هر چند این مطلبو قبلا هم توی وبلاگم نوشتم ولی همیشه برام تازگی داره :
يک نفر... يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توههوزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه . پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش . يک نفر ...يک جاي...در حال
فکر کردن به توهه ...!!!
----------------------------------
هر پست یک نکته :
ويليام شكسپير ميگه : زماني كه فكر ميكني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداري يكي يه گوشه دنيا
به یاده ترانه " عاشقم من عاشقی بیقرارم ... کس ندارد خبر از دل زارم ... آرزویی جز تو در سر ندارم "
هر پست یک نکته :
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم . یادمون باشه ... اگه کسی رو دوست داریم بهش جمله دوستت دارم رو بگیم ...
و ...یادمون باشه ... یادمون باشه ..... یادمون باشه ....!
نمی دونم چرا خیلی ها بسیاری از این یادمون باشه ها رو فراموش میکنند . چرا ؟؟؟ بیشتر مربوط میشه به
دوست داشتن ...! آخه مگه دوست داشتن گناهه ... مگه عیبه . مگه گفتن چند کلمه کوتاه کار سختیه ...؟؟؟
" من و تو و خیابون , سه تایی زیر بارون ... یادم می یاد همین ترانه رو میخوندیم ... "
.................................." تنها موندم حالا تو بارون ... از تو خوندم توی خیابون "...............................
کوچه خاليست و شب به انتها رسيده...منم و خلوت يک پنجره و آلبومي لبريز از خاطرات. کودکي هايم را ورق مي زنم . وجودم پر مي شود از عطر نجيب سادگي !روزهايي که تمام دلخوشي ام درست کردن آدمک های گلی بود . روزهایی که تنها رویام داشتن یک دوچرخه بودکه هیچ وقت نداشتم . حالا من مانده ام و حسرت تکرار بچگي ها ...!حالا من مانده ام و یک دنیا دلتنگی . کاش همونطور بچه باقی می موندم . کاش بزرگ نمیشدم تا بفهمم عشق و دوست داشتن چیه . کاش توی همون دنیای ساده و بی ریای کودکی با تمامه نداریها و کم و کاستی ها باقی می موندم ...!!!
تا حالا تونستي آنقدر پاک باشي که با نگاه کردن به کسي که دوستش داري تمام نيازهات برطرف شه......!!!؟؟؟ سنگيني نگاهت آنقدر بوده که...... طرفي که نگاش ميکني سرشو بندازه پايين..؟؟؟
هوس بازي رو بزار کنار , چشماتو بکار بنداز . باور کن پاک ترين و صادقانه ترين دوستت دارم ها را
من یاد گرفتم وقتی دلتنگم خودم رو با رویاهام سرگرم کنم من یاد گرفتم چه جوری وقتی اشکام
پایین می یاد با دست خودم پاکش کنم ...!
من یاد گرفتم چه جوری مهر سکوت به لبم بزنم وقتی توی دلم دنیای حرفه
من یاد گرفتم چه جوری وقتی که دلم از هر وقت بیشتر گرفت فقط به تو فکر کنم . من یاد گرفتم
وقتی که تو نیستی چطوری خودم رو با یادت آروم کنم ...!!!
وقتی برای از تو نوشتن روشنش میکنم، صدای نفسهایش را میشنوم! نام تو را که با آن تایپ میکنم صفحه اش روشن تر شفافتر از همیشه میشود! چشمم را خسته نمیکند! شانههایم از نشستنِ روبهرویش درد نمیگیرند! وقتی از تو مینویسم اوهم شاد میشود... !
دنيا را بد ساخته اند؟؟؟......... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين .........!
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟
فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .عشق نمي پرسه چرا دورهستي؟ فقط ميگه:هميشه با مني .عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم ...!!!
هميشه براي کسی بخند که مي دونی به خاطر تو شاد ميشه...
واسه کسی گريه کن که مي دونی وقتی غصه داری و اشک مي ريزی برات اشک مي ريزه...
براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسی باش که دوستت بداره .......!!!!
یک شب،
به خوابم آمدی! گفتی: ترانه بخوان! گفتم: بخوانم، تا چه کسی بشنود؟
گفتی: من! گفتم: تو که نیستی ،عزیز! گفتی: تمام این لحظه ها را،با چه کسی حرف
میزدی؟
گفتم با خودم! گفتی: من در تو زنده ام! گفتم: از این به بعد،تنها برای تو می نویسم
،...!
اگه قرار بود توی دنیا جای چیزدیگه ای باشم ، دوست داشتم جای اشک ِروصورتت
باشم : تو چشات متولد شم رو پلکت جون بگیرم ، رو گونت جاری شم و... رو لبهات بمیرم
...!!!
(( هرگز به خدا نگيد مشلاتتون بزرگه........ به مشگلاتتون
بگيد خداتون بزرگه ))
يک نفر...يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به
تو فکرميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه .پس هر گاه احساس تنهايي کردي
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. يک نفر ... يک جایي... در حال فکر کردن به
توست...!
همیشه انتظار کشیدن برای رسیدن بهترا ز هرگز
نرسیدنه. همیشه عاشقی، رسیدن به معشوق نیست
گاهی باید از معشوق گذشت تا عاشق
بود .... همیشه چشمای باز قشنگ نیست چون همه چیزای دنیا دیدنی
نیست. همیشه حرف دلتو به معشوقت بزن نه به قاصد دلش . ولی تا میتونی از معشوقت
نگذر چون ... (( گذشتن از معشوق مرگ دلشه))
بالاخره هر اقیانوس به ساحل می رسه و
شبی نیست که طلوع سپیده در پایانش نباشه
چشمهانم را بسته بودم ودرخیالم دستان زخمی اما مهربانت را
که ازغم و درد زمانه خسته بود در دست گرفتم ... چقدر زیبا بود ... ! دل ِ من به
گرمی دستانت نیاز داشت
و چه زیبا بود لحظه با هم بودن و دست در دست هم داشتن ... !
چشمانم را باز کردم و با ناباوری دیدم که دستان کوچکم در وسعت مهربانی
دستانت نشسته است
باورم نمی شد ...خوشحال بودم؛کمی هم ناراحت.خوشحال از خوشحالیت و ناراحت از
دل دیوانه خودم .ناراحت بودم که شاید برای
همیشه دستانت رانداشته باشم. ناراحت بودم که شاید روزی تو را
ازدست دهم.ناراحت بودم که شاید دست های تو مال دیگری باشد. ناراحت بودم ازاینکه
روزگاری تورا مال دیگری بینم.اما خوشحال هم بودم.........
ازاینکه می دیدم خوشحالی...!!!!می خواهم دوباره دستانم را
بگیری و این بارقلبم را حس کنی.
همانگونه که من درآن لحظه قلبت را حس
کردم......!!! قلبی که ساده بود و بی ریا .......!
قلبی که حس کردم نیمه گمشده قلبم
است ...! دستان من برای تو. فقط برای تو. البته اگر قابل بدانی...
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن
زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد،براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
...!!!
.....
دل من یک دیوانه است. دل من ساده تر از لبخند است.دل من گاهی می گرید و گاهی می
شکند و گاه در میان وسیعترین لحظات تنگ می شود. گاهی می خندد و شادی اش، چشمانم را
به حجله اشک می برد و گاه از ته دل می گرید و گریه هایش مرا به خنده می اندازد. دل
من دیوانه است . گاه به فرهاد می اندیشد و گاه به سهراب گاه سرخ است و گاه آبی و
اگر نخواهد آبی بماند ، زردی دستان پائیزی تمام ذهنش را به سبزه می نشاند. دل من
گاه عاشق می شود شمع های دلش را روشن می کند و از شیرینی فرهاد نقش بر بیستون خیال
می زند و همین جاست که آمدنت آتشی از عشق در نهانم انداخت. می خواهم از تو بگویم
ازتو که معصومیت زلال زندگی، آری شاهکار احساس خلقت انسانی از توکه شبنم احساس، بر
برگ دلت می درخشد از تو که.....................! آخر چه بگویم، زمانی که
سهراب گفت:تا شقایق هست زندگی باید کرد......!!!!!
سلام . سلامي به گرماي حرکت الکترونهاي سي پي يو کامپيوتر
شما .سلام به همه شمایی که دارید این مطالب رو می خونین ... خوش اومدین . خدا عمری
داد و من دوباره اومدم . امیدورارم اوقات خوشی رو اینجا سپری کنید ... قربان شما حدیث
...!
چشم هایت به من گفت عاشقت باشم . پس دوستت دارم !!! چرا که
چشم ها هرگز دروغ نمی گویند.
تو را دوست دارم ، نه فقط به خاطر آن چه که هستی ، بلکه
برای آن چه که هستم.
وقتی که با تو هستم! دوستت دارم ... به خاطر بخشی از وجودم
که تو با عشقت پروراندی.
بدون تماس ... ، بدون حرف ...، بدون نشانه...!
تنها با حضورت ، با این که بودی ، خودت بودی و این معنای
راستین ِعشق است!
... شکسپیر ...
در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان
مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی
پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگارگفت: خداوندا، آن را در زیر زمین
مدفون کن. فرشتهء دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.و سومی گفت: راز زندگی
را در کوهها قرار بده.ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم، فقط
تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند، در حالی که من می خواهم راز
زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم
کجا،ای خدای مهربان،راززندگی رادر قلب بندگانت قرار بده، زیراهیچ کس به این فکرنمی
افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و خداوند این فکر
راپسندید.!
دنبال كسي نباش كه با هاش زندگي كني...دنبال كسي باش كه
نتوني بدون اون زندگيكني .آره اين مهمه...پس بكوش و پيداش كن...! من از خدا یه گل خواستم خدا به من
یه باغ داد....!
من از خدا یه درخت خواستم خدا بهم یه جنگل داد.من از خدا یه
دوست خواستم اون بهم تو رو داد.
خاطره های خاموش ...
در انتظار حسی صادقانه! جایی برای متولد شدن ... در جستجوی آرامشم!
آن جا که گلبرگها نمی
ریزند و قلبها به سنگ بدل نمی شوند !!!
اگر در انتظار باران
بنشینم که بر من بوسه زند ؛ آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟
بعد از این همه گفت و
شنود هنوز ایمان دارم که زندگی جاریست ...
هرچند چکمه های زیادی
از روی من می گذرند؛ اما آفتاب مرا می بوسد! ومن در انتظار عشق واقعی،
که آتشی دیرپاست! نه
رنگ می بازد، نه سرد می شود، و نه می میرد...
()()()
سیگار چیز خوبی نیست ...اما در کنار بد
بودنش بزرگترین خوبی رو داره .سيگار با اينکه مي دونه يه روزي زير پاهات له مي شه
، ولی تا آخر باهات مي سوزه ... ای کاش همه ما سیگار صفت بودیم...
(( سيگارتم رفيق!!!! ))
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به
آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک
می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد، فقط به خاطر خودت. به یاد
داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره
ها هم با توحرف میزنند.باور کن که با اوهرگز تنها نیستی.فقط کافی است عاشقا نه به آسمان
نگاه کنـی !
به من ميگفت:آنقدر دوستت دارم كه اگر
بگويي بمير، ميميرم...!!! باورم نمي شد...فقط يك امتحان ساده! به او گفتم
بمير ...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام . كاش امتحانش نمي كردم
...................... !!!!!!!!
دل ِ من از غم نامردی ها می نالد
.... ، و در این پهنه ی بی وسعت ِ دنیای غریب
در پی کلبه ی آ رامی است
... ، که شود در لای، تنه های پر ا ز مهر ِدرختان ِ قدر
عشق را جست و بدان اتکا کرد ... !!!
شعر بالا رو چند سال پیش گفتم .توی پست
های اولیه وبلاگ هم قبلا نوشته بودمش .
واسه اینکه یه یادی ازاون روزها کنم
دیدم بد نیست بازهم بنویسمش.
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست
بلکه درک کردن است،
عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار
کشيدن نيست بلکه صبر داشتن
و ادامه دادن است ...يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن
يه كسي بهتر از بودنشه چشماتو
ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه روبه خاطر بيار .
اگه چشمات خيس شد بدون داري به
خودت دروغ ميگي و هنوز هم دوستش داري ...!!!
به
چشمهایت بیاموزهرکس ارزش دیدن نداره . به دستانت بیاموزهرگل ارزش چیدن نداره .
به
احساست بیاموز بعضی دوستی ها حتی ارزش بریدننداره...به
غرورت بیاموز بعضی
ازحرفها
حتی ارزش رنجیدن نداره. به قلبت بیاموزکههرعشقی
ارزش رسیدن نداره !
()()()()()
عشق
مانند ساعت شني است . همزمان كه قلب را پر ميكند ، عقل را خالي ميسازد!
....
من قبل
ازخواب هم طبع شعرگفتن ومطلب نوشتنم گل می کنه. نمونش همین مطلبیه که اینجاست :
یکی رفت
و یکی حالا قصد رفتن داره ، یکی به دنیا اومد و یکی از دنیا رفت
!
یکی به
عشقش رسید و یکی ناکام از رسیدن ِ به آرزوهاش داره زندگیشو می کنه ...
یکی
داره با خاطره ها زندگی می کنه و یکی دیگه داره فقط توی آینده زندگیه خودشو مجسم
می کنه
یکی
هنوز هم که هنوزه چشم انتظاره و یکی دیگه چشم به روی هر امیدی بسته ...
یکی
داره هرشب گریه می کنه و یکی فقط کارش شده لبخند و قهقهه زدن !
یکی
خودشو خیلی بزرگ می دونه و یکی دیگه خودشو از خار هم حقیر تر می دونه
یکی می
گه زندگی فقط عشق و خوش گذرونیه و یکی می گه دنیا از بی ارزش هم بی ارزش تره
یکی مثل
من اینجا نشسته و داره اینهارو از ته دل و وجودش می نویسه
ویکی
مثل تو داره این واژه ها رو زیر لب زمزمه می کنه و می خونه ....
()()()()()()
زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم اما گريه به من
نياموخت چگونه زندگي کنم. تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم اما به من
نياموختي که چگونه فراموشت کنم .......!!!
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو
چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري
خوشبختي تو.من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري با تو!
چشمهايت راست می گويند !!!
آنگاه که در آنها قفسی ميبينم که کبوتری
عاشق را در آن به بند کشيده اند و به دهانش برگ زيِتونی سبز زده اند ،... و من
احساس می کنم هيچگاه اين چنين در بند قفسی نبوده ام ...
چشم هايت راست مي گويند !!!
آنگاه که اشک در آنها حلقه می زند و نمی
توانی دردت را فرياد کنی وبغض گلويت را آرام،آرام میفشارد و من فکر می کنم
هيچ گاه اينگونه اسير بيهودگی نبودهام ...
چشم هايت راست مي گويند !!!
آنگاه که مرا در آنها به بند میکشی ،شوق را
نثارم می کنی و شادی را ، و لبخند می زنی و من يقين دارم هيچ گاه اينگونه در دام
ِ شادی نبوده ام ...
فراموشی به این آسونی ها نیست ، امید ِ من دلم از تو
جدا نیست
می خواستم توُ یاد ِ من عشقت بمیره ، ولی از قلب ِ من مهرت
رها نیست
دارم آتیش می گیرم از جدایی ، ولی هیشکی به فکر قلب ِ ما
نیست
خدایا پس میون ِاین همه دل ، چرا حتی یکیشون با وفا نیست
همه مردم می دونن این حدیث رو ، که آرامش برای عاشقا نیست
...
گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم رو ميكشنه
گفتي كه اين بخت تو بود تقدير ِ تو شكستنه
هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني هنوزم عاشقترينم
گفتم بمون اون روز مياد غصه هامون تموم میشه
گفتي اگه با هم باشيم - لحظه هامون حروم ميشه
وقتي رفتي همه دنيا رو سرم
انگاري خراب شد و دلم شكست
سبز ِ من زانوي غم بغل گرفت
طفلي كز كرد گوشه اتاق نشست
از وقتي رفتي هيچ كسي همدرد و همرازم نشد
هيچ كسي حتي يه دفعه هم غصه سازمن نشد
رفتي ولي بدون هنوز،عاشقتم تا پاي جون
دل بهاري ام عاشقه ، چه تو بهار چه تو خزون
امشب هم گذشت ورفت و من خسته تراز دیروز
پا به فردایی دیگر می گذرام . نمی دانم اجل مهلت ِ دیدن ِ فردایی دیگر را به
من می دهد یا نه ...
افسوس ... افسوس کسی نمی داند چه
چیزی در کمینش نشسته و انتظار یک لحظه غفلت ِ او را می کشد .
ثانیه ها از پی ِهم می گذرد وما
بدون درک ِحتی یک ثانیه هم چنان درحرکتیم...گذشت ِ زمان دیگرهیچ معنا و مفهومی
برایم ندارد . از خود می پرسم چکار باید می کردم که نکردم . چه باید می نوشتم که
ننوشتم . تمام وجود ِ من ، تمام ِ هستی ام همین نوشته هایم است...نوشته هایی که
ازدلم سرچشمه می گیرد و بس...دیگر چیزی نمی دانم.نمی دانم ...
فقط خداوند است که داناترین ِ دانایان
است . عمر و زندگی روزی به پایان می رسد و تنها خداوند است که جاودان باقی می
ماند.پس عاجزانه باری دیگررو به سویت می کنم .
خدایا مرا از رحمت ِ بی پایانت بی نصیب
مگردان و کمکم کن . مثل ِ همیشه می گم " خدایا به امید ِ تو "
روزي دروغ به حقيقت
گفت :مــــيل داري با هم به دريـــا برويم وشنـــا کنيم ،حقيقــت سادهلــوح پذيرفت
و گول خورد.آن دو با هم به کنارساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش
را درآورد.دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت.از آن روز
هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با
ظاهري آراسته نمايان مي شود.
استاد در جواب گفت : به گندم زار
برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و
پس از مدتی برگشت . استاد پرسید چه آوردی ؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر
چه جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن ِ پر پشت ترین
تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و
بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب
برگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .استاد پرسید که شاگرد را چه
شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت ِ بلندی را که دیدم ، انتخاب
کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست ِ خالی برگردم .استاد باز گفت : ازدواج
هم یعنی همین !
آری... گاهی وقت ها عاشق می شویم وطوری
عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده و هر لحظه خود را به او نزدیکتر
می بینیم به طوری که همه آینده خود را در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات
زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می
شود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته
و به اندازه تمام عمر گریه کنیم ...
عشق این است . عشق پرده ای زرین است که
از آن می توان به برهوت ِ زندگی نگریست و دریچه ای رو به خوشبختی دید . عشق عینکی
است که از ورای آن زندگی زیباست و معشوق زیباترین .عشق رویایی است شیرین که بین
عاشق و معشوق دیده می شود . آری عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می
یابد و در آن چون پری ماهی زندگی نمی کند ...
خودم وقتی این
مطلبوخوندم دلم خیلی گرفت وبازهم اشک ِسردم برروی دامن ِدلم ریخت :
یکی بود ویکی نبود ،
اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ...!!! یکی داشت و یکی نداشت ، اونی
که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم ...!!! یکی خواست و یکی نخواست ،
اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم ...!!! یکی آورد و
یکی نیاورد ، اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من
بودم ... !!! یکی برد و یکی نبرد، اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من
بودم ...!!! یکی گفت و یکی نگفت ، اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به
هیچ کس جز تو نگفت من بودم ...!!! یکی ماند و یکی نماند ، اونی که ماند تو بودی
اونی که بدون ِ او نمی تونست بمونه من بودم ...!!! یکی رفت و یکی نرفت اونی که رفت
تو بودی و اونی که به خاطر ِ تو ، توی قلب ِ هیچ کس نرفت من بودم ...!!!