تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
حرفی نیست
حر فی برای گفتن ندارم انگار ، و نه بهانه ای برای زیستن .

راستی به کجای زندگی رسیده ایم ما؟چند سال و ماه هست که راه افتاده ام؟

یادم نیست ... خسته ام ... خسته ! خیلی خسته .

می نشینم و نگاهم پر می زند تا دیروز ها.

دیروز و دیروزهایی که رفته اند و مثل کودکی ام سپری شده اند.

می دانی؟

شاید هم اشتباه کرده ام ، پرم از حرفم ، اما همه جملات تکراری از یادم رفته.

دستانم در این  شب سیاه  و  ظلمانی تنها سنگ ریزه های بی جان می یابد

که بدرد شکستن تنها می خورد. شکستن شیشه این پنچره غم آلود انگار باز

به  کودکی هایم  برگشته ام  و سنگ ریزه ها را شیطنت آمیز به سویت پرتاب

می کنم . بر می گردی و مبهوت نگاهم می کنی . شاید شیطنت را در نگاهم

می خوانی . اما نمی دانم چرا نمی خندی .

نکند تو هم خنده هایت را از یاد برده ای؟

یا آن را در سیاهی گم کرده ای ؟ 

این سیاهی لعنتی انگار که می خواهد همه چیز را از ما بگیرد.

کاش میشد تغیرش داد...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 23:48

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یک ...

 

هر چند این مطلبو قبلا هم توی وبلاگم نوشتم ولی همیشه برام تازگی داره :

يک نفر... يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توهه وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه . پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش . يک نفر ...يک جاي...در حال

 فکر کردن به توهه ...!!! 

 

----------------------------------

هر پست یک نکته :

ويليام شكسپير ميگه : زماني كه فكر ميكني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداري يكي يه گوشه دنيا

هست كه واسه ديدنت لحظه شماري ميكنه ...!!!

---------------------------------- 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 11 آبان1385 ساعت 22:20

دسته بندي: عشقولانه نویسی


دلتنگی هام ...
 

به یاده ترانه " عاشقم من عاشقی بیقرارم ... کس ندارد خبر از دل زارم ... آرزویی جز تو در سر ندارم "

 

 هر پست یک نکته : يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد  ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .  يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم . یادمون باشه ... اگه کسی رو دوست داریم بهش جمله دوستت دارم رو بگیم ... و ...یادمون باشه ... یادمون باشه ..... یادمون باشه ....! نمی دونم چرا خیلی ها بسیاری از این یادمون باشه ها رو فراموش میکنند . چرا ؟؟؟ بیشتر مربوط میشه به دوست داشتن ...! آخه مگه دوست داشتن گناهه ... مگه عیبه . مگه گفتن چند کلمه کوتاه کار سختیه ...؟؟؟

تو با منی هر جا برم ... مهره تو بنده جوونمه

" من و تو و خیابون , سه تایی زیر بارون ... یادم می یاد همین ترانه رو میخوندیم ... "

.................................." تنها موندم حالا تو بارون ... از تو خوندم توی خیابون "...............................

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 8 آبان1385 ساعت 23:41

دسته بندي: عشقولانه نویسی


روزهای پاییزی ....
 

کوچه خاطره های ما

 

تو خلوت کوچه های پاییز بازم به یادخاطرات شروع  به قدم زدن کردم. بازم از کوچه خاطره هامثل همیشه بدون تو عبور کردم ، درخت سرسبزی که همیشه تورو به

یاد من می آورد تن به زردی پاییز سپرده بود وتمام برگهای خودش رو ارزانی کوچه خاطره ها کرده بود.

صدای خش خش  برگها بازم تورو به خاطر من می آورد . انگار داشتم روی خاطره های با توبودن قدم

میزدم. شب نمناکی بود. اما آسمون هم مثل دل تنگ من قدرت گریه کردن نداشت. شاید دل آسمون

 هم مثل دل من تنگ شده بود ...!

-----------------------------------------------------------------------------------

 

هر  پست یک نکته :

 

خوشبختي توپي است که وقتي مي رود ما  به دنبالش مي دويم و وقتي مي ايستد به آن لگد مي زنيم

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 24 مهر1385 ساعت 23:17

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یه یادگار با هزار خاطره ...
 

مي پرسي تو را دوست دارم ...؟؟؟

حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم . مگر مي شود با كلمات  ، احساس دستها را بيان كرد ...؟؟؟

مگر ممكن است با عبارات شرح داد كه آن زمان،كه با ديدگان پر انديشه ات به من مي نگري چه نشاط

و لطفي دلم را فرا مي گيرد ...؟؟؟ مي پرسي تو را دوست دارم ...؟؟؟

مگر  واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ...؟؟؟ مگر خاموشي ِمن  ،  راز دلم را به تو نمي گويد ...؟؟؟

مگر آه ِ سوزانم از سر نهانم خبر نمي دهد ...؟؟ ؟

 

-----------------

یه نیمکت تنها .......................................... یه شعله خاموش

یه لحظه یک رویا .......................................................... من و تو در آغوش

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

از کسي که دوستش داري  ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل  اون دوست نداشته

باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو

 مثل اون دوست نداشته باشه ...!!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 16 مهر1385 ساعت 23:19

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یادش بخیر ...
 

کوچه خاليست و شب به انتها رسيده...منم و خلوت يک پنجره و آلبومي لبريز از خاطرات. کودکي هايم را ورق مي زنم . وجودم پر مي شود از عطر نجيب سادگي !روزهايي که تمام دلخوشي ام درست کردن آدمک های گلی بود . روزهایی که تنها رویام داشتن یک دوچرخه بود که هیچ وقت نداشتم . حالا من مانده ام و حسرت تکرار بچگي ها ...!حالا من مانده ام و یک دنیا دلتنگی . کاش همونطور بچه باقی می موندم . کاش بزرگ نمیشدم تا بفهمم عشق و دوست داشتن چیه . کاش توی همون دنیای ساده و بی ریای کودکی با تمامه نداریها و کم و کاستی ها باقی می موندم ...!!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

تا حالا تونستي آنقدر  پاک باشي که با  نگاه کردن به کسي که دوستش داري تمام نيازهات برطرف شه......!!!؟؟؟ سنگيني نگاهت آنقدر بوده که...... طرفي که نگاش ميکني سرشو بندازه پايين..؟؟؟

هوس بازي  رو بزار کنار ,  چشماتو بکار بنداز .  باور کن  پاک ترين و صادقانه ترين دوستت دارم ها را

مي توان با نگاه گفت...!!!

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 7 مهر1385 ساعت 22:11

دسته بندي: عشقولانه نویسی


رویای شیرین ...
 

 

هر شب در رو يا ها يم تو را مي بينم و احساست مي کنم و بازمي دانم تو همچنان خواهي بود

در آن افق ها ي دور با همه فا صله اي که بين ماست تو باز به رو ياها يم آمدي تا نشا نم دهي

که همچنان خواهي بود. دور يا نز ديک هر کجا که با شي ايمانم را به تو از دست نخواهم داد

مطمئنم که قلبم هميشه براي تو به تپيدن ادامه خواهد داد .

عشق فقط يک بار به سرا غمان مي ايد ولي مي تواند يک عمر زنده باشد و هرگز تر کمان نکند

تا زماني که من و تو يکي شويم . حقيقتا همان يک بار ... از آن پس بدان آويختم و تا هميشه همه

زندگيم با آن پيش خواهد رفت . من و تو تا ابد با هم خواهیم بود ...!

 

 ()()()()()()

 

==================================================

 

هر پست یک نکته :

 

سرمايه ي عمره آدمی یک نفس است و اون یک نفس از براي یک هم نفس است.

اگر نفسی با نفسی هم نفس است اون یک نفس از براي یک عمر بس است

 

==================================================

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 24 شهریور1385 ساعت 22:3

دسته بندي: عشقولانه نویسی


نوشتن
 

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست...

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج

در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تادر آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم رابیابم واز زندان

لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم .

 

 

 

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.

آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن باز می ماند...

 

 

------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

هیچ چیز طبیعی تر از عشق نیست...

اگر تو از روی عشق و محبت کاری را انجام دهی،بدان که به طور طبیعی عمل کرده ای.

اگر از روی ترس،از روی بی میلی،یا از روی خشم واکنش نشان دهی،ممکن است به طور

عادی عمل کنی ولی هرگز به طور طبیعی عمل نکرده ای .

------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت 23:53

دسته بندي: عشقولانه نویسی


حقیقت داره ...!!!
 

دوست داشتن يک حس غريبه، يک چيز بين حقيقت و روياء، يک نيازه مثل نفس کشيدن

چيزيه که به هر لحظه لحظه زندگی آدم معنا ميده، دوســت داشتـــن زيباترين حس دنياست،

البته به شرطی که معنای واقعی اون رو بفهميم، دوست داشتن همون چيزيه که بعضــی از

شبها خواب رو از چشمهاتون ميگيره، همون چيزی که ضربان قلبتون رو زياد ميکنه يــا

چشمه چشمهاتون رو سر ريزميکنه.

کسانی که دوست داشتن رو انکار مي کنند سخت در اشتباه هستند، فقط کاقيست دست روی

سينه خود بگذارند و ضربان قلبشان را حس کنند، پس قلبی هست ودر سينه تپشـــی،

دوست داشتن حقيقت داره .... باور ندارین ؟ 

 

----------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

اگر روزی آمد که عاشق شدید  تنها یک نفر را دوست داشته باشید

بخوابید و بخندید و قدم بردارید تنها بخاطر" او"

بگذارید عشقی را داشته باشید پاک ، مقدس و آسمانی ...!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 22 شهریور1385 ساعت 23:0

دسته بندي: عشقولانه نویسی


سفر

 

 

می خواهم سفر کنم به سوی تو . به شهر تو . در دیاری  که دیگر غریب نباشم

می خواهم پارو بزنم بروم از شهر خویش ... دریایی نیست . تو  دریای من شو

پرواز می کنم. تنها می روم که تنهایی تنها نماند

از سرزمین چشمه ها می گریزم تا حصار فاصله ها را بشکنم

بر دورنگی ها خط بطلان بکشم

دوستت بدارم اما عاشق نباشم

در پشت میله ها مانده ام . زندانم چیست؟

خیال است یا واقعیت ... سرزمین آرزوها کجاست؟

میدانم مسیری نیست . تو راه من شو ...


---------------------------------------------------------------------------

 

هر پست یک نکته :

 

اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج کنيم بهتر آنست که آنرا خرج يک لبخند

 

و يا نوازشي عاشقانه کنيم .

 

---------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 20 شهریور1385 ساعت 22:27

دسته بندي: عشقولانه نویسی


تفسیر زندگی
 

 

يادت هست كه گفتي: دوستت دارم ... سرم رو پايين انداختمو گفتم: نظر لطفته . سرم رو بالا آوردي

و تو چشام نگاه كردي وگفتي: نظر لطفم نيست ، نظر دلمه . تكرار اون نگاه و اون جمله كه هيچ وقت

برام  تكراري  نميشه  باعث شد  كه دلِ منم صاحب نظر بشه ... و بهت بگم : منم دوست دارم ...!!!

 

دستت را به من بده . دست‌های تو با من آشناست ...

 

                                       

  

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن ....

 

پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن...!

 

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 18 شهریور1385 ساعت 22:30

دسته بندي: عشقولانه نویسی


؟؟؟
 

اگه يه روز بهت گفتند هزار  نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند صد نفر دوستت داره،

بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند ده نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند یک نفر

دوستت داره،بدون اون يه نفر منم. اگه يه روز بهت گفتند کسي دوستت نداره،بدون من مُردم ...

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

هر پست يك نكته :

 

 

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!!

 

حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی می کند ...!!!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 ساعت 0:18

دسته بندي: عشقولانه نویسی


رویای شیرین ...!!!

 

من یاد گرفتم وقتی دلتنگم خودم رو با رویاهام سرگرم کنم من یاد گرفتم چه جوری وقتی اشکام پایین می یاد با دست خودم پاکش کنم ...! من یاد گرفتم چه جوری مهر سکوت به لبم بزنم وقتی توی دلم دنیای حرفه من یاد گرفتم چه جوری وقتی که دلم از هر وقت بیشتر گرفت فقط به تو فکر کنم . من یاد گرفتم وقتی که تو نیستی چطوری خودم رو با یادت آروم کنم ...!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

زمانه بي رحم ترين معلم است . چون اول امتحان مي گيرد بعد درس مي دهد .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 5 شهریور1385 ساعت 0:13

دسته بندي: عشقولانه نویسی


برای خودم می نویسم
 

امروز فهمیدم‌ که‌ کامپیوترِ من‌ هم‌ عاشق‌ توست‌!

وقتی‌ برای‌ از تو نوشتن‌ روشنش‌ می‌کنم‌، صدای‌ نفس‌هایش‌ را می‌شنوم‌! نام‌ تو را که‌ با آن‌ تایپ‌ می‌کنم‌ صفحه اش‌ روشن‌ تر شفاف‌تر از همیشه‌ می‌شود! چشمم‌ را خسته‌ نمی‌کند! شانه‌هایم‌ از نشستن‌ِ روبه‌رویش‌ درد نمی‌گیرند! وقتی‌ از تو می‌نویسم‌ اوهم‌ شاد می‌شود... !

------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

افلاطون میگه :عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.

------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت 22:47

دسته بندي: عشقولانه نویسی


دوست داشتن یا عشق ؟؟؟ کدومش !!!
 

 

دنيا را بد ساخته اند؟؟؟......... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين .........!

--------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

کسي رو که دوستش داري براش بنويس دوستت دارم. آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته به اين سادگي پاک شدني نيست.

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت 22:14

دسته بندي: عشقولانه نویسی


زندگی ...
 

نمیدانم زندگی چیست...؟؟؟

اگر زندگی شکستن سکوت است ، سالهاست که من سکوت را شکسته ام.

اگر زندگی خروش جویبار است ، سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام...

اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم ...!

 

------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

هرگاه ديدی گناهی آنقدر بزرگه که نميشه بخشیدش، بدون كه اون از کوچکي قلبته نه از بزرگي گناه!!

-------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 1 مرداد1385 ساعت 22:3

دسته بندي: عشقولانه نویسی


فریاد کشیدم...
 

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟

فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .عشق نمي پرسه چرا دورهستي؟ فقط ميگه:هميشه با مني .عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم ...!!!

-----------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

فرقي نمي كند گودال آب ِ كوچكي باشي يا درياي بيكران... زلال كه باشي، آسمان در توست ...!

 

-------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 29 تیر1385 ساعت 22:29

دسته بندي: عشقولانه نویسی


خوشبختی ...

يادته ؟ تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....

دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...

تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،

بودنت برام عادت شده بود . دور و دور تر شدی ...

تو روزای که آغوشم نيازمند گرمی نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...

نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ...



-------------------------------------------------------------------

 

هر پست یک نکته :

 

نزدیکترین راه برای رسیدن به خوشبختی ، کمک به نزدیکترین دستی است که برای یاری

 

خواستن بسویت دراز می شود.

 

---------------------------------------------------------------------
 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 23 تیر1385 ساعت 10:45

دسته بندي: عشقولانه نویسی


فقط ...

هميشه براي کسی بخند که مي دونی به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسی گريه کن که مي دونی وقتی غصه داری و اشک مي ريزی برات اشک مي ريزه... براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسی باش که دوستت بداره .......!!!!

 

---------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته :

دنيا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد زيرا هر دو پايان می پذیرند...!!!

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 11 تیر1385 ساعت 23:10

دسته بندي: عشقولانه نویسی


خواب ...

یک شب، به خوابم آمدی! گفتی: ترانه بخوان! گفتم: بخوانم، تا چه کسی بشنود؟
گفتی: من! گفتم: تو که نیستی ،عزیز! گفتی: تمام این لحظه ها را،با چه کسی حرف میزدی؟
گفتم با خودم! گفتی: من در تو زنده ام! گفتم: از این به بعد،تنها برای تو می نویسم ،...! 

--------------------------------------------------------------------------------------

هر پست ، یک نکته :

هيچ چيز را قبول نکن تا وقتی که از زير چاقوي تشريح خودت ردش نکردي

--------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت 9:35

دسته بندي: عشقولانه نویسی


اشک من ...

اگه قرار بود توی دنیا جای چیزدیگه ای باشم ، دوست داشتم جای اشک ِروصورتت باشم : تو چشات متولد شم رو پلکت جون بگیرم ، رو گونت جاری شم و... رو لبهات بمیرم ...!!!

 

(( هرگز به خدا نگيد مشلاتتون بزرگه........ به مشگلاتتون بگيد خداتون بزرگه‌ ))

 

----------------------------------------------------------------------------------------

 

هرپست یک نکته :

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري... و هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري...!

----------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 20 خرداد1385 ساعت 10:19

دسته بندي: عشقولانه نویسی


روزگار

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مي ياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر زیاد غم مي ياره...!

----------------------------------------------------------------------------------

 

 

هر پست ، یک نکته :

 

 

بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کناراوباشي وبداني که هرگز به اونخواهي رسيد

 

 

----------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 16 خرداد1385 ساعت 23:8

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یک نفر ... یک جایی

 

يک نفر...يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکرميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه .پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. يک نفر ... يک  جایي... در حال فکر کردن به توست...!

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 5 خرداد1385 ساعت 22:14

دسته بندي: عشقولانه نویسی


فقط خاطره ها باقی می ماند ...
 

عشق مثل آب مي مونه...که مي تونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روزدستت رو بازمي کنی

مي بينی نيست...قطره قطره چکيده بی آنکه بفهمی.اما دستت پراز خاطره ست...!

 

دلم تنگ بود ، صدام غم داشت ، چشام گریه ...!

همیشه انتظار کشیدن برای رسیدن بهترا ز هرگز نرسیدنه. همیشه عاشقی، رسیدن به معشوق نیست

گاهی باید از معشوق گذشت تا عاشق بود .... همیشه چشمای باز قشنگ  نیست چون همه چیزای دنیا  دیدنی نیست. همیشه حرف دلتو به معشوقت بزن نه به قاصد دلش . ولی تا میتونی از معشوقت نگذر چون ... (( گذشتن از معشوق مرگ دلشه))

بالاخره هر اقیانوس به ساحل می رسه  و شبی نیست که طلوع سپیده در پایانش نباشه

---------------------------------------------------------------------------------

هرپست ، یک نکته :

هيچکس ليا قت اشکهاي تورا ندارد وکسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نمي شود

---------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 1 خرداد1385 ساعت 23:0

دسته بندي: عشقولانه نویسی


دست ها می گویند ...

چشمهانم را بسته بودم ودرخیالم دستان زخمی اما مهربانت را که ازغم و درد زمانه خسته بود در دست گرفتم ... چقدر زیبا بود ... ! دل ِ من به گرمی دستانت  نیاز داشت

و چه زیبا بود لحظه با هم بودن و دست در دست هم داشتن ... ! چشمانم را باز کردم و با  ناباوری دیدم که دستان کوچکم در وسعت مهربانی دستانت نشسته است

دست ها می گویند ......   

باورم  نمی شد ...خوشحال بودم؛کمی هم ناراحت.خوشحال از خوشحالیت و ناراحت از 

 دل دیوانه خودم .ناراحت  بودم  که شاید برای همیشه دستانت رانداشته باشم. ناراحت بودم که  شاید روزی تو را ازدست دهم.ناراحت بودم که شاید دست های تو مال دیگری باشد. ناراحت بودم ازاینکه روزگاری تورا مال دیگری بینم.اما خوشحال هم بودم.........

ازاینکه می دیدم خوشحالی...!!!!می خواهم دوباره دستانم را بگیری و این بارقلبم را حس کنی.

همانگونه   که من درآن لحظه قلبت را حس کردم......!!!  قلبی که ساده بود  و بی ریا .......!

قلبی  که حس کردم  نیمه گمشده  قلبم است ...! دستان من برای تو. فقط برای تو. البته اگر قابل بدانی...

-------------------------------------------------------------------------------- 

هر پست یک نکته :  

به كسي عشق بورزكه لايق عشق باشد، نه تشنه عشق، چون تشنه روزي سيراب مي شود 

--------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 30 اردیبهشت1385 ساعت 23:30

دسته بندي: عشقولانه نویسی


...

   

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد،براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم ...!!!

.....

دل من یک دیوانه است. دل من ساده تر از لبخند است.دل من گاهی می گرید و گاهی می شکند و گاه در میان وسیعترین لحظات تنگ می شود. گاهی می خندد و شادی اش، چشمانم را به حجله اشک می برد و گاه از ته دل می گرید و گریه هایش مرا به خنده می اندازد. دل من دیوانه است . گاه به فرهاد می اندیشد و گاه به سهراب گاه سرخ است و گاه آبی و اگر نخواهد آبی بماند ، زردی دستان پائیزی تمام ذهنش را به سبزه می نشاند. دل من گاه عاشق می شود شمع های دلش را روشن می کند و از شیرینی فرهاد نقش بر بیستون خیال می زند و همین جاست که آمدنت آتشی از عشق در نهانم انداخت. می خواهم از تو بگویم ازتو که معصومیت زلال زندگی، آری شاهکار احساس خلقت انسانی از توکه شبنم احساس، بر برگ دلت می درخشد از تو که.....................! آخر چه بگویم، زمانی که سهراب گفت:تا شقایق هست زندگی باید کرد......!!!!!

   ------------------------------------------------------------------------------------

            هرپست ، یک نکته : 

اگر کسي تورا آنطورکه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو رابا تمام وجودش دوست ندارد

 ------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385 ساعت 22:53

دسته بندي: عشقولانه نویسی


قلب من

(( کلید ِ قلبمو ))  دادم بهت ، گم نکنی ... ؟ سر به هوای من !!!

هر خار و خسی رو بعد از این نگیری به جای من ، ای سر به هوای من ..!!!

عشق و بندگی کن ، توی قلبم زندگی کن ...


 

کلید قلب منه هااااااا

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست،بلکه نداشتن کسی است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند ، و تو از اون رسم محبت بياموزی ...........!

 

-------------------------------------------------------------------------

هر پست ، یک نکته :

* دوستت دارم،نه بخاطر شخصيت ِتو،بلکه بخاطرشخصيتي که من درهنگام با تو بودن پيدا ميکنم *

-------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 ساعت 22:36

دسته بندي: عشقولانه نویسی


چشم وقتي زيباست که پر از اشک باشد ...
 

سلام . این پست رو با اشک شروع می کنم و با اشک هم به پایان می برم ...!

زندگی یه قصه ست ، اون هم یه قصه تلخ !

()()()


 

چند نکته در مورد دوست ِ خوب :

دوست واقعی مثل سلامتی هست . ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم !

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه...

...

چشم زيباست وقتي که پر از اشک باشد ، ... اشک وقتي زيباست که براي عشق باشد
عشق وقتي زيباست که براي تو باشد ،...تو وقتي زيبايي که با من باشي !

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 16 اردیبهشت1385 ساعت 8:0

دسته بندي: عشقولانه نویسی


خدا خوب است ...
 

سلام . سلامي به گرماي حرکت الکترونهاي سي پي يو کامپيوتر شما .سلام به همه شمایی که دارید این مطالب رو می خونین ... خوش اومدین . خدا عمری داد و من دوباره اومدم . امیدورارم اوقات خوشی رو اینجا سپری کنید ... قربان شما حدیث ...!

چشم هایت به من گفت عاشقت باشم . پس دوستت دارم !!! چرا که چشم ها هرگز دروغ نمی گویند.

تو را دوست دارم ، نه فقط به خاطر آن چه که هستی ، بلکه برای آن چه که هستم.

وقتی که با تو هستم! دوستت دارم ... به خاطر بخشی از وجودم که تو با عشقت پروراندی.

بدون تماس ... ، بدون حرف ...، بدون نشانه...!

تنها با حضورت ، با این که بودی ، خودت بودی و این معنای راستین ِعشق است!

 ... شکسپیر ...

 

 

 

در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به پروردگارگفت: خداوندا، آن را در زیر زمین مدفون کن. فرشتهء دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند، در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه  بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا،ای خدای مهربان،راززندگی رادر قلب بندگانت قرار بده، زیراهیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و خداوند این فکر راپسندید.!

 

 

 

دنبال كسي نباش كه با هاش زندگي كني...دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني .آره اين مهمه...پس بكوش و پيداش كن...! من از خدا یه گل خواستم خدا به من یه باغ داد....!

من از خدا یه درخت خواستم خدا بهم یه جنگل داد.من از خدا یه دوست خواستم اون بهم تو رو داد.

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 8 اردیبهشت1385 ساعت 22:50

دسته بندي: عشقولانه نویسی


خدا عمری داد و دوباره اومدم ...

خاطره های خاموش ... در انتظار حسی صادقانه! جایی برای متولد شدن ... در جستجوی آرامشم!

آن جا که گلبرگها نمی ریزند  و قلبها به سنگ بدل نمی شوند !!!

اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند ؛ آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟

بعد از این همه گفت و شنود هنوز ایمان دارم که زندگی جاریست ...

هرچند چکمه های زیادی از روی من می گذرند؛ اما آفتاب مرا می بوسد! ومن در انتظار عشق واقعی،

که آتشی دیرپاست! نه رنگ می بازد، نه سرد می شود، و نه می میرد...

()()()

سیگار چیز خوبی نیست ...اما در کنار بد بودنش بزرگترین خوبی رو داره .سيگار با اينکه مي دونه يه روزي زير پاهات له مي شه ، ولی تا آخر باهات مي سوزه ...  ای کاش همه ما سیگار صفت بودیم...

 (( سيگارتم  رفيق!!!! ))

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد، فقط به خاطر خودت. به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با توحرف میزنند.باور کن که با اوهرگز تنها نیستی.فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی !

به من ميگفت:آنقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير‌، ميميرم...!!! باورم نمي شد...فقط يك امتحان ساده!  به او گفتم بمير ...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام . كاش امتحانش نمي كردم ...................... !!!!!!!!

 

دل ِ من  از غم نامردی ها می نالد .... ،  و در این  پهنه ی   بی  وسعت ِ دنیای غریب

در پی کلبه ی   آ رامی است ... ، که شود در لای، تنه های پر ا ز مهر  ِدرختان ِ قدر

عشق را جست و بدان اتکا کرد ... !!!

 

شعر بالا رو چند سال پیش گفتم .توی پست های اولیه وبلاگ هم قبلا نوشته بودمش .

واسه اینکه یه یادی ازاون روزها کنم دیدم بد نیست بازهم بنویسمش. 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت 23:10

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یکی رفت ...
 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است،

عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر داشتن

و ادامه دادن است ...يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه چشماتو

ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه روبه خاطر بيار . اگه چشمات خيس شد بدون داري به

خودت دروغ ميگي و هنوز هم  دوستش داري ...!!! 

 

به چشمهایت بیاموزهرکس ارزش دیدن نداره . به دستانت بیاموزهرگل ارزش چیدن نداره .

 

به احساست بیاموز بعضی دوستی ها حتی ارزش بریدن نداره...به غرورت بیاموز بعضی

 

ازحرفها حتی ارزش رنجیدن نداره. به قلبت بیاموزکه هرعشقی ارزش رسیدن نداره !

 

 

 

()()()()()

 

 

 

عشق مانند ساعت شني است . همزمان كه قلب را پر مي‌كند ، عقل را خالي مي‌سازد!

 

....

 

من قبل ازخواب هم طبع شعرگفتن ومطلب نوشتنم گل می کنه. نمونش همین مطلبیه که اینجاست :

 

 

یکی رفت و یکی  حالا قصد رفتن داره  ،  یکی به دنیا اومد و یکی از دنیا رفت !

 

یکی به عشقش رسید و یکی ناکام از رسیدن ِ به  آرزوهاش داره زندگیشو می کنه  ...

 

یکی داره با خاطره ها زندگی می کنه و یکی دیگه داره فقط توی آینده زندگیه خودشو مجسم می کنه

 

یکی هنوز هم که هنوزه چشم انتظاره و یکی دیگه چشم به روی هر امیدی بسته ...

 

یکی داره هرشب گریه می کنه و یکی فقط کارش شده لبخند  و قهقهه زدن !

 

یکی خودشو خیلی بزرگ می دونه و یکی دیگه خودشو از خار هم حقیر تر می دونه

 

یکی می گه زندگی فقط عشق و خوش گذرونیه و یکی می گه دنیا از بی ارزش هم بی ارزش تره

 

یکی مثل من اینجا نشسته و داره اینهارو از ته دل و وجودش می نویسه

 

ویکی مثل تو داره این واژه ها رو زیر لب زمزمه می کنه و می خونه ....

 

 

()()()()()()

 

 

زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم اما گريه به من نياموخت چگونه زندگي کنم. تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم .......!!!

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري با تو!

 

 

 

چشم‌هايت راست می گويند !!!

آنگاه که در آنها قفسی مي‌بينم که کبوتری عاشق را در آن به بند کشيده اند و به دهانش برگ زيِتونی سبز زده اند ،... و من احساس می کنم هيچ‌گاه اين چنين در بند قفسی نبوده ام ...

چشم هايت راست مي گويند !!!

آنگاه که اشک در آنها حلقه می زند و نمی توانی دردت را فرياد کنی وبغض گلويت را آرام،آرام می‌فشارد و من فکر می کنم هيچ گاه  اينگونه اسير بيهودگی نبوده‌ام ...

چشم هايت راست مي گويند !!!

آنگاه که مرا در آنها به بند می‌کشی ،شوق را نثارم می کنی و شادی را ، و لبخند می زنی و من يقين دارم هيچ گاه اين‌گونه در دام ِ شادی نبوده ام  ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت 7:5

دسته بندي: عشقولانه نویسی


آتش ِ دل

فراموشی به  این آسونی ها نیست ، امید ِ من دلم از تو جدا نیست 

می خواستم توُ یاد ِ من عشقت بمیره ، ولی از قلب ِ من مهرت رها نیست 

دارم آتیش می گیرم از جدایی ، ولی هیشکی به فکر قلب ِ ما نیست 

خدایا پس میون ِاین همه دل ، چرا حتی یکیشون با وفا نیست 

همه مردم می دونن این حدیث رو ، که آرامش برای عاشقا  نیست

...

گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم رو ميكشنه

 گفتي كه اين بخت تو بود تقدير ِ تو شكستنه

هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني هنوزم عاشقترينم

گفتم بمون اون روز مياد غصه هامون تموم میشه

گفتي اگه با هم باشيم - لحظه هامون حروم ميشه

وقتي رفتي همه دنيا رو سرم

انگاري خراب شد و دلم شكست

 سبز ِ من زانوي غم بغل گرفت

طفلي كز كرد گوشه اتاق نشست

از وقتي رفتي هيچ كسي همدرد و همرازم نشد

هيچ كسي حتي يه دفعه هم غصه سازمن نشد

رفتي ولي بدون هنوز،عاشقتم تا پاي جون

دل بهاري ام عاشقه ، چه تو بهار چه تو خزون

 

 

امشب هم گذشت ورفت و من خسته تراز دیروز پا به فردایی دیگر می گذرام  . نمی دانم اجل مهلت ِ دیدن ِ فردایی دیگر را به من می دهد یا نه ...

افسوس ... افسوس  کسی نمی داند چه چیزی در کمینش  نشسته و انتظار یک لحظه غفلت ِ او را می کشد .

ثانیه ها از پی  ِهم می گذرد وما بدون درک ِحتی یک ثانیه هم چنان درحرکتیم...گذشت ِ زمان دیگرهیچ معنا و مفهومی برایم ندارد . از خود می پرسم چکار باید می کردم که نکردم . چه باید می نوشتم که ننوشتم . تمام وجود ِ من ، تمام ِ هستی ام همین نوشته هایم است...نوشته هایی که ازدلم سرچشمه می گیرد و بس...دیگر چیزی نمی دانم.نمی دانم ...

فقط خداوند است که داناترین ِ دانایان است . عمر و زندگی روزی به پایان می رسد و تنها خداوند است که جاودان باقی می ماند.پس عاجزانه باری دیگررو به سویت می کنم .

خدایا مرا از رحمت ِ بی پایانت بی نصیب مگردان و کمکم کن . مثل ِ همیشه می گم " خدایا به امید ِ تو "

  

  

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 20 فروردین1385 ساعت 21:30

دسته بندي: عشقولانه نویسی


گفتگوی میان حقیقت و دروغ
 

روزي دروغ به حقيقت گفت :مــــيل داري با هم به دريـــا برويم وشنـــا کنيم ،حقيقــت سادهلــوح پذيرفت و گول خورد.آن دو با هم به کنارساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را درآورد.دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي  او را پوشيد  و رفت.از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ  در لبــــــاس  حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 17:29

دسته بندي: عشقولانه نویسی


سوال
 

 

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت : به گندم زار برو  و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی برگشت . استاد پرسید چه آوردی ؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن ِ پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت ِ بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست ِ خالی برگردم .استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 17 فروردین1385 ساعت 23:9

دسته بندي: عشقولانه نویسی


عشق چیه دیگه

آری... گاهی وقت ها عاشق می شویم وطوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده و هر لحظه خود را به او نزدیکتر می بینیم به طوری که همه آینده خود را در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گریه کنیم ...

                                        

عشق این است . عشق پرده ای زرین است که از آن می توان به برهوت ِ زندگی نگریست و دریچه ای رو به خوشبختی دید . عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست و معشوق زیباترین .عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود . آری عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می یابد و در آن چون پری ماهی زندگی نمی کند ...             

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 16 فروردین1385 ساعت 20:28

دسته بندي: عشقولانه نویسی


یکی بود یکی نبود ...

 خودم وقتی این مطلبوخوندم دلم خیلی گرفت وبازهم اشک ِسردم برروی دامن ِدلم ریخت :

یکی بود ویکی نبود ، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ...!!! یکی داشت و یکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم ...!!! یکی خواست و یکی نخواست ، اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم ...!!! یکی آورد و یکی نیاورد ، اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم ... !!! یکی برد و یکی نبرد، اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم ...!!! یکی گفت و یکی نگفت ، اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم ...!!! یکی ماند و یکی نماند ، اونی که ماند تو بودی اونی که بدون ِ او نمی تونست بمونه من بودم ...!!! یکی رفت و یکی نرفت اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر ِ تو ، توی قلب ِ هیچ کس نرفت من بودم ...!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 16 فروردین1385 ساعت 15:26

دسته بندي: عشقولانه نویسی


اگر

 

اگر دبیر شیمی بودم : نام تورا در قلبم پخش می کردم تا محلول محبت شود

اگر دبیر دینی بودم : می دانستم که بعد از خدا تنها تورا می پرستم

اگردبیرجغرافی بودم : می دانستم که خوش آب و هوا ترین جایه دنیا آغوش گرم توست

اگر دبیر زبان بودم :  با زبان ِ بی زبانی به تو می گفتم دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 15 فروردین1385 ساعت 22:48

دسته بندي: عشقولانه نویسی


......
بهت نمی گم دوسِت دارم...قسم می خورم دوسِت دارم…

بهت نمی گم هرچی می خوای بهت می دم...چون همه چيزم تويی…

نمی خوابم که خوابتو ببينم ...چون خيال تو خوشتر از خوابه…

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه گشتی تا روش گريه کنی ...صدام کن ...

قول نميدم اشکاتو پاک کنم ... ولی منم باهات گريه می کنم...

اگه دنبال مجسمه ی سکوتی بودی تا سرش داد بزنی , صدام کن...

قول می دم ساکت بمونم ...

اگه دنبال خرابه ای بودی که همه نفرتاتو توش دفن کنی...صدام کن

قلب من تنها خرابه ی وجود ِ توست..!!!

اگه يه روز خواستی بری ...حتما" صدام کن

قول نميدم نگهت دارم...اما می تونم باهات بيام ...هرجا که بری...البته می دونم که بهم

می گی  نیا ...!!!

اگه يه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد! بدون که منم رفتم .....

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 19:57

دسته بندي: عشقولانه نویسی


تنهای تنها ...

سعی کن همیشه تنها باشی

زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت 

بگذار عظمت عشق را درک کنی 

زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد 

زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد

 

اما...

اما اگر روزی امد که عاشق شدی

تنها یک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقی را داشته باشی پاک ، مقدس و آسمانی

ومگذار که یاد ِ ما را ، طعم تلخ این حقیقت ببرد.


نمي دونم بنويسم با تشكرازچه كسي. اما هر كسي كه شعر ِ بالا رو گفته دستش درد نكنه ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت 12:16

دسته بندي: عشقولانه نویسی


روزگار

 

زندگي دو نيمه است :

 

نيمه اول در انتظار نيمه دوم

 

نيمه دوم در حسرت نيمه اول

 

 

()()()

 

اين باراني است كه هر روز مي بارد و مقدارش بيشتر شده است

 

و موسيقي همان اثري را كه قبلا داشت ندارد

 

ممكن است كه من مدت زيادي زندگي كرده باشم

 

در مدت خيلي كم و كوتاهي

 

حتي نمي دانم با چه زباني صحبت مي كنم

 

و نميدانم كدام شمع را مي بايد جهت ا ين خاك سپاري ببرم

 

احساس مي كنم كه ديگر توانايي و قدرت ندارم

 

براي پريدن و رسيدن به خورشيد

 

و هرچه بيشتر تلاش مي كنم...

 

من حتي صداي خودم را هم نمي توانم بشنوم

 

نميدانم آيا من زندگي كرده ام هزاران روزيا يك روز هزاران بار

 

و تو را به داستانم مي افزايم

 

و قصد دارم تمام باخت ها را به بردبدل كنم

 

هنوز ميبايد ياد بگيرم

 

خودم را در حالي كه گم شده ام پيدا خواهم كرد

 

مثل سوزني در انبار كاه

 

مثل دانه هاي شني كه جا به جا مي شوند

 

من خودم را در تنهايي ام فرو بردم ...


پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی ا ست .

 

گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .

 

 

()()()()

 

اي كه بي تو خودمو تك و تنها مي بينم

هر جا كه پا مي زارم تو رو ا ونجا مي بينم

يادمه چشماي تو، پر ِ درد و غصه بود

قصه ي غربت ِ تو قد ِ صد تا قصه بود...

اين يكي از ترانه هاي داريوش ِ و من چون اين ترانه رو خيلي دوست دارم اينجا نوشتمش.

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت 12:30

دسته بندي: عشقولانه نویسی


طوفان عشق

 

امشب بغض شکوه ها یم ترکیده است می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم.

 

التهاب روزهای انتظارم را خاموشی شب های بیقراریم را و آوای غمناک مرغ

 

عشقم را.

 

پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار...

 

لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی

 

نیلی می بخشم.

 

با خاطره ی روزهای رویش گل های وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم

 

شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را

 

فراموش کرده اند.

 

گفتی: " وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می

 

آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت

 

سازم. "

 

هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون.

 

باورت کرده بودم چون گفته بودی  عشق فرجام یک لبخند و تولد یک

 

حادثه است.

 

 

گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند.

 

گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند . وقتی که

 

پرستوها افسانه ی کوچ را روایت کنند و وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت

 

را بر برگ هایشان بنویسند.

 

گقته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد.

 

وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند  صداقت را از

 

گل سرخ و راز را از گل شب بو .

 

به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم. اما تو را در لحظه های ساکت

 

انتظارم گم کرده ام.

 

یادت هست؟  عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زائئدن بهار

 

رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر.

 

گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است .

 

بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است  وصال را دوست بداریم که مظهر

 

پاکی است و پاکی را عزیز شماریم که آرمان کبوتر است.

 

پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و ای رنگین کمان آرزو

 

بدان که روزی بسیار دوستت داشتم . پس از آن همه ثانیه ها دقیقه ها روز ها و

 

سال های انتظار و سکوت منتظر این بودم که باز گردی.

 

منتظر این بودم که بیا یی تا بر روی خواب خاک  بر روی آب  بر روی پر

 

پرندگان و بر روی رواق موج بنویسیم که   زندگی همرنگ کوچه باغ های

 

آئینه است.

 

 

 

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار

 

پی در پی حباب است.

 

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی

 

حصار سینه هاست.

 

هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری ها یم منتظر آمدنت هستم.

 

*   تو گل نرگس بهارم بودی هستی و خواهی ما ند  *

 

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:27

دسته بندي: عشقولانه نویسی





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از