تبليغاتX
AroosakLife
 

 
 
اندر احوالات این روزهام

این روزها حس عجیبی دارم. انگاری افسرده م ولی بعدش می بینم نه ! ، انگاری شادم و خوشحالم ولی بازم که به خودم نگاهی میندازم می بینم نه !، غمی بر دل دارم . نمی دونم . احساسم شده مثل ِ یه ظرف پر از آبگوشت که چند  نوع مخلفات رو در خودش جای داده . بعضی از این مواد خوشمزه و دلچسب و بعضی هاشون هم به دل نمیچسبه .

هوا گرم شده ولی هنوز شبا جوراب به پاهام می پوشم . جدیدا کم اشتها شدم که البته از این بابت خوشحال هم هستم. بهتر . همه چی ردیفه . حالم خوبه . می خندم . گریه می کنم . می نویسم ...! می نویسم برای خودم و برای تو حتی !

 

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 19 بهمن1387 ساعت 12:49

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی


بابا نان داد

بابای من زمانی به ما آب و نان می داد  و با همین نان دادن ها بود که بزرگ و بزرگ تر شدیم . اکنون این ما هستیم که به بابا آب و نان می دهیم . اما همچنان با خوشحالی این جمله ها را به زبان می آورم که : بابا آب داد . بابا نان داد ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 12 بهمن1387 ساعت 19:56

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی


از اینکه جنوبی ام خوشحالم

از اینکه جنوبی ام خوشحالم . از اینکه بیشتر ماه های سال آفتابی گرم و سوزان حتی ، بر روی سر و تنم می تابد خوشحالم . از اینکه که شرجی داریم . شرجی که گاهی واقعا تحملش سخت است .

از اینکه دارم روز به روز بزرگتر می شوم هم خوشحالم و از طرفی هم میل به آن دارم که  کودکه درونم را همیشه و تا همیشه حفظ کنم . از اینکه خودم هستم هم خوشحالم . خودی که گاهی شادم و گاهی هم دلم آنچنان می گیرد که خدا داند و بس .

از اینکه دوستانم مرا مهربانانه صدا میزنند هم خوشحالم . گاهی آنقدر دلتنگ می شوم که تنها چیزی که مرا به ذوق می آورد این است که کسی صدایم کند . حال می خواهد به هر دلیلی باشد . اینکه صدایم کنند که بگویند بیا غذا بخور یا اینکه از خواب بیدار شو یا اینکه گوشیت دارد زنگ میخورد یا ... هزارن یا و اما و اگری دیگر. از اینکه دل دارم هم خوشحالم . دلی که به تعبیر برخی دوستان می گویند گاهی سنگ می شود. ولی در قلب شاید سنگیه من مهری ست که هر که او را دریافت خواهد دید که من آنقدرها هم سنگدل نیستم.

از اینکه خدا را دارم هم خوشحالم . خدایی که اگر او یاوری مهربان برایم نبود نمی دانم سرانجامم به کجا می رسید . از اینکه خودم را دارم هم خوشحالم و شاید تو را حتی ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 22:37

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی


این روزها که می گذرند

این روزها که می گذرند ، تنهایم . تنهایی ... همان چیزی که از دوران کودکی به یاد دارم با من بوده است . یک حس غریب . حسی که به من آرامش میدهد حتی . دارم توی ذهنم به یاد می آوردم دخترکی کوچک و موفرفری را که شانه به زور توی موهایش می رفت و به همین دلیل اکثر اوقات سرش را با ماشین دستی می تراشیدند . همان دختری که گاها همه فکر می کردند پسر است . یک پسر بچه ... یک پسر بچه ی کم رو و خجالتی که موقع حرف زدن زبانش می گرفت . همان پسر بچه ای که همیشه توی کوچه فقط یک تو سری خور بود و بس . اینک بزرگ شده ام ، با تمام خاطرات و یادگاری هایی که از دوران کودکی تا کنون  با خود حملشان می کنم .

باز هم به یاد می آورم خاطراتم را . آن گریه هایم و حتی آن بیماریه بد که کم مانده بود در کودکی مرا به آرزوی رسیدن به بزرگسالی ناکام بگذراد . اما به خیر گذشت ... و شاید نباید می گذشت . نمی دانم .... گریه هایم را به خاطر دارم . گریه هایی که گاها از ندانم کاریهایم بر روی گونه هایم جاری می شد . باز هم دارد یادم می آید . به یاد دارم دخترکی وقتی سوم ابتدایی بود سرش شکست و آن موقع برای اولین بار در زندگیش با تمام کودکیش فکر کرد که دارد جدی جدی می میرد . اما نمرد .... شاید باید می مرد ... نمی دانم ....آنقدر از خاطرات آن دخترک کوچک که اینک برای خودش خانمی شده و می خواهد برود یک خانه زندگی تشکیل دهد حرف توی ذهن و دل دارم که خدا داند و بس . دخترک بزرگ شد و به خیلی از آرزوهایش جامه عمل پوشانید . درس خواند . دانشگاه رفت و اینک می خواهد برود سر خانه زندگی اش . دخترکی خوشبخت ... دوران کودکیش با همه ی آن کم و کاستی ها برایش پر از خوشبختی هم بود . حالا که بزرگ شدم دارم میبینم آن یادگاری های گذشته ام را . دخترکی که گاهی سرش را می تراشیدند چون موهایش خیلی فرفری بود ، همان دخترکی که سرش شکست و فکر کرد دیگر دارد می میرد ، من هستم ... اینجا نشسته ام و اینک دارم می نویسم چند کلامی از خودم ،  برای خودم و برای تو حتی ...!

 

نوشته شده توسط : سیده حکـــیمه

ارسال شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 20:0

دسته بندي: دست نوشته ، شخصی





 

Powered by BLOGFA.COM
www.TakTemp.Com قالب برگرفته از