تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
آب گــَرو ( گـراب)

بارها و بارها از استانم خوزستان اینجا نوشته ام . شاید باورتون نشه ولی علاقه و وابستگیه خاصی به آب و خاکم دارم . توی ایام نوروز تا دلتون بخواد جاهای تفریحی و دیدنی رفتیم . در این ایام پا رو از خوزستان فراتر نهاده و به استان کهگیلویه و بوشهر هم سفرهایی داشتیم.

حالا میخوام از یه جای دیدنی در خوزستان براتون بگم . جایی شگفت انگیز ... مکانش واقع در شهرستان بهبهان / شهر بهبهان / نزدیک به بخش تشان از این شهرستان می باشد . منطقه ای به نام گراب یا به زبان محلی گــَرو .... اینجایی که میگم یک چشمه ست  که از کوه سرچشمه میگیره . سرچشمه ش جایی هست که با ماشین نمیشه رفت و ما چند کیلومتری پیاده روی کردیم تا به سرچشمه رسیدیم. جایی خیلی باصفاست .

و اما از این آب عجیب غریب بگم . این آب خاصیت درمانی عجیبی داره . برای درمان دردهای عضلانی و روماتیسمی و غیره  مفید می باشد .  به سرچشمه ش که نزدیک میشی بوی شدیده گوگرد همه جا رو فرا گرفته  ... آبی که سراسر گوگرد داره و دارای خاصیتهای درمانی ست . آب گـــَرو به گونه ای است که در شبانه روز تقریبا به هفت رنگ مختلف در می یاد . بیشتر به خاطره زمینه زیرش هست که رنگهایی رو پدید می یاره  

می گویند چند سال پیش دو تا دکتر اومدن اینجا شنا کنن و از خاصیته درمانیه آب استفاده کنن . رفتن توی سرچشمه ش شنا کردند. غلظته گوگرد اونقدر بالا بود که باعثه مرگشون شد . این آب خیلی شگفت انگیزه و اگه درست ازش استفاده شه معجزه می کنه حتی . در سفرهای ریاست جمهوری تسهیلاتی برای اینکه این مکان تبدیل به یک منطقه ی گردشگری بشه فراهم شده .

یهو نترسین و بگین که آبش کشنده س ها . نه اینجور نیست . ما تا سر چشمه ش رفتیم . بوی گوگرد زیاد بود ولی نه آنچنان که بخواد آسیبی برسونه و اون دکترها لابد زیادی توی آب موندن و اونم توی سرچشمه ش که گوگردش خیلی زیاده و واسه همین مرده شدن .  .. ولی قراره از این آب درست اسفاده کنن و با امکانات بهش برسن . خلاصه گفتم اگه روزی گذرتون به خوزستان افتاد بیایید قسمته جنوبش . شهرستان بهبهان ... بگوئید آب گـــَرو کجاست بهتون مکانش رو نشون میدند . منطقه ای کوهستانی و بسیار زیباست ....

اینجا سرچشمه س . به نظر نمی یاد این سرچشمه رودخونه ای به اون بزرگی رو به دنبال داشته باشه ، ولی داره

این زرد رنگها گوگرد هستند که روی سنگ ها موندن دیگه

پ . ن : دیگه نمیتونم زود به زود وبلاگمو آپدیت کنم. شاید نتونم زود به زود بیام پستای دوستامو بخونم. ولی هر وقت گذرم افتاد به نت به یاد همه خواهم بود .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 17:38

دسته بندي: شخصی


هر که پرخوری کند کارش به بیمارستان کشد

عنوان ِ این پستو داشته باشین . از سخنان ِ گهر بار من هست . تازه گفتمش .......نیشخند

دیشب بر حسب اتفاق یاد یه خاطره افتادم . البته من شکمو نیستم ها  نیشخند دروغگو . چهار سال پیش نزدیکای عید بود . آخ آخ. مثل همیشه  یه روز زیادی پرخوری کردم و تا تونستم غذا خوردم. اونم نه یه نوع غذا چند نوع  و  اونم قر و قاطی -  اما اینبار یه بلایی سرم اومد که مرگ رو به چشمم دیدم  -   خلاصه بعد از ناهار گرفتم خوابیدم و عصر که بیدار شدم باز به حالت فجیعی دو لپی و تند تند غذا خوردم. وای....شب با خانواده دور هم که نشسته بودم یهو دیدم یه جوری شدم وفقط میدونم  خودمو بدو بدو رسوندم به حیاط و دیگه از وسطای حیاط من ............. زدم واینجاشو سانسور می کنمنیشخند واااای تا جون داشتم آوردم بالا . بعدشم عین این جنازه ها منو بردن تو اتاق. پرتقال قاچ زدن دادن گفتن بخور تا کمی دلت صاف شه . آخخخخخخخخخخخ . وااااااااااای . یه پرتقال خوردم دیدم وااااااااای . دلم ، شکمم . اینبار خودمو به دستشویی رسوندم و ادامه ماجرا باز سانسور میشه نیشخند. بعد از دقایقی یه بار دیگه هم  آوردم بالا . اصن نمیدونم این همه غذا کجای شکم من بودن. حالم خیلی بد بود. شاید کسی باورش نشه ولی  امید نداشتم زنده بمونم.خواهرم اینا خونه مون بودن . توی اون شب بارونی زودی منو رسوندن بیمارستان . بین راه با آه و ناله به خواهرم میگفتم : نه به دکتر بگی پر خوری کردم ها ؟ خواهرم تا رسید پیش دکتر گفت آقای دکتر این دختر تا تونست همه چی قر وقاطی خورد ، خلاصه آبروم جلو دکتر هم رفت . منم دیگه جیکم در نیومد . بعدشم دیگه دارو و آمپول . بعدشم واحد تزریقات و سرم کاری و آمپول زنی  دو تا دستمو واسه آمپول سولاخ کرد.آخرش هم با نیمه جونی که ازم باقی مونده بود برگشتیم خونه .

نکته اخلاقی : بزرگی می گوید ، بخورید و بیاشامید اما زیاده روی نکنید ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 3:32

دسته بندي: خاطرات


من هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشم. چرا؟

وااای وااای وااای هر وقت اسم ِ کفش ِ پاشنه دار می یاد، من حالم بد میشه . اصلا آلرژی دارم به این نوع کفشا.اول بگم که پیشم قشنگن ها  ولی من اصلا نمی تونم بااین جور کفشادرست راه برم.حالا چرا از این کفشا عمرا دیگه نمی پوشم؟

اول دبیرستان بودم. با خانواده رفتم بازار و بهم گیر دادن چرا همیشه کفش اسپورت می پوشی و این بار بایداز این کفش پاشنه دارا بگیری. وااای اولا که خیلی بد قواره م کردن این کفشا.دوما ... اینجاش دیگه الان  روم نیست که حتی بنویسمش ولی میگم.عید بود رفتیم گردش. منم همین کفشا پام بود. به زحمت باهاشون راه میرفتم. جایی هم که بودیم خیلی شلوغ بود. با خواهرم داشتیم راه میرفتیم یهو من پام تو کفشا پیچ خورد و با صورت خوردم زمین.اونم توی زمین خاکی. واااای خودم هنوز باورم نمیشه که کاملا روی زمین پهن شدم. زانوهام و شکمم و صورتم اصلا کلا افتادم رو زمین. یعنی رو نداشتم از جام بلند شم ولی آخرش با خجالته تمام پا شدم و خودمو تکوندم و خواهرم به جای اینکه دلداریم بده قهقه زد زیر خنده. مردم هم خندیدن ولی خب جلو خودشونو به زور گرفتن .اومدم خونه اون کفشا رو انداختم و گفتم دیگه نمی پوشمشون عمرا. چون از همون اولش هم نمیتونستم با اون مدل کفش راه برم. اصلا پاشنه دار نمیتونم . هیچ وقت نتونستم. یه بار هم که گرفتم این بلا سرم اومد.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 24 آذر1387 ساعت 23:43

دسته بندي: خاطرات


من و کیسه بوکس و قطع شدن ِ برق

اصن من اصولا شانس ندارم .هر وقت خونه داداشام یاخواهرم میرم بایدحتما یه دسته گل آب بدم وبعدش ازخجالتی جلوشون آب شم.اون از تابستونی که تهران بودم و زدم یه تیکه ازسرویس ظروف آشپزخونه زن داداشمو شکوندم که خیلی خجالت کشیدم.اون ازاهوازخونه داداشم که لامپ بزرگی از اون کم مصرفا رو زدم سوزوندم وکلی خجالت کشیدم.تو عقدپسر عموم جلوی همه فامیلا و مهمونا یه ظرف بزرگ پر از سبزی از دستم افتاد و همه سبزیها ریخت زمین ومن یعنی ازخجالت داشتم میمردم. به زور همه جلو خنده شون رو گرفته بودن یعنی    و اینک ماجرایی جدید :

چند هفته پیش خونه خواهرم بودم. بعدش یه روز به خواهرزاده م گفتم اون کیسه بوکس رو بیار وصل کن تا بازی کنم. دستکشای بوکس رو پوشیدم و آماده باش وایسادم.کیسه بوکسو توی سقف به قلاب ِ پنکه که البته پنکه بهش وصل نبود اونجا قرارش داد.منم با قدرت میزدم تو کیسه .واااااااای.یهو دیدم یه چیزی توی سقف جرقه زد وگفت بوووووووم ... و برق ِ واحدشون کامل قطع شد.منو میگی؟از ترس داشتم سکته میکردم. نگو زنجیری که کیسه بهش وصل بود میخوره به سیمهای برق پنکه که سرشون آزاد بود و جرقه میزنه و برق قطع میشه . بعدش چراغ قوه زدیم دامادمون رفت بالاوسیم ها رو ازهم جدا کرد و چسب دورشون پیچوند وگفت نترسین چیزی نشده وبعدش فیوزو زد برق وصل شد.من که جلو دامادمون ازخجالت داشتم آب میشدم.اصن اون لحظه دوس داشتم زمین دهن بازکنه من برم توزمین. هییییی روزگار.اینم از سفرنامه های من . یعنی اصن واقعا شانس ندارم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 23:48

دسته بندي: خاطرات


آنفولانزای کش و قوصداره من و سه بار دکتر رفتنم و دفعه ی سوم و اشتباهی دارو خوردنمو دوروزخواب بودنمو

حدودا دوماه پیش آنفولانزای سختی گرفتم و کلی زندگیم رو مختل کرد . دوبار رفتم دکتر و کلی هم دارو مصرف کردم ولی حالم خوب ِ خوب نشد و این اواخر مدام سرفه میکردم / تمام ِ تنم داشت از درد منفجر میشد.

واسه بار سوم طی دوماه ِ گذشته اومدم رفتم دکتر . دکتره گفت یه داروهایی بهت میدم خیلی قوی هستن و بیشتر مسکن و آرام بخش و خواب آورن و در مصرفشون مواظب باش چون قوی هستند. چشمتون روز بد نبینه داروها رو مگیرم می یارم خونه ( خونه خواهرام اینا بودم) بعدش باز کردم تا ازشون بخورم . با اجازتون همون روز دو تا آمپول هم زدم :دی . خلاصه از قرصا یکی یکی میخورم/ یه قرص بود که ازش دو بسته بهم داده بود ولی جلداش رنگشون با هم فرق میکرد . منم خیره سرم مثلن یه دو کلاس سواد دارم بدونه اینکه پشت ِ قرصا رو بخونم که اسمشون چیه اومدم از هر دوتاش خوردم . حالا این قرصه همون آرام بخش خواب آروه بود که فقط جلده دو بسته ش باهم فرق داشت و هر کدومش هم 500 میلی گرم بود / بعنی از اون قوص در اصل دو تا خوردم - 1000  میلی گرم :دی . گاهی بعضی داروها رو آدم دو تا سه تا ازشون میخوره خب ، چیزه خاصی پیش نمی یاد ولی این یکی ....  /وای دیدم حالم بد شده و خیلی بیش از حد بی حالم حتی نتونستم روی سفره ی ناهار به درستی بشینم / تنم شل شد و همش حس میکردم میخوام بیفتم/ خواهرم گفت کو داروهات؟ وقتی نشونش دادم گفت وای دختر تو چرا از این دو تا خوردی؟ گفتم کدوم؟ دیدم آی داد بیداد این دو بسته ی یک نوع قرص هستن و من از همون دوتاشو خوردم+ داروهای آرام بخشه دیگه رو هم همون یه جا خورده بودم / خلاصه اینکه دووم نیاوردم و یهو سرمو گذاشتم و چنان خوابم برد که توپ و تانک اگه بالای سرم منفجر میکردن من بیدار نمیشدم/ خواهر اینا ترکیده بودن از خنده / سیره دلشون به من خندیدند . اون روز من کامل خواب بودم و حتی فرداش هم همش خواب بودم. خودم بعدش کلی خنده م گرفت از این کارم و وقتی یاده اون حالته خودم می یفتادم که عینه این معتادا شده بودم و همش ولو بودم توی رختخواب خنده م میگیره .

 

نتیجه:

همیشه داروهاتون رو درست مصزف کنین و حتما یه نگاه به نوشته های روی داروها بندازین و در ضمن وقتی دکتر توصیه میکنه داروها رو درست و سر ِ ساعت استفاده کنین ، حتما به حرف ِ دکتر گوش بدین. از طرفی من همه ی اون داروها رو یه جا خوردم که منو چنان خوابوند که اصلا نفهمیدم کجام و دو روز از مسافرت به خونه ی خواهرم اینا رو من در خواب گذروندم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 3 آذر1387 ساعت 14:59

دسته بندي: خاطرات


دوست واقعی کیه؟؟؟

این پستو واسه این گذاشتم که یاد این روز قشنگ همیشه واسم توی ذهنم باقی بمونه. چند روزه که مینا جووونم میخواست یه کوچولو سفر بره به امیدیه ، شهری که اونجا به دنیا اومد و بزرگ شد . واسه یه سری کار درمانی یه سر می خواست بره بیمارستان امیدیه. از من خواست که توی این سفر همراهش باشم. اولش گفتم نه شاید نشه بیام، ولی بعدش دلم نیومد که دوستمو تنها بزارم . رفیق پایه ایم دیگه ...!!! امروز صبح زود رفتیم ترمینال و با ماشین های ویژه رفتیم. توی راه که راننده آهنگ گذاشته بود و تمام راه با آهنگ هاش ذوق می کردیم. بعدش هم رسیدیم بیمارستان و بابای مینا جووون که به بیمارستان اومده بود دنباله کارا رفت . پشت در اتاق دکتر که  وایساده بودیم یهو یه کم لای در باز شد و چهره دکتر نمایان شد . من و مینا نگاه به هم کردیم و همزمان گفتیم وایییییییییییییییییی .... چقدر تیکه س دکتره !!!!! بعد از اتمام کارها رفتیم یه چرخی توی شهر زدیم و یه فالوده بستنی خوشمزه هم نوش جان کردیم. واسه برگشتن هم با سمند ویژه ها برگشتیم که مسافره دیگش هم خانم بود . راننده هم یه پیرمرد مهربون. گوشیمو که پر از آهنگ های قشنگ قشنگ بود گذاشتم تا بهبهان خوند واسه خودش . آی ذوق می کردیم ها. خیلی این سفر چسبید.

اصله مطلب . دوسته واقعی کیه؟ من و مینا سال های ساله که با هم دوستیم . چه توی دوران دبیرستان و هنرستان ،از همه مهمتر و به یاد ماندنی تر دوران شیرین دانشگاه همیشه باهم بودیم و پایه هم بودیم. دله همو نمی شکنیم ،با هم مهربونیم ،به پای درد دل هم می شینیم ، همو دوس داریم ، زرنگ و درس خون هم که هستیم (خب دیگه باید تعریف داد )

یه چند وقتی یه دختر دیگه وارد زندگیم شده بود که یه مدت خیلی دوست بودیم . فک می کردم واقعا دوستم داره .وقتی می گفت که دوستت دارم باور می کردم که آره واقعا بهم علاقه داره . اما ... اما...!بماند.هر روز دعا می کنم که هر جا که هست در سلامت و موفقیت باشه و از خدا میخوام که اون زودتر بزرگ شه و بتونه مفهوم خیلی چیزها رو بهتر درک کنه .من که دلم صافه صافه و هیچ کدورتی توش نیس.ما جنوبی ها یه خصلت داریم و اون اینه که خیلی زود بزرگ می شیم . خیلی زود می فهمیم زندگس یعنی پی . خیلی زود مشکلات رو توی زندگی حس می کنیم و یاد می گیریم که چطور در مقابل مشکلاتمون از خودمون پایداری نشون بدیم و راه حل هایی رو پیدا کنیم .

نتیجه ها : دوستیه واقعی به حرف زدن نیست در عمل و رفتار خودشو نشون میده  . میشه با ساده ترین نوع زندگی حتی توی خیلی نداریها ، آدم بهترین دوستان رو داشته باشه . دوست ولقعی اونه که اگه اشتباهی ازت سر زد بهت گوشزد کنه و بگه که اشتباه بوده . کمکت کنه . تنهات نزاره . خیلی ها هستند توی این دنیا فقط نقابی از دست واقعی بودن روی صورتشونه .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 2:5

دسته بندي: خاطرات


سیگار ممنوع
 

 

اشکان خواهش می کنم سیگار نکش . توی دانشگاه ِ ما ( دانشگاه آزاد بهبهان) توی هر کلاسی که می ریم هم روی تخته ، هم روی جا استادی (تریبون) هم روی دیوارها و هم درها با ماژیک پر رنگ و بزرگ نوشته شده که اشکان خواهش می کنم سیگار نکش . و از آنجایی که طرف از ته دل از اشکان خواسته که سیگار نکشه من فکر کردم اگه اینجا بنویسم شاید تاثیر بهتری داشته باشه . حالا جالب هم اینه که من اصلا" نمی دونم که این اشکان کیه و چیه و آیا هنوز توی دانشگاه درس می خونه یا نه ، فارغ التحصیل شده و رفته  یا نه. امیدوارم اشکان روزی گذرش به اینجا بیفته و به این نتیجه برسه که نباید سیگار بکشه ... پس باز هم می گم : " اشکان خواهش می کنم سیگار نکش" ...

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در جمعه 18 فروردین1385 ساعت 12:20

دسته بندي: خاطرات





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از