یک شب دیگر هم گذشت
دیشب مثله پریشب گذشت
، و رفت
و امشب هم مثله دیشب
خواهد گذشت ، و می رود
و همچنان شبهای بی تو
بودن ...
یکی پس از دیگری
میگذرند ، و می روند
تا آنجا که
تو
بیایی
و
به
این شب های بی تو بودن
پایان دهی ...
پ . ن : نوشتن رو دوست
دارم . بازی با کلمات ،گفتن ،سرودن...! نوشتن بهم آرامش میده .
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 23:33
دسته بندي:
اشعار خودم
خواب فرندفیدی
یه شب که توی خواب بودم
توی یه خواب ِ ناز بودم
بازم اومد سراغ ِ
من
فرندفیده خیال ِ من
نمی دونم حکمت چیه
بعضی شبا ، بعضی خوابام
همش میشه این فرفره
که توش میگم یه عالمه:
حرف و حکایتی قشنگ
لایک و کامنتایی باغم
دونقطه دی ها میزارم
حرف و مثل ها میزارم
این روزا فرفره شده
تنها دلیل بودنم
تنها جایی که من دارم
بهونه واسه موندنم
" یادم باشه که دل ندم "
به فرفره ، به آدما
یادگرفتم که توی نت
نشم اسیره خنده ها
دلم میخواست اسم بیارم
از بچه های فرفره
از اونایی که خوب بودن
* ولی شدن یه خاطره
*
دلم میخواست بازم بگم
از خاطرات ِ اون روزا
از دوستایی که دل بودن
ولی رفتن بی الوداع
از اونایی که جون و دل
دادن واسه ی موندنم
از داداشی ، از آبجی هام
از اون مامانو باباهام
....
" همه میگن من
کوچیکم
واسه ی عشق و عاشقی
ندیدینم آخه چه جور
اینو می گین به سادگی؟ "
فرندفیدو دوست میدارم
با همه خوبی و بداش
با همه ی اون آدماش
با اون دکتر مهندساش :دی
بسه دیگه نزار بگم
از غصه و ماتم و غم
نمی دونم ، اما چه سود
اینو بگم یا که نگم
آخر ِ این قصه باید
کلاغ به خونه ش می رسید
بهم نگید دیوونه ای !
ولی همون هم نرسید
شعر از حکیمه تقوی منش ( حدیث )
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 16:58
دسته بندي:
اشعار خودم
سوختن
زندگي گره اي نيست که درجستجوي گشودن آن باشيم . زندگي واقعيتي است که بايد آن
را تجربه کرد...

به من نگاه کن ، به چشمانم
نه ،
به دلم ...
به دلی که اینک هم برایم چشم و است و هم گوش و هم زبان
خسته ام ...
خسته ام از زند گی ...
از خودم ، از دلم که دیگر امانم را بریده است
هیچ راهی در برابر خود نمی بینم
جز ماندن و سوختن و ساختن !!!
همه چیزروتحمل می کنم،فقط به خاطر ِتو...!!! تویی که به خاطرات ِروزگارپیوسته
ای ...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در شنبه 19 فروردین1385 ساعت 22:16
دسته بندي:
اشعار خودم
حرف های بی نشونه
بعد از عمری زندگانی ، یاد گرفتم از زمونه
که خودم رو دور بگیرم ، از حرف های بی نشونه
حرف هایی که خیلی ساده ، می یاد و توُ دل می شینه
حتی یک لحظه ی کوتاه ، به کسی امون نمی ده
آخ چقدر سخته که یک شب ، عزیزت اینو بخونه
که برو ، فراموشم کن... ، دیگه تو نیستی بهونه
اولا واسم چه سخت بود ، دوری و درد ِ نبودن
توی دل به خود می گفتم ، چرا اینجوری بمونم
اما الان خیلی وقته ، که دلم فرقی نکرده
حس دوست داشتن ِ دل رو ، توُ دلم بیرون نکرده
اون که رفته خوب می دونه ، که دلم هنوز هلاک ِ
من که چیزی نمی خواستم ، جز نگاهی پاک و ساده
هنوز هم توی وجودم ، به خدا دوسِش دارم من
می دونم فایده نداره ، ولی باز می گم دوباره ...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در شنبه 19 فروردین1385 ساعت 17:44
دسته بندي:
اشعار خودم
زندگی چه خوب باشد یا بد در هر صورت میگذرد
دیشب و امشب و فردا شب و شب های دگر
در کنار ِ من و این دل ، زگذر می گذرد
لحظه ها ،ثانیه ها ،هرچه که در روی من
است
بی شکیبا زمن و خاطره ها می گذرد
در دلم تاب و توان ِ غم و این غصه نبود
که چرا یاد ِ عزیزم زدلم می گذرد
او فقط یاد و نوایش زدل ِ این عاشق
مثل ِ برقی ز چراغی به شبم می گذرد
کاش او در دل ِ خود یاد ِ مرا زنده کند
وای بر من که چه آسان زبرم می گذرد
رفته و نیست دگر یادی از آن خاطره ها
ولی آن نقش و دلش از شب ِ من می گذرد ...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 22:56
دسته بندي:
اشعار خودم
پایانی سرد
این حدیث،آخرشبی اشکش به پایان می رسد
عا قبت در کوچه ای مرگش شتابان می رسد
کوچه ای که در شبش چشمی به یاد ِ او نبود
هر چه بود و شد همه خوابی به جز باران
نبود
خسته ام ، خسته زخوبان و بدان ِ روزگار
هر که با ما بود ، شد راهی به سوی روی
یار
هیچ کس در این میان چشمی برایم تر نکرد
هر که من را دید جز
آهی برایم سر نکرد
گم شدم در خود ، ندانم آخر ِ این زندگی
من شوم پیروز، یا این
روزگار ِ بندگی
از من ِ خسته چه می ماند پس از یک عمر آه
وای برخود گویم ودانم که هیچم سود نیست
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در چهارشنبه 16 فروردین1385 ساعت 3:6
دسته بندي:
اشعار خودم
اشک ِ غریب
در وجودم سوز ِ سردی ، اشک و آوای غریب ، اما قشنگی
در کنارم یادی از روی عزیزی
در هوایم آهی و درد ِ شدیدی
از چه گویم تا شوم آزاد از زخم ِ زمانه
با چه کس گویم که من نالانم و بی رنگ و ساده
هر چه هست اینک ولی
من ندانم اشک ِ سردم ، بغض ِ تلخم از چه کس پاسخ بگیرد
آه...افسوس کسی دردل ِمن خانه ندارد... ، به جز آن عاشق
ِدیوانه که دیگرنظری برمن ِ
آواره ندارد ...
من ندانم که چرا دست ِ زمانه
به دلم داده به خوبی سبدی ازگل ِ پر پر شده ای
که دگرهیچ امیدی به امیدش نیست ...
...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در سه شنبه 15 فروردین1385 ساعت 22:27
دسته بندي:
اشعار خودم
دل و باز هم دل ...
اگر بودم کمی زیبا ، کمی روشن تراز فردا
اگر بغضم زشادی بود ، وجودم آسمانی بود
اگر خسته ولی پر شور، دلم با عشق بازی بود
منم مانند ِ تو تنها ، دلم تاریک و فانی بود
اگر با شیطنت من هم ، رفیق و دوست تر بودم
اگر افتاده و زخمی ،زدست ِ این و آن بودم
اگر اینجا میان ِ دل ، منم خیره به در بودم
میان ِ دشتی از لاله ، غریب و کور دل بودم
تو شاید این چنین بی رحم ، تبر بر من نمی بستی
مرا با ضربه های خشم ، به بار ِ غم نمی بستی
اگر و صد اگر گویم ... ، چه سودی دارد این ناله
همان بهتر شوم بی دل ، کنا ر ِاین همه عاشق
.....
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در دوشنبه 14 فروردین1385 ساعت 20:27
دسته بندي:
اشعار خودم
شعری عشقولانه
خيلي وقت ِ كه ديگه هيچي واسم رنگي نداره
زندگي با همه چيزش واسه من حرفي نداره
چه كنم عاشقم و درد و دوايي كه ندارم
مجبورم درد بكشم تا كه دلم بهونه نگيره
واي چقدر سخته كه عاشق باشي و ا ينو بدوني
اون كه تو عاشقشي هيچ غمي از دنيا نداره ...
نمي گم غم نداري ، خوب مي دونم ، مثل ِ مني
اما كاش مي فهميدي
كه دل ِ من به غير ِ تو،... با هيچ كسي كاري نداره ...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت 12:14
دسته بندي:
اشعار خودم
شکستن
تو از انسانيت بويي نبردي
تو از دنياي من چيزي نبردي
تو ا ينجايي ... ، درون ِ كوه ِ غم
در دل ِ تنهاي من ...
تو حتي فرصت ِ گفتن ندادي
پناهي هر چقدر اندك ندادي
غرورم را كه روزي هستي ام بود ،
شكستم ... !!!
شكست و رفت از يادم كه روزي من ، مني بودم ...
ميان اهل ِ دلبازان ، حديث و رهبري بودم
نمي دانم ...
نمي دانم چه بوده جرم ِ اين عاشق
نمي دانم ، نمي دانم، نمي دانم ...
نگو با خود كه نادانم ، نگو بي تو ،
ميان سيل ِ غم ، افتاده از پايم ...
تو من را با خودم ، با هستي ام بيگانه كردي
مرا همچون خودت سر گشته و ديوانه
كردي
تو رفتي ...
تو رفتي و ميان ِ اين دل ِ تنها
كنار ِ خاطرات و يادگاري ها
كنار قاب ِ عكسي از خودت اينجا
رها كردي خودم را با خودم تنها ...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در چهارشنبه 9 فروردین1385 ساعت 17:54
دسته بندي:
اشعار خودم
دل ...
دل ِ من
پر از نيازه
با
غريبي هام مي سازه
گاهي از
روي ِ نداري
به خودم
مي گم تقاص ِ
وقتي كه
دلم مي گيره
توي دست
غم اسيره
توُ
چشام دريا مي جوشه
روي سنگ
ِ دل مي ريزه
گاهي
وقت از بي كسي هام
مي زنم
حرفي با نازه
اون
هميشه با نگاهش
مي گه
زندگي يه رازه

()()()()()()()()()()()()
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 ساعت 2:8
دسته بندي:
اشعار خودم
غروب
()()()()()()()()()

اين دل
ِ ، ديوونه ي من
يه چيزي
رو خوب مي دونه
نمي
دونم با اين وجود
چرا
برات پريشونه
ديشب
دلم گرفته بود
بد جوري
هم گرفته بود
ديشب
توُ عالم خودم
غرق تو
و دنيات شدم
بازم
اومدم پيش تو
با اون
دلت همراه شدم
مي گفتي
از خاطره هات
از
خودتو اون رؤياهات...
حرف هاي
تو شنيدني
پر از
رازهاي ديدني
نمي
دونم...
نمي
دونم شايد خدا
مي
خواست كه اينجوري بشه
اما
بدون تو اين دنيا
ميون
خلوت دلا
يه دلي
هست كه هميشه
هر چند
كه خيلي غمگينه
اما همش
به يادته
يادت مي
ياد روزي رو كه
مي گفتي
، من فدات بشم!
آخ كه
عجب روزايي بود...
مي ترسم
كه ديگه بگم
عزيز ِ
من دوستت دارم
بايد
اجازه بگيرم
كه اينو
بگم يا كه نگم
مي بيني
روزگار چطور
با آ
دماش تا مي كنه
دست من
و تو نيست ديگه
تقدير،
اين كارو مي كنه
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 14 اسفند1384 ساعت 18:32
دسته بندي:
اشعار خودم
دل ِ من

دل من از غم نامردی ها می نالد
و در این پهنه ی بی وسعت دنیای فجیع
در پی کلبه ی آ را می است
که شود در لای
تنه های پر ا ز مهر درختان قدر
عشق را جست و بدان ا تکا کرد
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در دوشنبه 28 آذر1384 ساعت 16:36
دسته بندي:
اشعار خودم
شب هوا تاریک است
شب هوا تاريك است
روز بايد به سفر تن بسپرد
زندگي نزديك است
مرگ و عشق و خرد وعقل وجنون
در بر او كه همه عالم از اوست
همه دريك سطحند
همه دريك راهند
زندگي بايد كرد
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 11:2
دسته بندي:
اشعار خودم
بدان
عاشقي بد د رد يه گر تو نمي داني بدان
بدتر از هر د رد يه گر تو نمي داني بدان
عمر من پايت هدر رفت از هواي بچگي
حيف از آن ساده دليم گر نمي داني بدان
...
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 11:1
دسته بندي:
اشعار خودم
سنگ دل
چه می شد ا گر دل به سان سنگ
نبود
در جهان هر کس به فكر خویشتن در سرنبود
کا ش دل ها مثل یک آینه می گشت اگر
حرف های ما به قصد دل شکستن ها نبود
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 11:0
دسته بندي:
اشعار خودم
لیاقت
د
ل من روزگا ری عا شقت
بود
فد ا ی حر ف ها ی خا لیت بود
به پاکی
رو به سویت کرده بو د م
ولی
عشق تو د رآ ن ظاهرت بود
در آ ن
لب های پرحرف و کلا مت
دروغ و صدهزاران حیله ا ت بود
*****
چه آ
سان من به حرفت دل ببستم
چه آسان در لجن زارت نشستم
نمی دا
نم که شرمم د ر کجا بود
که یکبا ره به پیش تو نشستم
*****
تو می
گفتی که من را دوست داری
مرا
می خوا نی و جان می ستانی
ند ا
نستم که در آ ن عقل خا مت
هزا را ن حیله و نیرنگ دا ری
*****
مرا
بیچاره و درمانده کر د ی
وجودم را زخود دیوانه کردی
و
رفتی و بدون عذ ر خواهی
د لم را با خودم بیگانه کردی
*****
بدان ا
ز هر چه کردی من گذشتم
از آن عشق تو من آسوده گشتم
تو
هرگز لایق عشقی نبودی
نبودی و نبودی و نبودی
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:59
دسته بندي:
اشعار خودم
عشق
عشق همچون تک ستاره در میان عاشقان
عشق مثل چشمه می جوشد در آ ن سوی جهان
عشق با صدها نوا وحرف های بی صد ا
می زند فریا د حدیث
زندگانی را جدا
عشق شور و ا لتهابی در درون من نها د
ا شک سرد د یده ا م بر سنگر
پیکر نها د
عشق من را کرد بیچا ره در این غوغای دل
ا ز سرم برد ا و هوای نا له سا زی
های د ل
عشق در هر جا که رفت آ وارگی را ساده کرد
بی کسی و دور بودن ر
ا پناه چاره کر د
عشق پاره پاره کرد دفتر چه ی
قلب مرا
در د لم پر کر د خشم و کینه
های کهنه ر ا
عشق در رویای من آ وا
ز تنها یی دمید
ا ندر ا ین دنیای غم
بانگ خود آرا یی تنید
عشق ا ز یا دم ببرد انسان و انسان
بو دنم
کو ر کر د چشم و دل فهمید ن
و خو د بود نم
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:57
دسته بندي:
اشعار خودم
زمزمه طلا یی
دوش در
زمزم د ل یا د تو با زم آمد تا سحرگاه
خدا پای نمازم آ مد
آ ن
زمانی که تورفتی دلم ازغصه ی تو
به سراغ
د ل بی تاب وتب یا ر آ مد
دیرگاهیست
که چشمم به افق آرام است ا ز سر روی تودل یا د مسیحا آ مد
شب
سردیست ز سرمای نبود ت یا حق
بوی
بانگ سحری گفت که خواهی آمد
همه شب
در فرجت آیه ی دل می خوانم منتظرچشم به راه تاکه تو خواهی
آمد
انتظارم
به سرا ست ای گل بی مثل ومثال
عمر
من د رطلبت زود به پایان آ مد
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:53
دسته بندي:
اشعار خودم
غروب ِ آفتاب عشق
آ فتاب عشق من رو به غروب ا ست ا ی خدا
ا ز غم دوری ا و چشمم به سوز ا ست ای خدا
کا ش می شد پر در آ ورد و به سویش رفت آه
دیرهنگامیست که ا ز دنیا به دور ا ست ای خدا
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:51
دسته بندي:
اشعار خودم
آن روزها ...
وقتی به یا د آ ن روزها به آ سما ن نگاه می کنم
فقط لکه ا بری احساس مرا درک می کند
من ا ز بودن با تو
سهمی جز سوزش دل نداشته ا م
تو با همه ی خوبیهایت
برا ی من بدی را به ا رمغان آ وردی
بی آ نکه بپرسی کیستم
دلم را عا شق
و روحم را همچون گل های منتظر پژ مردی
و تو ا ی تلخ ترین رویا ی من بدا ن
از تو نخواهم گذشت
وتو را هر کجا که باشی به گرداب زندگی خواهم سپرد
دلم آ کنده ا ز نفرت ا ز توست.
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:49
دسته بندي:
اشعار خودم
یاد
یادت می
آ ید
روزی که
به من گفتی دوستت دا رم
ومرا به
سوی خود و خواسته ات کشاندی
ومن
بی توجه
به شیطانی که در پشت چشم های زیبایت بود
به تو
وگفته ا ت دل بستم
خنده
هایت را
نگاه
درد آ شنایت را همه وهمه ر ا به خاطر دارم
روزی ر
ا که بی خبر رفتی هرگز ا ز یاد نخواهم برد
فکر می
کردم
وقتی
دیدمت دلی سیر برا یت حرف می زنم
و
اندوهی را که سال هاست در دلم آ شیانه ساخته
بر سرت
خراب می کنم
افسوس...
افسوس
از آ ن روزها سال ها می گذرد ومن هنوز چشم انتظارم
همیشه
در خواب می د ید م سایه ای در روشنایی ا فق
به سویم
می آ ید
وهمیشه
فکر می کردم
آ ن
سایه تو هستی
سایه ای
که یک عمر چشم انتظارم گذاشت.
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:48
دسته بندي:
اشعار خودم
نامردی ها
دل من از غم نامردی ها می نالد
و در این پهنه ی بی وسعت دنیای فجیع
در پی کلبه ی آ را می است
که شود در لای
تنه های پر ا ز مهر درختان قدر
عشق را جست و بدان ا تکا کرد.
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:47
دسته بندي:
اشعار خودم
صبر
زدست حرف مردم دل دگر صبری
نداشت
از دل ورحم دگر هیچ کسی
حرفی نداشت
من که در راه حقیقت
رهسپارم سوی او
صحبتی از همه عالم به صبا
هیچ نداشت
چشم من خیره بگشت از یک
کلام حرف ادب
دل من عقده ای در شام دل
افروز نداشت
من سرگشته
هم مانند شکافی بودم
ولی ا فسوس
دلم نقطه ی آغاز نداشت
دل من ساخت به یک نور ا
میدی در شب
درشب من هیچ کس صحبتی ا
زروزنداشت
آن قدر صبر
بکردم و خدا را گفتم
تا که دیدم دلم ا ز غم
خبری هیچ نداشت
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:38
دسته بندي:
اشعار خودم
زندگانی
زندگانی
همه زیباست ا گرماخواهیم کوه هم صحبت
دریاست ا گرماخواهیم
زندگانی
همه آن نیست که مردم گویند
زندگانی
همه عشق است ا گرماخواهیم
دل ا
گرسوی خداباشد وایمان در جود دلبری ها همه هیچ است ا
گرماخواهیم
اشک
بلبل به رخ گل شده جاری ا زغم
گل عزیز
و مکرم است ا گر ماخواهیم
چشم من
ازغم دلهاخبری هیچ نداشت دل همان آ ینه ای است ا گر
ماخواهیم
عمر انسان
به سر آ ید روزی در دنیا
زندگانی
چه رفیقی است ا گر ماخواهیم
حاکما عشق اگر عشق خدایی باشد آ ن گه ا ز
زندگی زیباست ا گرماخواهیم
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:36
دسته بندي:
اشعار خودم
غم
اگردیدی کسی در غم نشسته است
اگر گفتند او دل ها شکسته است
بدانید عاقلان از درد عشق است
که اوازجان خودآسان گذشته است
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:35
دسته بندي:
اشعار خودم
دل
من ازدست دلم سر به بیابان می نهم روزی
من ازبی کس شدن دل را به دریامی زنم روزی
که شا ید عاشقی را من زجا نم د ورگردا نم
ولی ا فسوس ا ومی آ یدا زسویی دگرروزی
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:32
دسته بندي:
اشعار خودم
درد ...
عاشقی بد دردیه گر
تو نمی دانی بدان
بدتر از هر دردیه گر تو نمی دانی بدان
عمر من پایت هدر رفت از هوای بچگی
حیف از آن ساده دلیم گر نمی دانی بدان
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در شنبه 26 آذر1384 ساعت 17:38
دسته بندي:
اشعار خودم
قلب یخی
بمیرد آن که روزی عاشقم کرد
وجودم
را ز درد عشق پر کرد
و
روزی رفت و بی هیچ یادگاری
مراهمچون
یخی سرد و به درکرد
نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه
ارسال شده در شنبه 26 آذر1384 ساعت 17:25
دسته بندي:
اشعار خودم