من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی ِدوباره می ترسم .دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم .قانون رو دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم . عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم .کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم . سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم .من می ترسم پس هستم . این چنین می گذرد روز و روزگار من ...
من روز را دوست دارم ، ولی از روزگار می ترسم .
**. به یاد ِ زنده یاد حسین پناهی ... این شعر با صدای حسین پناهی واقعا محشره .**

برای اعتراف به کلیسا می روم . رو در روی علف های روئیده بر دیوار ِ کهنه می ایستم و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم . بخشیده خواهم شد یه یقین. علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند .
والسلام ...



