تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
چند کلام برای خودم

گاهی حس می کنم نوشتن بهانه میخواد . سوژه میخواد . دلیل میخواد . گاهی حس می کنم حتما باید نوشته کاراکتره خاصی رو توی خودش داشته باشه . گاهی حس می کنم نوشتن بدون بهانه معنایی نداره . اما ... اما یاد گرفتم که نوشتن دلیل و  بهانه و اما و اگر نمیخواد . دل . چی بزرگتر از دل؟ چی پربهانه تر از دل؟ پس می نویسم برای خودم و دلم . نقطه سر خط .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 28 دی1387 ساعت 2:55

دسته بندي: دست نوشته


می روم ، می آیم

چترم را می بندم . اشک هایم را پاک می کنم. لبم را خندان می گیرم و با قلبی پر از خالی به سوی تو می آیم . نمی آیم تا به انتظارت پایان دهم ، بلکه می آیم تا باز در خلوت ِ تنهاییه خودم باری دیگر شب ها را تا صبح بیدار بمانم و بنویسم . بنویسم برای خودم ....! برای خودم؟؟؟ مگر انسان برای خودش هم می نویسد؟ شاید برای تو ... شاید همه این نوشته ها را برای تو می نویسم . برای خودت ، برای خودم ، برای ما ... نمی دانم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 18 دی1387 ساعت 15:31

دسته بندي: دست نوشته


یکی از جنوب

من کیم؟ گاهی از خودم این سوالو میپرسم . گاهی جواب می دم گاهی هم نه ...! من خودمم.خوده خودم. واقعی تر از همیشه. من گاهی دلم میگیره ولی گریه نمی کنم. بغض می یاد توی گلوم ولی باز هم گریه نمی کنم .من اغلب شادم . شاده شاد . دلتنگی هامو هم می یام توی دنیای مجازیم می نویسم. از زندگیم سعی می کنم راضی باشم هر چند گاهی اوضاع بر وفق مرادم نیست. همین من بودن هست که بهم نیرو میده .قدرت میده تا باشم، تا بگم هستم ، وجود دارم و از بودنم دفاع کنم . من هم مثل ِ خیلی ها یکی هستم. یکی همین نزدیکی ها. یکی از جنس خودم. یکی از جنوب ...

* گاهی این وقت شب که میرسه نوشتنم می یاد . فقط دوست دارم بنویسم  اون چیزی رو که توی فکر و توی دلم هست

یه جمله از نوشته های  زنده یاد حسین پناهی همیشه توی گوشم و توی ذهنم باقی میمونه و گاهی با خودم زمزمه ش می کنم و اون اینه :

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه ... سلام هاش ، همه عشق هاش ، همه دردهاش ، تنهایی هاش ، وقتی هم نبودم مال ِ شما ...  اگه دوس داری با من ببین  یا بزار  باهات ببینم . با من بگو یا بزار با تو بگم :سلام هامونو ،عشق هامونو  ،دردهامونو ، تنهایی هامونو . ها؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 2 دی1387 ساعت 0:9

دسته بندي: دست نوشته


بهترین شب ها اونایی اند که ...

بهترین شب ها اونایی اند که مجبور نباشی هی بغضت رو قورت بدی

بهترین شب ها اونایی اند که بدونی توی دل ِ حداقل یه نفر جا داری

بهترین شب ها اونایی اند که پیش کسی که دوستش داری هستی

بهترین شب ها اونایی اند که یادت نمی یاد به کی گفتی آره به کی گفتی نه

بهترین شب ها اونایی اند که یادت نمی یاد چه غلطی کردی

بهترین شب ها اونایی اندکه خواب هیچکی رونبینی.اینجوری صبح دلت براش تنگ نمیشه

بهترین شب ها اونایی اند که تا میای خونه هنوزسرت به بالشت نخورده چشمات هم میره

بهترین شب ها اونایی اند که نباید به هیچگی بگی تا حالا کدوم گوری بودی

بهترین شب ها اونایی اند که یه شام خوش مزه داری

بهترین شب ها اونایی اند که صبحش نباید بری سر کار

بهترین شب ها اونایی اند که می گی خدایا این دفعه رو صبح نشه

بهترین شب ها اونایی اندکه دوستای خوبت پیشت هستن نه تظاهر کننده هابه دوستی

بهترین شب ها اونایی اند که یکی روداشته باشی که به پای حرفهای دلت بشینه

و ... در آخر :

بهترین شب ها اونایی اند که من فرداش بگم  دیشب شب خوب وخوشی بود واسم

به امید یه همچین شبی

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 10 آذر1387 ساعت 20:48

دسته بندي: دست نوشته


این روزا دلم یه آغوش میخواد

این روزا دلم خیلی چیزا میخواد . چیزایی که با پول خریدنی نیستند . این روزا دلم یه آغوش میخواد . یه آغوش ِ امن . یه آغوشی که بتونم سرم رو بزارم روش و های های گریه کنم . این روزا دلم دوتادست هم میخواد . دو دستی که وقتی دستام می لرزن اونا رو توی دستش بگیره و بهم این اطمینان رو بده که با من هست و من تنها نیستم . این روزا دلم  گر یه میخواد . چشمام کم آوردن . یه بغض ِ سنگین و قدیمی جلوی گلوم رو گرفته و هی فشار می یاره . میخواد منو خفه کنه . نمی دونم چرا من این بغض رو دوست دارم . نمی دونم چرا نمی ترکه تا منو خلاص کنه یا اینکه چرا اونقدر بهم فشار نمی یاره تا منو خفه کنه و بزاره که آسوده بمیرم. ولی من دلم مردن نمیخواد . من دلم زندگی میخواد . من دلم خودم رو میخواد حتی . خودم رو . من دلم خدا رو میخواد . میخوام که باهام باشه . میخوام بشه یه تکیه گاه . بشه یه آغوش تا هر وقت خواستم سرمو بزارم روی شونه ش و گریه کنم / میخوام بشه دوتا دست حتی ، که وقت ِ دلتنگی هام دو تا دستامو بگیره و بگه که نترس ، من باهاتم .




من دلم نفس کشیدن هم میخواد . این روزا از لابلای این بغض ِ سنگین و دردناک به زحمت نفس میکشم .خیلی از دلگیریهام و گلایه هام و بغض هام حتی ، از این دنیای مجازی هست . دنیایی که ... بی خیال / بگذریم

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در دوشنبه 20 آبان1387 ساعت 22:43

دسته بندي: دست نوشته


من ، خودم ، دلم ...

من جنوب رو دست دارم. من خدا رو دوست دارم. من خودم رو هم دوست دارم. من درخت رو دوست دارم ،چون توی خیلی از گرماهای تابستون پناه آوردم به سایه ش . سایه ای که نمیگم خنک بود ولی همراه و یاورم بود.

من دلم رو هم دوست دارم. چون می بینمش . چون احساسش میکنم . گاهی هم میزنم توی سرش و میگم آی دل، بشین سره جات هیچی نگو و بزار عقل کار ِ خودشو انجام بده . 

من گوش دادن به صدای بارون که قطره هاش دونه دونه میخوره به سایه بونه توی حیاط  ِ خونه مون رو هم دوست دارم .

من حتی صدای فن ِ خنک کننده ی داخل ِ کیسم  که فرفر میکنه رو هم دوست دارم. اگه نباشه انگارمن اصلا با کامپیوترم نیستم.

*و اما اینا رو گفتم که برسم به چی؟ به دو چیز :علاقه  یا  عادت کردن و دل بستن ؟؟؟؟؟؟؟

خیلی وقتا خیلی چیزا می یان توی زندگیمون که خیلی بهشون دل می بندیم. دل می دیم . علاقمند می شیم و اگه نباشن حس می کنیم ما هم نیستیم . گاهی یادمون میره بعضی احساساتمون فقط یه عادته و حسمون هم دلیلش اینه که این اتفاق مکرر و روزانه برامون پیش اومده . ما آدمها اسم ِ خیلی از عاداتمون رو میزاریم علاقه . در صورتی که اگه یه کم توجه و دقت کنیم می بینیم که خیلی از رفتارهامون فقط بر اساس ِ یه سری عادات ِ خوب و بد هست نه بر اساس ِ علایقمون .

من علایقم رو هم دوست دارم حتی ... و خدایی که در این نزدیکی ست ...!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت 19:37

دسته بندي: دست نوشته


دلم گرفت

دلم گرفت از همه چیز . از این دنیای مجازی که من خیلی ساده بودم که به این دنیا دل بستم .دلم گرفت از خودم . از خودی که نمی دانم چه شد که بعد از 2 سال دوری از اینترنت دوباره آمد و خودش را اسیر ِ اینجا کرد. دلم گرفت از آدمها که چه ساده حرف ها را باور میکنند و چه آسان قضاوت می کنند. دلم گرفت . دلم از خدا هم گرفت که می بیند و هیچ نمی گوید ...

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 16:28

دسته بندي: دست نوشته


بیدارم بیدارم بیدارم

باز ساعت از 12 شب گذشت و من همچنان به رسمه شب های دیگر بیدارم. بیدارم و دارم به وجود خود می نگرم . وجودی موفق. وجودی خوشبخت ... مدتی بود خودم را از یاد برده بودم .امشب خیلی دوست داشتم بنویسم . اما نمی دانم چرا حرفهای دلم را قادر نیستم روی زبان بیاورم . شاید چون گفتنی نیستند ... شاید چون اصلا حرف نیستند. تلاطم امواج درونم هستند که گاه گاهی خود را به دیواره قلبم می کوبند تا بگویند ما هم هستیم . محکم و استوار در کنارت ، تو هم باش ...! من هستم . اینجا . باری دیگر در اتاق کاغذیه خود. در دنیایی از کاغذ ، دنیایی زیبا و در عین حال ساده و دوست داشتنی .

 

دوست داشتم بنویسم و آپ کنم وبلاگمو . همین ...!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 1:10

دسته بندي: دست نوشته


غم

پدرم نمی تواند حرف بزند . مادرم هم درست نمی بیند. و من...هم می توانم حرف بزنم و هم ببینم . اما..... پدر از من بهتر حرف می زند و مادر هم از من بهتر می بیند.من گم شده ام. در اتاقی کاغذی که روزگاری با دستان من و صدای پدر و دیدگان مادر ساخته ام .من در خود گم شده ام – در خلوت بی انتهای این شب ها .

دلم عجیب گرفته است ...

این روزها مهربان شده ام . می گذرم – ساده ... از کنار همه چیز . ! شب ها تا ساعت 10 کار می کنم –  تا نیمه های شب بیدارم – وقتی می خوابم که خروسان محل آواز تنهایی خود را سر می دهند. عجیب این روزها سحرخیز شده ام – دیگر خواب ندارم .

دلم عجیب گرفته است ...

دلم از خودم هم گرفته است . دستانم هنوز می نویسد . چشمانم هنوز به در است . من فراموش شده هستم . فراموش شده از ذهن همه . رویاهایم را به باد سپرده ام . دیگر آرزو برایم معنایی ندارد . گرسنه نمی شوم . کفش هایم دهان باز کرده اند ،اما انگار نه انگار ... حتی نگاهشان هم نمی کنم . من فراموش شده هستم . فراموش شده از ذهنه همه ...!!!

دوست داشتم بنویسم ... همین !


 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 21:49

دسته بندي: دست نوشته


کودکی

یه روز کوچیک بودم. خیلی کوچیک.... دوس داشتم بزرگ شم . بشم مثله آدم بزرگا......تا همه منو آدم حساب کنن. افسوس ... الان که بزرگ شدم دوس دارم بشم کوچیکه کوچیک. اونقدر کوچیک که تنها دلخوشیم باشه همون عروسک بازیهام. همون عروسک های چوبی و کاغذی که خودم درست میکردم....!!!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت 22:11

دسته بندي: دست نوشته


نوشتن ...

امشب باز دلم هواي نوشتن داره . باز هم مي خوام بنويسم . ديگه واسم فرقي نمي كنه .من باز هم مي خوام از  تنهايي هام بنويسم . از سادگي هام كه هر چي بدبختي مي كشم از همين ساده بودنمه . خوب... از كجا شروع كنم .....  روزها پشت ِ سر هم مي گذره. زمستون خيلي وقته كه از پيش ِ ما رفته. هواي ا ينجا آ فتابيه . اما هواي دل من هنوز هم كه هنوزه لرز ِ يه سرما رو در خودش داره . نمي دونم .... ديگه از خودم نمي گم چون منومي تونين ا ز توي واژه هام  حس كنين ... عقربه هاي ساعت ِ روي ديوار يواش يواش دور از چشم من همينطور دارن مي رن . به كجا دارن ميرن رو نمي دونم . خوش به حالشون هميشه كارشون رفتنه و وقتي هم ميرن ديگه بر نمي گردن و گذشته ها رو نگاه نمي كنن. ا ونا به هيچي دل نمي بندن. به هيچي... فقط به سوي فردايي نا معلوم پيش مي رن . من هم يه مسافرم كه دارم از اين دنيا مي گذرم و يه كوله باري به همرام دارم كه حالا حالاها واسه تجربه كسب كردن جا داره  . نمي دونم چه سرنوشتي در انتظارمه . ولي مي دونم همه چيز به خودم بستگي داره . من مي خوام موفق شم . مي خوام روزي برسه كه از وابستگي ها جدا شم و روي پاي خودم وايسم . هنوز راه زيادي واسه ي رفتن دارم . ومن با يه پاي پياده، با يه دل ِ زخم خورده، با يه ا ميد به خدا دارم پيش مي رم . مي دوني من كي هستم ؟  من فقط حديث هستم... يه دختر ِ تنها ... ا لبته نه به اون معنايي كه واسه  تنهايي تعريف  كردن . ... ديگه واسم مهم نيست. من فقط حديث هستم. فقط حديث... نه چيزي بيشترنه چيزي كمتر. من خودم هستم .

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 27 اسفند1384 ساعت 15:13

دسته بندي: دست نوشته


عجب روزگاری شده ...

عجب روزگاري شده.نمي دونم مشكل ازما آدماست يا اينكه زمونه خيلي بي رحم وسنگ دل ِخيلي ها بر اين باورند كه همه ي وقايع و رويدادها از پيش تعيين شده است  و همه چيز دست خداست. اما در اينجا يه موضوع ِ ديگه اي مطرح مي شه . و اون اينه كه  پس  ارا ده و اختيارانسان چي مي شه؟ يه بار سر كلاس درس با استادمون در اين رابطه بحث كرديم .اما آخرش نفهميديم كه چي شد.ولي چيزي كه هست اينه كه انسان با اراده و اختياري كه خدابهش داده و در زير سايه ي تقدير الهي داره پيش مي ره.بگذريم. اما به نظر من همه چيز به خود ِ آدم ها برمي گرده و اين خود ِ آدم ِ كه سرنوشت رورقم مي زنه. هر انساني يه روزبه دنيا مي ياد و يه روزهم مي ميره. به همين سادگي .آره...صحبت كردن در موردش آسونه. اما حقيقت چيز ِ ديگه ايه. مهم چطور زندگي كردنه.هر كس يه جوردوست داره با اين زمونه دست و پنجه نرم كنه.مشكل ما اينه كه خيلي زندگي رو سخت مي گيريم و فك مي كنيم فقط يك مني است و يك دنيايي و بقيه ول معتلند. ميشه از كنار خيلي از مسا ئل به آسوني رد شدو رفت . گاهي وقتا لازمه كه  آدم خودشو به كوچه ي علي چپ بزنه . فك مي كنم براي شما ها حداقل يه بار پيش اومده باشه . اينطور نيست؟ خوب برگرديم به بحث اصليمون. چي داشتم مي گفتم ؟ آهان . داشتم در مورد دنياي سنگي حرف مي زدم. خيلي وقتا به خودم مي گم  دنيا به كي وفا كرده كه به من بخواد وفا كنه ... نمي دونم.... من هيچي نمي دونم . فقط اينو مي دونم هر چي آتيش ِ فقط زير ِ سر ِخودمون ِ نه كس ِ ديگه اي . و مشكل ِ ديگه اي هم كه هست اينه كه ما هميشه واسه ي خطاهاي خودمون دنبال يه بدبخت بيچاره اي مي گرديم كه همه ي تقصيرارو بندازيم به گردنش و جالب هم اينه كه همه رو مقصر مي دونيم الا خودمون رو ...  اينطور نيست؟

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در سه شنبه 23 اسفند1384 ساعت 16:50

دسته بندي: دست نوشته


معرفت ِ دوست

معرفت دوست

تو همان ستاره ا ی هستی که در آ سمان خا موشم محبت روشنا یی ا ت را بر من افکندی

من شبا هنگام با ا شک ها ی غریبم رو به سوی تو می کنم

و تو با همه ی وجود اشک ها یم را در دامان ابر می ریزی و از آن جا باران غربتم را

روی بال رنگین کمان فرود می آ وری .

نا رنگین کمان نقش احسا س مرا در کنار درخشش تو قاب کند و بر آ ن بنویسد

چه زیباست معرفت دوست.

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در یکشنبه 27 آذر1384 ساعت 10:50

دسته بندي: دست نوشته





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از