم رو گشتم ولی از اینا نداشتن . یه روز هم مینایی جون رو برداشتم و باهم رفتیم مغازه ها رو گشتیم اما پیدا نداد . از اینا پیشه ما نیست . یه مغازه گفت دارم و شنبه واستون می یارم. منو میگی؟داشتم بال در می یاوردم. شنبه با هزار ذوق و شوق رفتم بعدش آقاهه گفت آخ خانم ببخشید یادم رفت بیارم.منم که این شکلی شده بودم اون لحظه  و گفتم باشه یه روز دیگه می یاتم. دو روز بعدش رفتم و از اینا آورده بود و کلی ذوق کردم و همینا.

پ . ن : می خوام رژیم بگیرم و چربی هایی که کمی تا قسمتی اطراف شکمم را احاطه کرده اند را ذوب نمایم . یعنی میشه ؟ البته من لاغر هستم ها دروغگو نیشخند.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 2 اسفند1387 ساعت 19:20

دسته بندي: شخصی


سرما + خوردگی

هنوز شیش ماه از اون سرماخوردگیه وحشتناکم نگذشته که امروز باز حس کردم دارم سرما می خورم . اینقده بد سرما هستم من ، که حد و اندازه نداره. وقتی سرما می خورم با جنازه هیچ فرقی ندارم فقط اینکه متحرکم و گاه گاهی سر و دستی تکون میدمArabic Veil. حالا نه اینکه خیلی هم هوای سلامتیمو دارم دیگه این خودش همه چیو از بد هم واسم بدتر می کنه . امشب با این گلوی دردم نشستم و یه عالمه از اینا خوردم . یه آش رشته ی خیلی تند هم خوردم که هنو گلوم داره میسوزه . دیشبم که تا جا داشتم کلوچه خرمایی و نون خرمایی و بامیه خوردم که از بس شیرین بودن حسابی زدن زیره دلم و گلومو دردشو از بد هم بدتر کردند  باز ( عکسای این کلوچه خرمایی و نون خرمایی و بامیه مال دیشب نیستن مال چند وقت پیشن . یعنی منظورم اینه که از اینا خوردم . اتفاقا دیشب هم پیش همون مغازه با دوستام از اینا گرفتیم )  اصن به فکره نحوه ی غذا خوردنم هم  نیستم. وااااااااااااای گلوم داره میسوزه . مماغم هم کیپ شده  و با دهانی باز دارم اکسیژن های عزیز رو راهیه ریه م میکنم .  از همین الان میدونم چه سرماخوردگیه وحشتناکی در انتظارمه . دارم خودمو در چند روز آینده  به این صورت می بینم که با چشمایی قرمز و یه شونصد بسته دستمال کاغذی توی دست و یه مماغه قرمز که هی میکشمش بالا با دفترچه ی پزشکیم ، وایسادم رو صف دکتر تا نوبتم شه  .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت 22:34

دسته بندي: شخصی


غذا غذا ، خوراکی ، خوشمزه

این روزا خیلی سوژه واسه نوشتن دور و ورم هست ولی نمیدونم چرا نوشتنم نمی یاد. خب حالا واسه تنوع هم که شده می نویسم اونم از نوعه خوراکی و غذایی . وای امروز روزه خوبی بود . چرا؟ خب چون یه غذایی داشتیم که من خیلی دوست دارمش و گیاهش هم خاصه همین فصل هست . توی جنوب کمتر کسی هست که توله رو نشناسه . اینجا که این چنین اسمی داره و به این نام صدا میزنند این گیاه رو .


امروز توله پخته داشتیم. صبح مامان رفت بازار و حالا که اومد دیدم سه بسته توله سبز و تر و تازه با خودش آورده . با دیدنشون کلی ذوق کردم . و شکممو خالی گذاشتم و هیچی نخوردم تا مامان زودی بپزه Chefو من بپرم بخورم . با وجودی که غذای خیلی ساده ای هست ولی مزه ی خاصی داره این نوع سبزی .

روش پختش هم خیلی ساده س . توله رو می شوریم و بعدش خرد می کنیم . بعدش توی یه قابلمه از اون قابلمه بزرگا میزاریمش و پرشو آب جوش می ریزیم و میزاریم خوب قل قل بزنه و خوبه خوب پخته شه . بهش نمک هم میزنیم . بعدش توی یه ظرف دیگه سیر خرد و له می کنیم و نمک میزنیم و میزاریمش کنار و اونوخت میتونیم البته سیر ماست هم درست کنیم . وقتی توله رنگش کمی تیره شد و خوب پخته شد اونو می کشیم و بعدش روش سیر و ماست می زاریم و میخوریم. وای که من دیوونه ی بوی این غذا هستم . خیلی خوش عطر هست و خوشمزه .

 پ . ن : الان دلم ساندویچ می خواد . یا بندری یا فلافل .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت 18:43

دسته بندي: شخصی


این منم :دی

بارها گفتم که یه اتاق دارم که دیواراش کاغذیه . اتاقمو خیلی دوست دارم . چون خودم ساختمش . از یه انباری تونستم یه اتاقی بسازم که هر کی می یاد میبینه اولا باورش نمیشه این همون انباریه قدیمی باشه و دوما خیلی از اتاقم خوشش هم می یاد . کودکانه ست . خیلی وسایل و عکس و عروسک به دیواراش آویزون کردم . این تابلوهه رو چند وقت پیش روش این عکسو کشیدم و اسممو نوشتم پاش و بالای تخت خوابم گذاشتمش . هر کی می یاد میبینه خوشش می یاد ازش خیلی .

خب این منم دیگه . لباسم سه تا دکمه داره تازشم ، و لبخند هم میزنم . خوگشلم؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت 17:27

دسته بندي: شخصی


بدشانسم اونم شیش تا

دیدین بچه کوچولوها وقتی میخوان بالاترین درجه ی  یه چیز رو بگن میگن اندازه ی شیش تا ؟ بدشانسیمو با عدده شیش نوشتم تا بگم که خیلی بی نهایت من بدشانسم .

 

واااای خدااای من . از خودم بدشانس تر ندیدم . همش دارم با خودم میگم تنها یک نفر ممکنه توی کره زمین در اتصال وبلاگش به دامین یا هاست دچار مشکل شه و اون یه نفر منم . از بس اعصابم خرد شده که گفتم بیام یه پست بنویسم و دلمو خالی کنم اینجا .

چند ماهی میشه که وبلاگمو وصل کردم به دامین مثلا . مگه شد؟ هاست بلاگفامثله اینکه تنظیماتشون کمی مشکلدار شد و دامین واسه وبلاگم هماهنگ عمل نمیکنه و پست های جدیدم روی دامین نمیرن . تازه بعد از این همه مدت پست های قبلیم اومدن روی دامین ولی باز که چند شب پیش آپدیت کردم بازم نرفت روی دامین پست جدیدام . با مدیر در ارتباط گذاشتم مشکل رو و ایشون لطف کردن و بررسی کردند و جواب ایمیلمو دادن و گفتن مشکل از هاستاشونه و پیگیری کرده تا درست شه . خلاصه منم صبر کردم یه مدت ،  ولی درست نشدند که . یکی از دوستام گفت بیا روی هاسته شخصی هم تست کن تا درست شه . اومدم هاست شخصی هم گرفتم و وبلاگو یه مدت بردم روی هاست ولی آدرسه دامینم مرتب ری دایرکت میشد به آدرسه وبلاگم و انگار نه انگار دامینی دادم بهش . تمامی تنظیمات هاست و دامین و دی ان اس ها و خلاصه همه چی بارها چک و ست شد ولی اصن فایده ای نداشت . باز برگشتم روی هاسته بلاگفا ولی هنوز همون مشکل رو داره و من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم و تاکیدا هم میخوام توی همین بلاگفا بمونم و از همینجا دامینمو داشته باشم .

وبلاگه دو تا از دوستام با سیستم بلاگفا روی دامین هستند و جالبه کاملا هماهنگ و مرتب همه چی درست هست واسشون . نمیدونم چرا واسه من اینجوری شده . هوم؟

جالبه وقتی با آدرس دامینم روی آرشیوم میرم پست رو نشون میده . یا اینکه با آدرس دامین موضوعات وبلاگمو می یارم پستو در آن نشون میده ولی آدرسه دامینه خالی رو که تایپ می کنم پست جدیدمو نمی یاره

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت 22:34

دسته بندي: شخصی


من و دستکش های سحر آمیزم

معمولا دستکش نمی پوشم حتی توی هوای خیلی سرد هم که باشه ترجیح میدم نپوشم چون خیلی کارامو مختل میکنه . یادش به خیر ، سال 85 من و دوستم مینا تصمیم گرفتیم دستکش بخریم. من نه یه جفت بلکه سه جفت دستکش یهو خریدم. (دوجفت پشمی و یه جفت نخی ).چشمتون روز بد نبینه از اون موقع تا حالاحتی یه بار هم هوا اونقدری سرد نشد که من بخوام دستکشهامو بپوشم. اصن خشکسالی اومد . هوا گرم گرم شد. به طوری که این چند ساله یه زمستونه سرد نداشتیم. تابستونه خوزستان رو هم که همه درجریانن از خشکسالی و گرد و غبار و گرمای وحشتناک چی برسرمون اومد. زمستونش هم تعریفی نداره. گرمه گرم. خلاصه از اون سال به بعد اصن قحطی و خشکسالی اومد .اصلا انگار همین که ما دستکش خریدیم هوا گرم گرم شد. هنوز یه بار هم اون دستکشهارو نپوشیدم و داغشون به دلم مونده .
امسال سفر کردم به یه جای سردسیر که همیشه این وقت سال برف داره وسرمای شدید . از شانسم از روزی که اومدم هوا سرد که نیست هیچ ،برف هم که نداره هیچ ، اصن گرمه گرم شدهوا یهویی . مینا چند روز پیش اس ام اس زد و گفت حکیمه فکر کنم از بس هوا سرد باشه که پشیمون شدی از اینکه رفتی تهران . منم جواب واسش فرستادم که ای مینا جان سرما کجا بود؟ دارم ازگرما تلف میشم اینجا .... :دی .. مینا فرداش زنگ زد و گفت حکیمه خداییش اون دستکشا باهات نیستن؟؟؟؟ دو تایی یهو ترکیدیم از خنده و قهقه زدیم .... .گفتم آره مینا دو جفتشون باهامه . دو تا مون با خنده گفتیم به خاطر این دستکشا که معروف شدن به دستکشای سحرآمیزه که هوا گرم شده . وای انگاری این دستکشا سحر آمیزنن که هر جا میرن سرما رو ریشه کن میکنن وگرما می یارن .

پ .ن : عنوان این پستو که نوشتم یاد خاله ریزه و قاشق سحرآمیزش افتادم :دی
پ. ن : یک روز بی برف دیگه هم سپری شد . دیشب یه کم بارون بارید ولی الان آفتابیه آفتابیه. دیگه دارم مطمئن میشم که در طول سفرم برف نمیبینم و دست ازپا درازتر برمیگردم شهرستان.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 23:16

دسته بندي: شخصی


تا توانی دلی بدست آور

وای وای وای اونقدر حرف توی دلم هست که نمیدونم از کجا شروع کنم . همیشه اینطور بوده من با وفا و دور و وریهام خیلی هاشون بی وفا . وای یه وقت دوستان دنیای واقعیم و دنیای مجازیم اینو به خودشون نگیرن ها . منظورم شما دوستان عزیزم نیستید . در کل دارم میگم . در مورد آدمهایی که گاها میبینم و یا در اطرافم حضور دارند . چرا ؟ اونقدر چرا و اما و اگر توی ذهنم دارم که نمیدونم کدومو اول بگم . کمی عصبی ام و میدونم همین نوشتن منو آروم میکنه . پس مینویسم . نمیدونم آدمهای این دنیای خاکی فکر می کنند مگه تا کی زنده هستند؟ مگه عمرشون ابدیه آخه؟ چرا این همه بی رحمی و سنگ دلی؟ چرا این همه بی وفایی؟ چرا این همه حرص و طمع؟ چرا این همه دل شکستن؟ چرا این همه نامردی؟ در کل دارم میگم ها . حالم خوبه. نه کسی چیزی بهم گفته و نه موضوعی ناراحتم کرده . فقط دلم گرفته . خسته م . خیلی خسته م . از خودم هم خسته شدم. از این سر در گمی ها . از این گذشت ِ زمان . از این بودن . از این دیدن ها . خیلی وقتها آدم ها میتونن با یه گذشت با یه فداکاری شاید هر چند کوچیک ولی میتونن خیلی چیزا رو درست کنن . فقط یه لحظه . فقط یه لحظه آدم لازمه به زمان مرگ فکر کنه ، به اون دنیا ... بابا به خدا گذشت چیز سختی نیست . خیلی هم خوب هست . اصن نمیدونم چرا دارم این چیزا رو مینویسم. باور کنین اونقدر مغزم قفل کرده که الان فقط میدونم دارم منویسم. آره من دیوونه م ، قبول . نمیدونم . اصن بی خیال ...!

*
جدیدا یاد گرفتم که آخر نوشته هام یه چیزی به عنوان پ . ن ، بزارم . توی این پست میخوام افتتاح کنم اینو . یهو دوستام فکر نکنند که دارم تقلب و دزدی میکنم ازشون ها . خو یاد گرفتم اینو . توی وبلاگ یکی از دوستان بلاگفاییم هم دیدم و اونجا بود که تازه فهمیدم این پ . ن یعنی چی . تا قبل از اون خیلی جاها و توی وبلاگ دوستان دیگه م هم میدیدم ولی نمیدونستم دلیل و انگیزه از پ . ن گذاشتن چیه .

پ . ن 1 : این چند روزه که تهرانم دلم برای دوستان دنیای واقعیم در جنوب تنگ شده . مینا و آبجی سارا و مریم

پ . ن 2: دلم واسه یکی از دوستان دنیای مجازیم هم تنگ شده . خانم ح رو میگم . اسمشو کامل ننوشتم گفتم شاید راضی نباشه خو :دی

پ . ن 3 : بابا جوجه فوکولیه دنیای واقعیم دلم واسه تو هم تنگ شده ، البته اینو از من نشنیده بگیر :دی

پ . ن 4 : من هنوز تهرانم و از برف هم خبری نیست . اگه امسال من واسه اولین بار تو عمرم برف دیدم اسم وبلاگمو عوض می کنم :دی

پ . ن 5 : عصبانیتم از بابت صحنه هایی بود که از کشتار مردم غزه در فلسطین از تلویزیون دیدم . اصن دلم گرفت و بعدشم در کل عصبی شدم و همه زندگیم اومد جلو چشمم و بعدش  ناراحت شدم و بعدش پست نوشتم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 14:19

دسته بندي: شخصی


پس این برف ها کو ؟؟؟

من توی جنوب ِ ایران زندگی می کنم. تا حالا توی عمرم حتی یه بار هم برف ندیدم. امسال بنا به یه سری کارها و مسائلی اومدیم تهران . از اینکه توی فصل زمستون به این سفر می خواستم بیام کلی خوشحال بودم و ذوق زیادی داشتم که امسال شاید برای اولین بار توی عمرم برف ببینم. فکرشو کنین؟ یه عالمه لباس زمستونی با خودم انبار کردم آوردم. وااای الان که نشستم این پستو مینویسم فقط یه تاپ تنمه و دارم از گرما عرق میریزم. شوفاژها چند تاش خاموشن حتی . چرا من اینقدر بدشانسم آخه؟ تهران برف که نیومده هنوز هیچ، اصلا هواش گرم گرم هم شده . فکر نکنم تا روزی که اینجا باشم برف ببینم. مطمئنم همین که پامو از تهران گذاشتم بیرون یهو برف می یاد. جالب اینه که بین راه که می یومدیم تهران هم توی هیچ شهرو توی کوه ها و جاده اثری از برف ندیدم حتی . توچال که از کوه های اطراف تهران هست روش برف هست . آخه کی منو میبره تا توووووچاااااال ؟؟؟؟ ... ای خدا بیا و تا وقتی من اینجام یه برف خوشگل توی این شهر ببارون . خیلی ضایع س بدون اینکه برفی دیده باشم برگردم شهرستان. خدایا خودت میدونی چقدر پیش دوستام کلاس گذاشتم که من میرم برف میبینم و شماها هنوز ندیدین و دلشونو آب کردم . من برف میخوام . پس این برفاتون کو؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 7 دی1387 ساعت 23:40

دسته بندي: شخصی


آشکار اما نهفته

بسم الله الرحمن الرحیم ...




داره 22 سالم میشه کم کم . و اما وبلاگم ، داره سه ساله میشه / چهار ساله که من توی دنیای مجازی ام /

چهار سال . هنوز یادمه / این وبلاگو سره کلاس ِ اینترنت توی دانشگاهمون بودم که ساختم . و اما حدیث ... !

این نام ِ حدیث از کجا اومد / چرا من گذاشتم حدیث / از همون اول این وبلاگ با نام ِ حدیث ساخته شد .

حدیث نامی بودکه واسه اسمم یکی از کاندیدا بود / ازبین نامهای حکیمه ، حدیثه ، محدثه، لاله ، شهناز / شدم حکیمه ولی دوس داشتم می شد حدیثه / حدیث .... ! خلاصه / سه سال پیش فعالیتم رو به صورت جدی تر توی نت شروع کردم. تا قبل از اون هم می یومدم نت ولی نه به صورت جدی / وبلاگ ساختم ، آیدی ساختم . همش با نام ِ حدیث / نامی برای خودم ، مال ِ خودم / ولی الان یه چند وقتیه اومدم توی محیط ِ وب 2 / آخ که این وب ِ دو چقدر بی وفاست / وب ِ 2 بودنم رو هم با نام ِ حدیث شروع کردم.

بیزارم از وب ِ دویی ها / می دونین چرا؟ آخ که از هیچی زورم نمیگیره ولی از این زورم میگیره که خیلی هاشون رو در رو باهام دوستن ولی پشت ِ سرم حرف میزنن و از پشت خنجر می زنن. من دیشب خیلی هاشونو شناختم. ازشون بدم اومد / می دونم چی میخواستن . که من نام ِ حدیث رو بزارم کنار / چرا آخه؟ به کدامین گناه؟ می دونین مثل ِ چی میمونه ؟ . اینکه یکی بیاد بگه بیا دلامونو عوض کنیم دلتو بنداز دور یه چیز دیگه بزار جاش / حالا شاید همونی هم که میزاری جاش دقیق و درست تر باشه ها / ولی .... بی خیال . یا مثل ِ این میمونه که یکی رو دوست داشته باشی و عاشقش باشی بعدش بیان بهت بگن رسیدن به اون محاله و بیا برو عاشقه یکی دیگه شو / آخه بی وجدانا مگه دل این چیزا میشناسه ؟ مگه مهم این نام و اون نام بودنه ؟ / من واسه اینکه ثابت کنم که چی هستم و چطور هستم نامم رو به نام ِ واقعیم گذاشتم . واسه اینکه بقیه راحت باشن / واسه خودش/ من نامم رو دوست دارم / چون واقعیه / چون توی دنیای واقعی عزیزترینهام عاشقانه با این نام صدام میکنن / خوشحال میشم وقتی منو حکیمه یا حکی خفن یا حکی جون یا حکی طالا صدام میکنن / ولی اکانته حدیث رو دوس داشتم/ من این اکانتو دوس داشتم / ولی ازم گرفتنش / خودم ازش گذشتم اصلا / خودم رهاش کردم / ناراحت نیستم / دیگه همه راحت شدن / دیگه دلتون خنک / دیگه ولم می کنید؟ میزارین راحت باشم؟ ولی از همه ی وب 2 یی ها دلگیرم. از همتون / دهن بین هستین . بدون ِ اینکه در مورد چیزی تحقیق کنین قضاوت می کنین . ایرانی بودنه خودتونو نشون دادین . همینه که ایرانی ها همیشه توی دنیا از خیلی لحاظ ها عقب موندن / مهم نیس / من خودمم / خوشحالم / دیشب شاید به جرات بگم که خیلی ها هم از این حرکتم خوشحال شدن و اونو کم آوردن تلقی نکردن / من توضیحی ندادم که چرا و چطور اینطور شد / نمیخوام هم هیچ وقت بگم . نمیخوام چهره ی خیلی ها رو در مقابل ِ دیگران خراب کنم / من نمیتونم / نمیتونم اسم بیارم / من وجدان دارم ، به وجدانم ایمان دارم. من احترام نگه میدارم. حتی اگه فحش بدهند سکوت میکنم.البته گاهی هم نمیتونم سکوت کنم بلکه برخوردمیکنم/ خیلی وقتا این سکوتهام باعث شده که بزرگتر بشم. رشد پیدا کنم / من هم یکی هستم مثل ِ همه / یه انسان ِ معمولی / همین ! یاد گرفتم توی زندگیم ، گاهی لازمه آدم از دوست داشتنی ترین چیزهاش بگذره ...!!! باور کنید گاهی لازمه / اگه تونستی بگذری بدون که برنده ای ...!!!



 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت 15:2

دسته بندي: شخصی


می نویسم از سر خط

دوس داشتم امشب آپدیت کنم وبلاگمو. دلم میخواد بنویسم،ولی خب نمیشه.فقط دوس داشتم آپ کنم. شاید

فردا شب یا فرداهای فرداشب یه چیزی بنویسم ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 28 تیر1387 ساعت 0:52

دسته بندي: شخصی


گذشت....

بازهم دلم هوای نوشتن کرد. بعضی از ابزارهای اینترنتی این اجازه رو ازم گرفتن که بیام و اینجا بنویسم. از کجا بگم. هوا که از بس گرمه داره روی مخمون راه میره. دماسنجم نزدیک بود بترکه .دما تا 55 درجه رسیده بود. از بس دلم گرفته دستام رمقه نوشتن ندارن. اما دلم پر از حرفه.توی این مدت چیزهایی دیدم که چشم و فکر منو نسبت به خیلی مسائل باز کرد.. آی آدم هاااااا . آی آدم هاااا. موجود ِ پیچیده ایه انسان . با همه جور آدم برخورد داشتم . آدم هست که از بس مهربونه آدم در مقالش کم می یاره و واقعا می مونه که چطور محبت و مهربونیش رو میشه جبران کرد. آدم هم دیدم که اوووونقدر دلش از سنگه که فک نکنم با هیچ جووور آتشی بشه ذوبش کرد. سنگ دلی .... یه آدم چقدر میتونه سنگ دل باشه. به عینه بهم ثابت شده و دیدم کسی که سنگ دله حتی اگه پای عزیزترین موجود ِ زندگیش حالا میخواد همسرش باشه یا مادر یا پدر و سایرین آخرش سنگدلیش رو رو میکنه. هنوز نتونستم حد و مرزی واسه سنگدل بودن پیدا کنم. آخه مگه آدم چقدر توی دنیا زنده س. همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم که نه بنده خدا ازم شاکی باشه نه خدا. هر چند گاهی اشتباهاتی میکنم ولی همیشه امیدوارم به اینکه خدا دلش به رحم بیاد و ببخشه . همیشه به درگاهش امیدوارم. از اون دنیا خیلی میترسم . همیشه سعی میکنم هر موضوعی رو توی همین دنیا تموم کنم تا اینکه بزارم واسه اون دنیا. چون اونجا من یکی از حقم نمی گذرم و اگه بتونم نهایت خشمم رو نسبت به کسی داشته باشم اونجا تلافی می کنم ، اونجا دیگه عمرا " نمیگذرم. واسه همین حاظرم تمام زندگیمو گاهی بدم ولی نزارم چیزی بمونه واسه اونور. وای چی شد دست نوشته های امشبم . طولانی و قاطی پاتی .

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 23:16

دسته بندي: شخصی


خاک خاک خاک .همش خاک

این روزا آسمون پر از گرد و خاکه . دیگه خیلی وقته یه آسمونه آبی رو ندیدم. هرچند واسه من دیگه فرقی هم نمی کنه که آسمون چه رنگی باشه. مثله بقیه چیزای زندگی بی تفاوت شده واسم.

از وقتی رفته دیگه نمی دونم چطور دارم شب و روز می گذرونم. اصلا نمی دونم چی شد که اینقد بهش دل بستم. پسر که نبود که بگم عاشقش شده باشم و بخوامش . شبا عینه دیوونه ها تا صبح بیدارم و صبح مثله این معتادا تا لنگه ظهر خوابم. عصرها هم که با بی حوصلگی میرم سر کار. باید کار کنم . محتاجه پولش هستم و الا قید کار رو هم می زدم. خیلی وقته دیگه به خودم نمی رسم. تیپ نمی زنم. خسته شدم. همش دارم فک می کنم که چرا...؟!



*
هل فیلم و فیلم دیدن نیستم. یه روز داداشیم و زن داداشی منو به زور نشوندن پای فیلم سنتوری.منم با بی حوصلگی نگاش کردم. حالا از اون روز به بعد گاهی می زارمش و خودم تنهایی نگاش می کنم. شعراش خیلی قشنگن. مخصوصا این :  با توام که داری به گریه م می خندی ...


 
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 17:19

دسته بندي: شخصی


اشک من





امروز بعده این همه سال یهویی یه یاده دوران دبستانم افتادم. اون روزای قشنگ. یاده مشق های هر شبم افتادم و اون دیکته هایی که همیشه باباییم ازم میگرفت و دوست داشتنه عدد 222. همیشه این عدد واسم یه حس خاصی داشت. یاده اون مهرهای قشنگی که وقتی نمره بیست می گرفتم معلم واسم می زد توی دفترم.. کوچیک که بودم زیاد وضعمون خوب نبود و من از داشتن بعضی چیزا محروم بودم . همیشه یادمه با دست های کوچولوم و یه عالمه کاغذ و جعبه دور ریختنی چیزای خیلی خیلی قشنگی می ساختم. هواپیما ، یخچال ، بالن ، ظرف های گلی ، تلویزیون ، خونه و و و ....! آرزوم بود یه دوچرخه داشته باشم از اون قشنگ رنگارنگاش . توی کوچمون چند از اون بچه پولدارا داشتن و من هیچ وقت نداشتم. شبا که می خوابیدم می گفتم خدایا من چشامو می بندمو و می خوابم و میخوام صبح که پاشدم دوچرخه بالای سرم باشه . ولی یادمه هر روز که پا می شدم طبیعتا چیزی بالای سرم نبود و لی من می گفتم خب خدایا عیب نداره یه بار دیگه چشامو می بندم و تا عدد 222 می شمارم و اونوت دوچرخه رو بزار بالای سرم . افسوس .... نمی دونستم این چیزا همش خیالاته و جالب اینه هر روز امیدوارانه تر از دیروز این کارو تکرار می کردم. دوران کودکی شیرین و پر ماجرایی داشتم .

بیش از حد خجالتی بودم و حتی لکنت زبون هم داشتم . حرف نمی تونستم بزنم و هر وقت دهن باز می کردم همش زبونم می گرفت . یه کم شیطون و ماجراجو هم بودم . بدشانس هم بودم خیلی . به هر چی دست می زدم از شانسه بدم یهویی خراب میشد . اما کودکیم رو دوس دارم . یادمه یه بار فلفل رفت توی چشام . وایییییییییییی . خیلی چشام سوخت .بعدش آب قند خیس کردن و گذاشتن توی چشام و منو جلوی کولر نشوندن تا خنک شه. آخ یادش بخیر . من تا 3 سالگی شیرخشک خوردم . یادمه با قوطی های جای شیر خشکام بعدها که بزرگتر شدم اسباب بازی درست می کردم. داداشم هم قوطی شیرخشک ها رو قلک می کرد.

دلم یهویی گرفت که اینارو نوشتم. الان همه چیز خدا رو شکر دارم . دارم خودم کار می کنم و خودمو به خیلی از آرزوهام می رسونم کم کم ، اما افسوس دیگه از اون ذوق و شوق کودکانه خبری نیست ...........!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 2:33

دسته بندي: شخصی


به چپ ،چپ...به راست ،راست

امروز یعنی شنبه 21 اردیبهشت 87 واسه من روز خیلی خوبی بود. اول اینکه بگم موفق شدم صبح خیلی زود بیدار شم . ( مینا جووون زنگید و منو بیدار کرد، البته 30 دقیقه بعد از تلفن مینا جون از رختخواب پریدم پایین )

امروز رفته بودم دانشگاه. دنباله ادامه کارهای فارغ التحصیلیم. هوا خیلی خیلی گرم بود. دما بالای 40 درجه.عینه سرباز ها امروز رو همش داشتم دوی امدادی می رفتم . بعضی هاشون هم دوی بامانع بود.تازشم ،کلی رژه هم رفتم.موفق شدم تمامی امضاهای لازم رو بگیرم. البته با هزار تا بدو بدو از این سر دانشگاه تا اون سر دانشگاه. بیشتر از ده بار پله های ساختمان اداری و دانشکده فنی و مندسیم رو بالا پایین رفتم. واسه کارت ژتون هم یه عالمه دویدم. اگه میدونستم اینقدر یه ژتون پس دادن امضا گرفتن می خواد بی خیال میشدم و میگفتم ژتون ندارم .

خلاصه . الان دارم به جاهای جالبش میرسم. امروز فقط مونده بود یه امضای دیگه بگیرم که کارم کاملا تمام شه . رفتم قسمت مربوطه دیدم که مسئولش نیس. کلی وایسادیم. آخرش مسئوله با ابروهای گره کرده اومد . تو نگو آقاهه مرخصی ساعتی گرفته بود رفته بود بیمارستان کار داشت. چند نفری بودیم که منتظره اومدن آقاهه بودیم . یهو یه آقا دانشجوهه گفت :"این چه وضعیه ؟؟؟کارمند باید در ساعت اداری سر کارش باشه...یه عالمه معطل شدیم. "واییییییییییییییی .... آقا کارمنده از کوره در رفت ...آتیشی شد . پاشده شد که آقا دانشجوهه رو بزنه . منو می گی ؟؟؟ اون وسط هی می گفتم آقا تو رو خدا کوتاه بیا ، همین یه امضا مونده تا کارام تمام شه . تو رو خدا بی خیاله دعوا شین . کو گوشه شنوا . خودمو مینا هم حرص می خوردیم و هم ترکیده بودیم از خنده ... دعوا بالا گرفت . کارمنده بلند شد که دانشجوهه رو بزنه. خلاصه جونمون به لبمون رسید تا وضعیت عادی شد. بعدش دیگه کارامون رو انجام داد . منم با خوشحالیه تمام برگه رو گرفتم و رفتم دبیرخونه شماره زد و بردم تحویل امور فارغ التحصیلان دادم . قراره 10 خردا مدرک موقتم رو بهم بدن. بعد از هوای گرم و این همه ماجرا و خندیدن باری دیگر خوردن فالوده با مینا جوونم واقعا بهم چسبید. لیسانس هم قبولیده شدم انگاری . دارم می فکرم ببینم که برم یا نرم. خب. ذوقیده بودم خیلی ...

جای یه دوستم خیلی خالیه که بیاد اینجا و اینو بخونه. ولی کاش میدونست هر جا که هست من همیشه به یادشم و واسش آرزوی موفقیت هم توی درس و هم توی زندگیش می کنم...!

اینم یه عکس خوشگل از برگه پر از امضا ...


 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 16:20

دسته بندي: شخصی


چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چقدر سخته سکوت آن دم که در دل هزار حرف نگفته داری

کاش میتونستم حال و هوای این روزای دلم رو اینجا بنویسم.افسوس...نمی تونم. این بار واقعا

نمی تونم اینجابنویسم اون چیزی رو که میخوام و توی دلمه ...

فقط یه چیز می نویسم .... " چــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟!!! "

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت 22:30

دسته بندي: شخصی


خواب

این روزا احتیاج به یه خوابه اساسی دارم. از طرفی از خوابیدن هم بدم می یاد. نمیدونم الان چی بنویسم و از کجا بنویسم. هوا که اینجا داره گرم و گرم تر میـــــــــــــــشه .!!!!

...

اصلا نوشتنم نمی یاد. فقط دوست داشتم آپ کنم.

خو آپ کردم دیگه...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 23:50

دسته بندي: شخصی


دنیای کاغذیه من

وقتی دلم میگیره دوس دارم تنها باشم تا اگه خواستم گریه کنم ، اگه خواستم فریاده درونم رو داد بزنم کسی نباشه تا منو ببینه. اما همیشه وقتی دلم میگیره که یه جایی هستم که نمیشه هیچ حرکتی نشون داد. فقط بغض رو توی گلوم نگه میدارم و با تمامه سکوتم اونو فریاد میزنم .... اتاق من.....دنیای کاغذیم .... تنها جاییکه شاهده شکستن منه ....!

 

                              

 


نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 ساعت 15:18

دسته بندي: شخصی


آخرین ساعات سال 86 چی گذشت؟

امشب من و دوسته عزیزم مینا رفتیم بیرون تا آخرین شبه سال 86 رو در کنار هم بگذرونیم . سوار تاکسی شدیم . اگه بدونین چه طوری رسیدیم مقصد؟ راننده تاکسی یه آدم کم طاقت و عصبی ، از طرفی شهر خیلی خیلی شلوغ و پلوغ . راننده قبل از اینکه به میدونه شهر برسه دید ترافیک خیلی سنگینه و همه پشته چراغ قرمز دارن پر پر میشن، طاقت نیاورد و فرمونو پیچوند و گفت از یه راهه دیگه می رسونه ما رو . دست فرمونشو هم که نگو ... وای وای وای وای . دل و رودمونو ریخت به هم . اینقده بد رانندگی کرد که هی من و مینا می یفتادیم روی همدیگه . بینه راه مینا میگفت می خوام اول برم لباس بگیرم و منم که شوخیم گل کرده بود می گفتم اگه به سلامت برسیم لباس که سهله هر چی بخوای می گیریم. و من هی می گفتم آقا تو رو خدا رحم کن ما جوونیم ، آرزو داریم... خلاصه بعده یه عالمه بالا پایین پریدن رسیدیم .

با هم رفتیم و آخرین قدم های سال 86 رو برداشتیم . آخرین بستنی در سال 86 رو هم با همدیگه رفتیم و نوش جان کردیم . چقده چسبید . یه عالمه هم پیاده روی کردیم . بعدش هم با یه دستای پر از چیزای جور وا جور که البته بیشترش ماله من بود و مینا جان زحمته حملش رو کشید برگشتیم . امشب خیلی ازش کار کشیدم . (مینا اگه بدونه الانه اینو نوشتم پوستمو می کنه )

دارم فک می کنم به سال 86. سالی پر از تلخی و شیرینی . بزار تا همینجاش بمونه و بیشتر نگم . چون خیلی طولانی و خسته کننده میشه .

امیدوارم سالی که داره یواش یواش می یادش ساله خوبی باشه .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 22:6

دسته بندي: شخصی


آرزوهای دست نایافتنی...

امشب من و مینا داشتیم با هم بر می گشتیم خونه. مینا چشماش پره اشک و من داشتم کاری می کردم شاید بخنده . اما غافل از اینکه دله خودم هم پره غمه و آخرش نتونستم دووم بیارم  و اعتراف کردم که منم غصه دارم فقط لبم خندونه. خلاصه تا تونستیم بین راه با هم درد دل کردیم.

داشتیم از آرزوهامون می گفتیم ... اصلا آرزو چی هست . اصلا چرا آرزو... چرا؟؟؟

دیگه واژه آرزو هم واسه هیچ کدوممون معنی نداشت ... شاید داشتنه یه سقف و یه خونه شیک و پیک آرزوی مینا بود و شاید داشته یه ماشین که مثلا من عشقه ماشینم آرزوی من بود ، اون هم با یه زندگیه مجردی ...

یه زندگی خالی از مرد که بخواد مزاحمه کارو زندگیمون بشه . و اونوقت من بیام دنباله مینا با هم بریم سفر . بریم اون دور دورا . بریم و از مرزه سیاه و سفیده این شهر خارج شیم . بریم جایی که هیشکی نباشه . فقط من و اون و آرزوهای دست نیافتنیمون باشه . بریم و از این آدمک ها دور شیم . آدمک هایی که هر روز ما می بینیمشون  و اونها هم ما رو می بینن . شاید دیگه تکراری شده باشیم واسه همدیگه  ما و آدمک های این شهر .... می رفتیم و می رفتیم و هی می رفتیم . بینه راه می رفتیم پیشه دوسته عزیزم حدیثه... می رفتیم پیشش تا اینکه  واسه چند لحظه هم که شده حس کنیم بهترین دوستای دنیا هستیم ما ها . من ... مینا ... حدیثه ... و اونی که اصلا نمیشه ازش نگفت . مریمه عزیز رو میگم. حالا برگشتنی یادمون باشه به مریم هم سر بزنیم . مریم خوشحال میشه ....و بعد باز هم بریم به ناکجا ...ولی آخرش هنوز اینا واسه ما آرزو نشد ... . آرزو ... نمیدونم چرا امشب گریم نمی گیره . چرا بغضم از جلوی گلوم تکون نمی خوره .... .دلم داره پر می زنه تا دیروزها . چی بر من گذشت ... کی میدونه ... یه زمانی ( دورانه بچه گیهامو میگم ) شاید آرزوی من داشتنه یه دوچرخه با کاغذهای رنگی بود  که اونو هم هیچ وقت نداشتم . شاید آرزوم ... شاید آرزوم و شاید و شاید های فراوانی آرزوم... آرزوم چی بود ... ؟ و اما الان ...! گذشته من رفت ... کودکی هامو با خودش برد . گریه هامو هم برد ....و ما هنوز داریم به راه ادامه میدیم . من و مینا هنوز داریم می ریم . مثله اینکه قصدمون توقف کردن نیس ... مثله اینکه دوس داریم تا ابد بریم و بریم و بریم و با خودمون ببریم اون چیزی رو بهش می گفتیم آرزوووو...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 23:36

دسته بندي: شخصی


به یاد خاطراتی که می میرند
 

 چقدر زود گذشت .

انگار همین دیروز بود که اسمم رو توی اینترنت  جزو قبول شدگان دانشگاه دیدم.

خوب یادمه... از  خوشحالی پریدم به هوا و بدو بدو رفتم  و موضوع رو به مامان و

بابام گفتم.چقدر خوشحال شده بودن.اما الان دو سال گذشت و شدم ترم آخری.

چقدر زود گذشت ...

روز های اول خدا خدا  می کردم هر چی زودتر فارغ التحصیل شم.الان که به امید

خدا دارم درسم رو تمام می کنم حس عجیبی دارم . نمی دونم خوشحال باشم

یا ناراحت ....! چه زود گذشت ... چقدر خاطره ....!

چقدر با دوستام توی دانشگاه اوقات خوشی رو داشتیم . چقدر می خندیدیم ...!

چقدر شیطونی ...ولی الان نه از اون خنده ها خبریه و نه از اون شیطونی ها ... !

همشون گذشت ... و من از همیشه تنها تر شدم . خیلی تنها شدم . خیلی ...!

خدایا کمکم کن بتونم اون طوری که شایسته است زندگی کنم.خدایا به امید تو !

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 14 دی1386 ساعت 20:50

دسته بندي: شخصی


...

 

چقدر سخته سکوت آن دم که در دل هزار حرف نگفته داری ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 21:16

دسته بندي: شخصی


حرف دلم
 

 

خداوند خيلي چيزها به ما داده . وقتي مشکلي داريم آن چيزهاي راکه داريم فراموش مي کنيم

وفقط به ناراحتي ، ونداشته هامون فکر مي کنيم .

حتي خودمان رافراموش مي کنيم . بعضي وقتها عصباني مي شويم ،که چرابايد عذاب بکشيم ؟

چرابايد ناراحت باشيم ؟ آنقدر آن مشکل در نظرمان بزرگ جلوه مي کند که تصور مي کنيم تمام

عالم باما دشمن شده . آن وقت که ،افکار منفي هجوم مي آورند ،و زندگي رابراي ما تيره و تار

مي کنند و خيلي کمتر دنبال راه حل هستيم  و فقط مشکل رو بزرگ و بزرگتر می کنیم .

آیا واقعا زندگی دو روزه دنیا ارزش این همه غصه خوردن رو داره ؟؟؟ 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

همیشه سعی کنید امیدتون فقط به خدا باشه نه به بنده خدا ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 11 شهریور1385 ساعت 21:41

دسته بندي: شخصی


شب ...
 

سلام . خیلی وقته که دیگه مطلبی از خودم ننوشتم. نه اینکه بگم توی این مدت دلم نگرفته نه ...!!!!  دلگیریها و دلتنگی هام  زیاد بود اما دست هایم نای نوشتن دوباره و دوباره غم وغصه رو نداشت . به یه عزیز قول داده بودم که دیگه دلم نگیره ... که دیگه غصه نخورم ..اما آدم هر چی باشه چیزی داره  به  اسم دل  که  گاهی از دست  این  روزگار فریادی می کشه  و  صدای این فریاد به گوش همه می رسه الا به گوشاونی که باید برسه ....!!!

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------

هرپست ، یک نکته :

پروردگاراچه آرامشي دارد راز و نياز با تو چه شكوهمند است لحظه اي كه غرور انساني را زير پا مي گذارم و به در گاهت زانو مي زنم از اين همه عظمت تو احساس فخر مي كنم و دل را به نور مهرت روشن مي كنم مهربانا به شكوه طلوع و غروب سوگند كه هر لحظه تو را مي طلبم...!

-----------------------------------------------------------------------------------

 


نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 ساعت 22:20

دسته بندي: شخصی


دلم گرفته

چي بگم ... مثل هميشه دلم گرفته... مي خوام بازهم نگقتني ها رو بگم ... نا گفته هايي كه

فكر كنم زياد نيازي به گفتنشون نباشه.چون ميشه حدس زد بازمي خوام از چي حرف بزنم.

  با اين حال بازهم مي گم ... ضرر نداره...

خدايا خودمو سپردم دست ِ

تو... راه ِ درست رو بهم نشون بده . خدايا ، كشتي ِ دل ِ منو كه توي يه طوفان اسيره خودت

 به يه ساحل ِ امن برسون ... مثل ِ هميشه مي گم : " خدايا به اميد ِ تو..."

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 12 فروردین1385 ساعت 11:9

دسته بندي: شخصی


عمر زود میگذره ...

 

سلام . امروز داشتم به اين فكر مي كردم كه عمر ِ آدم چقدر زود مي گذره .انگار همين

ديروز بود كه نشسته بودم پاي سفره ي هفت سين ِ نوروزِ 84  .

لحظه ي تحويل سال از خدا خواسته بودم كه امسال سال خوبي واسه من و خانوادم باشه.

اما مثل اينكه خدا اينو از من قبول نكرد و هر چي غم و بلا بود سر ِ من و خانوادم در آورد.

خدايا من اين رو قبول دارم كه واست بنده ي خوبي نبودم اما اي كاش همه ي بلا ها رو فقط

سر ِ خودم در مي آوردي و كاري به كار ِ خانوادم نداشتي.

خداي من اگه بدوني و مي دونم كه مي دوني هر بار كه چشمم به روي مامان و بابام مي افته

آرزو مي كنم كه اي كاش  من زنده نبودم كه اين جور شاهد پر پر شدنشون باشم.

اما چي مي شه كرد اي خدا ، مي گن عمر دستِ توهِ.

ولي اي خدا يه چيزي رو هم قبول كن كه من وقتي اين همه درد رو به چشم مي بينم چطور

انتظار داري بنده ي خوب ِِ تو باشم؟

اي خداي بزرگ دوست دارم به خاطرهرخطايي كه كردم  بهم حق بدي و منو ببخشي.

خدايا كمك كن سالي رو كه پيش ِ رو دارم سال ِ خوبي واسه من و خانوادم  باشه.

 مثل هميشه مي گم : " خدايا به اميد ِ تو"...

 

...

هميشه يادتم هر جا كه باشم

 

فراموشم نكن تا زنده باشم

 

مي خواي بري برو ولي يادت بمونه

 

كه توي دنيا فقط خوبي مي مونه

 

....

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 21 اسفند1384 ساعت 9:59

دسته بندي: شخصی


خدای من

اي خداي كعبه رستگارم كن

عاجزانه به سويت رو آوردم

رحمت و نعماتت را از من دريغ نكن

اميدوارم بتوانم شاكر نعمت هايت باشم

آمين

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 11:8

دسته بندي: شخصی





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از