X
تبلیغات
زندگی به شرط ام اس - شعر
 

 
 
الف . دال
 

زمستون تن عریونه باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

" گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه "

چه تلخ ِ باید تنها بمونه قلب ِ گلدون

مثل ِ من که بی تو نشستم زیره بارون زمستون

 

زمستون برای تو قشنگه پشته شیشه

بهار ِ زمستونا برای تو همیشه

" تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه ی چشم انتظاری "

گلدون خالی ندیدی نشسته زیره بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی

چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1389/10/17 ساعت 0:52 AM

دسته بندي: شعر


من از خودم می نویسم
 

من ازتو می نویسم کلام تازه ای

تو از من می نویسی که پر آوازه ای

رسیده وقت رفتن نشسته تو چشام

سکوت مبهم تو شکسته تو صدام

برای کوچ آخر تو همراه منی

برای دل بریدن دلیل رفتنی

می مونه کنج سینه م هوای انتظار

می خونم شعر رفتن تا برگرده بهار

تو دریای نگاهت شکسته قایقم

تو دنیای بزرگت غریبی عاشقم

برای شعر خوب تو می خونم

مسافر وقت رفتن خداحافظ بگو

تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور

که زیر سایه بون تو میمونم

سفر تا انتها تو هم با من بیا ، تویی همراه من تموم لحظه ها

تو تنها عاشقی برای قصه هام  ، بیا با من بمون تو نبض جاده ها

که مقصد منتظر برای ما ، سکوت رو میشکنه صدای ما

 

تنهایی شعر عاشقانه می خونم . تنهایی آهنگ عاشقانه گوش میدم . تنهایی و تنهایی . همه رو از خودم روندم . خب شایدم همه از من رونده شدن . مبهوتم . بهت آنچنان زندگیمو فرا گرفته که اگر همین آهنگ ها رو برای آرامش روحم گوش ندم نمی دونم چه حالتی برام رقم میخوره . اما شادم . ها چیه؟ بهت و غصه با شادی جور در نمی یان؟ کی گفته جور در نمی یان؟ مگه فکر می کنید همه ی ما چطور داریم زندگی می کنیم؟ خوشی و ناخوشی همیشه کنار ِِ همن . همیشه . باور ندارید؟ یه نگا به زندگی خودتون بندازید !!! . آدما هی که بزرگتر میشن فکراشونم بزرگ میشه عوض میشه ( خب تابلوهه که اینجور میشن ) . گاهی بعضی آدما وقتی بزرگ میشن احساساتشونم سرد میشه ، کمرنگ میشه ، حتی عشق و دوس داشتن . حتی توقعاتشون . حتی خودشون ...

کلام آخر : از اینکه الکی الکی کسی توی زندگیم نیست الحق و الانصاف خوشحالم . نه بهتره بگم از اینکه خودم نمیزارم کسی الکی الکی توی زندگیم باشه خوشحالم . این بهتر شد . وجدانم راحت تره این مدلی گفتم .

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1389/10/10 ساعت 10:28 PM

دسته بندي: شعر


مو ابالفضلِ ، علمدار ِ حسینوم چه کونوم

مو ابالفضلِ ، علمدار  ِ حسینوم چه کونوم

( من ابالفضل ، علمدار حسین هستم ، چه کنم )

مشک ِ اوو مونده ککا دس نداروم چه کونوم

( مشک ِ آب مانده  ای برادر ، دستامو بریدن و دست ندارم،  چه کنم )

رقیه اوو ومو خواس اوممه سیش اوو بوروم

( رقیه ازم آب خواست اومدم واسش آب ببرم )

لووَلش تشنه و خشکن مو چطو اوو بخروم

( لبهای رقیه تشنه و خشک هستن ، من چطور میتونم آب بخورم ! )

دله دریا زم و اومم  وسر ِ اووی فرات

( دل رو به دریا زدم و اومدم به سر ِ رود فرات )

بی ککام  لو نزنوم لومه دمه اووی حیات

( بی برادرم یا تا برادرم از این آب نخورده ، من چطور میتونم لبمو بزنم به آب )

طی ِ زینب نگری دادمه تو جون ِ ککا

( پیش زینب گریه نکن تو رو به جان برادر قسمت دادم )

مو که دونوم تو دلت خینه دده وی حرکات

( خواهرم ، من که میدونم تو دلت خون هست از این حرکات)

مشکمه دردن و دسلمه بریدن چه کونوم

( مشکم رو پاره کردن و دستانم رو بریدن چکار کنم ! )

مشک ودندون بگروم مهله مو نیدن چه کونوم

(مشک رو به دندان گرفتم ولی بهم مهلت نمیدن تا مشک رو ببرم،چکار کنم!)

و سر ِ گِل لش ِ بی دسمه بی اومه کشیدن چه کونوم

( بر روی گل ، پیکر ِ بدون دستم و بدون مشک ِ آبم رو کشیدن،چکار کنم! )

مردی و دین ِ فروختِن وو دنیایه خریدن چه کونوم

( مردونگی و دین رو فروختند و دنیا رو خریدن ، چکار کنم ! )

تا حسین تشنه و لوش خشکه محاله مو وه ایـ اوو بخروم

( تا حسین تشنه و لبهاش خشکیده ست ، محاله که من از این آب بخورم )

مشکمه دردن و دسلمه بریدن مو چطو اوو بوروم

(  مشکم رو پاره کردن و دستانم رو بریدن ، من چطور آب ببرم ! )

تیغه بازومه زنه نیزمه زه منه کمروم

( تیغ به بازوم زدن و نیزه م رو زدن توی کمرم )

رقیه تشنه و بی اووی  بسوزه جگروم

( رقیه تشنه است ، جگرم براش میسوزه )

زینب ایناله ابالفضل ککوی همسفروم

( زینب ناله می کنه و میگه ای ابالفضل ، ای برادر همسفرم )

دلم اشکس جگروم گل زه چقر غم بخروم

( دلم شکست و جگرم گل زد ، آخه چقدر غم بخورم )

مو ابالفضل ِ ، علمدار ِ حسینوم چه کونوم

( من ابالفضل ، علمدار حسین هستم ، چه کنم )

مشک ِ اوو مونده ککا دس نداروم چه کونوم...

( مشک ِ آب مانده ای برادر ، دستامو بریدن و دست ندارم ،  چه کنم )

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1388/10/08 ساعت 2:57 PM

دسته بندي: شعر


لحظه دیدار – اخوان ثالث

شعر رو خیلی دوست دارم . گاهی هم پیش می یاد و چند کلامی خودم هم شعری میگم . شاعران رو هم دوست دارم. شاعرانی که خیلی هاشون دیگه در جمع ما نیستند . مثل شاملو ، اخوان ثالث ، سپهری ، فرخزاد ، مشیری ، و خیلی های دیگه . قبلنا هم اینجا از اخوان ثالث شعر گذاشتم . شعر لحظه دیدار  رو خیلی دوست دارم . چند وقت پیش این شعر رو با صدای خودشون دانلود کرده بودم ولی امروز که خواستم شعرو بنویسم هر چی گشتم آهنگشو پیدا نکردم. این بود که یه سرچ زدم و باز دانلودش کردم .

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

آبرويم را نريزي ، دل !

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديك است ...

اینجا هم میتونید شعر لحظه دیدار  رو با صدای اخوان ثالث دانلود کنید .

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 10:44 PM

دسته بندي: شعر


زندگی زیباست آیا ؟

برف می بارد و برف می آید
بلای خانمان سوزه گدایان سخت می بارد
یکی از پنجره سر کرده بیرون ، صدا سر داد عجب برفی ؛ عجب زیباست
چه نیکو گفت شاعر زندگی زیباست
گدای گوشه گیری با تنی عریان صدا سر داد ؛ غلط گفت آنکه گوید زندگی زیباست
تو که در پر قو افتاده ای راحت ، دستی برگردن جام و دست دیگرت برگردن مه پیکری؛ زندگی از بهر تو زیباست
من  ِ آواره و تب دار که هر شب چون سگی ولگرد زنم پرسه
زندگی از بهر ما زیباست؟


پ . ن 1: برگشتم به قوله تهرانی ها شهرستان . اینجا هوا خوبه . آفتابی و کمی سرد . در کل سفر خوبی بود .

پ . ن 2 : امسال فکر کنم یک ماه  خونه مون بند نشدم. از بس همش مسافرت رفتم . هنوز نیومده توی فکرمه که یه سر برم اهواز و بعدش هم حمیدیه – دشت آزادگان . خدا به خیر کنه ... انگاری پول علف ِ خرسه که من هی همینجوری هدر میدم و میرم سفر . فعلا که بی پولم و کف گیرم خورده ته دیگ . اگه داداش اینا اومدن خب چون ماشین دارن شاید با خودشون برم اهواز و دیگه هی نخواد کرایه بدهم .

پ . ن 3 : به زودی اگه قسمت باشه یه خبرایی میشه و من موظف میشم به دوستام شیرینی بدهم . البته فعلا این حرف از من نشنیده گرفته بشه تا ببینیم خدا چی بخواد . هر چی خدا بخواد همون میشه .

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1387/10/22 ساعت 0:7 AM

دسته بندي: شعر


می گویند اندکی صبر سحر نزدیک است


شب ِ سردیست و من افسرده

راه ِ دوریست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مُرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر  ِ دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر  ِ تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل ِ من ، قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آروم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان  آویزم

مثل ِ این است که شب نمناک است

دیگران را هم غمی هست به دل

غم ِمن لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

...

... اندکی صبر سحر نزدیک است ...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1387/09/14 ساعت 9:24 PM

دسته بندي: شعر


بیا برگردیم

رسم  ِ این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد  ِ این قوم فریب است بیا برگردیم

یک نفر بود که ما دل به نگاهش دادیم

خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم

عشق بازیچه ی شهر است ولی در دل ِ ما

دفتر  ِ عشق نجیب است بیا برگردیم

این شهر شهری ست که در مبحث ِ عشق

جای عشق ! بی وفایی رسم است ، بیا برگردیم

...

 
 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1387/09/04 ساعت 6:13 PM

دسته بندي: شعر


کفش هایم کو ... ؟؟؟


کفشهایم کو ...

چه کسی بود صدا زد: سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل ِ هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر وپروانه ، و شاید همه ی مردم ِ شهر .

شب ِ خرداد به آرامی ِ یک مرثیه از روی سر ِ ثانیه ها می گذرد

و نسمی خنک از حاشیه ی سبز ِ پتو خواب ِ مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش ِ من پُر ِ آواز ِ پر ِ چلچله هاست.

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

... ***

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد ، بردارم

وبه سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت ِ بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد سهراب !

کفش هایم کو ... ؟؟؟

.

شعر از زنده یاد سهراب سپهری ... برگزیده از کتاب ِ شعر زمان ما 3 ، سهراب سپهری / نام شعر :ندای آغاز ...


 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1387/08/22 ساعت 6:11 PM

دسته بندي: شعر


جاده رفتن نیست

جاده رفتن نیست


جاده مصدر نیست

جاده تکرار يك صیغه ی غربت بار است

جاده یعنی رفت

رفت

رفت

همین ...!!!



 

عاقبت ظلم ِ تو رو  یه روز تلافی می کنم

اشکامو پاک می کنم  با دل تباهی می کنم

می یاد اون روزی که تو قهر  ِ دلم رو ببینی

چشماتو باز بکنی حقیقتو خوب ببینی

می یاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم

می یاد اون روزی که من غم ِ دلمو چاره کنم


 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1387/08/11 ساعت 7:51 PM

دسته بندي: شعر


تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی ، مثل من با من و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی ...

آنکه می پنداشتم ، باید هوا باشد

و یا حتی گمان میکردم این تو، باید از خیل ِ خبرچینان ،... جدا باشد

توهم با من نبودی ...

تو هم از ما نبودی

آنکه ذات ِ درد را باید صدا باشد

و یا با من چنان هم سفره ی شب

باید از جنس من وعشق و ... ، خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی بر گلیم ِ ما و حتی در حریم ما ،

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان ِ نا اهل ِ تو باید مثل هر عاشق، رها باشد

تو هم از ما نبودی ... تو هم با من نبودی یار.... ای آوار... ای سیل مصیبت

 

* به یاد خواننده عزیزمان فرهاد ... ترانه ی آوار از فرهاد

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1387/06/20 ساعت 3:47 PM

دسته بندي: شعر


بنویس از سر خط ....
بنویس از سر خط

بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت ، یه روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده

دیگه صداش نکن ، بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

 

دیگه گریه نکن ، آخه اشک تو باعث شادیه اونه

دیگه به پاش نسوز، آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه میخواست میموند ، حالا که رفت و غصه ش رفته زیادم

اگه پیشم می موند ، می دید جز اون به هیشکی دل نمی دادم


 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1387/06/17 ساعت 0:47 AM

دسته بندي: شعر


رفت که رفت...
عشق ما

صدایی شد

در دهان پرنده ای

و به دور دست ها رفت

و بین شاخ و برگ درختان

گم شد .....


برگزیده از کتاب عاشقانه ها ، شعر از بیژن جلالی
 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1387/05/02 ساعت 5:11 PM

دسته بندي: شعر


دوست داشتن بی آنکه دوست بداند

می گویند :بیا ...می گویند :برو...

اصلا هم فکر نمی کنند که تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟

و اصلا هم گمان نمی کنند

که حجم دلتنگی این راه وابستگی...

 -چه می دانم -

تا چه اندازه بزرگ است؟

من اما، .......

برای دوست داشتن

وسعت دنیا در طول عمر

خود را در اختیار دارم.

فقط یادم باشد

چنان بسازم و چنان بسوزم

که..نه ساختنم ویران کند جایی را

و نه سوختنم، به آتش کشد دلی را

بشود که تا جهان

جهان دوست داشتن است،

- تا بی نهایت -

"دوست داشته باشم ، بی آنکه دوست بداند"

این همه را دیده ام من ، که بازشان میگویم ...

***

دوست داشتن بی آنکه دوست بداند ، از دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1387/04/23 ساعت 11:19 PM

دسته بندي: شعر


اخوان ثالث

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر، آینه ی بهشت ، اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر ، که هرچه کرد او کرد ...!

***

شعر دریچه ها ، شاعر مهدی اخوان ثالث ، گزیده ای از کتاب صدای شعر امروز ،

به گزینش احمدمنطقی- بهمن مه آبادی


***


آرامگاه مهدی اخوان ثالث شاعر معاصر. سال گذشته یعنی آبانماه 86 فرصتی دست داد تا بر مزار آن شاعر عالیقدر حضور داشته باشم و این عکس ها رو هم در یه هوای سرد ولی آفتابی گرفتم ... روحش شاد ...!

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1387/03/16 ساعت 2:18 AM

دسته بندي: شعر


اه اه اه توت فرنگی.............
به این میگن بدبختی با طعم توت فرنگی

وقتی که فکر می کنی بدتر از این نمیشه

و هی میشه و میشه و میشه

و اونوقت ...

تو بر می گردی

و مرده های داستان باید یه شب دیگه اضافه کاری بمونن ...!!!






قبلنا توی وبلاگم یه بخش داشتم به اسمه هر پست یک نکته . دوس دارم دوباره راش بندازم

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1387/03/14 ساعت 2:59 AM

دسته بندي: شعر


آسمان مال من است
توی کافی نت نشستمو و کتاب سهراب سپهری رو هم با خودم آوردم. یه بخشی از یکی از اشعارش رو دوس داشتم بنویسم:

هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟


* برگرفته از شعر صدای پای آب ، کتاب شعر زمان 3 ، سهراب سپهری
 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 3:21 PM

دسته بندي: شعر


تنهایی

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من ...

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آوازه قناری ها...

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

وبه چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :

"دست هایت را دوست می دارم"

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1386/12/26 ساعت 2:37 PM

دسته بندي: شعر


حیرون...
 

تا تو رفتي همه گفتند : "از دل برود هر آنکه از ديده برفت"

و به ناباوري و غصه من خنديدند.  آه ... اي رفته سفر...

که دگر باز نخواهي برگشت...

کاش مي آمدي و مي ديدي...

که در اين عرصه دنياي بزرگ...

چه غم آلوده جدايي هايي ست... و بداني که.... "از دل نرود هر آنکه از ديده برفت"

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1386/11/14 ساعت 11:4 PM

دسته بندي: شعر


باران

بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند !

 

                                                         بگذار...

 

                                                                           هرچه نمی خواهند بگوییم

باران که بیاید

 

                          از دست چترها کاری ساخته نیست

 

                                                                ما اتفاقی هستیم

 

                                                                                     که افتاده ایم . . .!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1386/10/11 ساعت 10:40 PM

دسته بندي: شعر


فقط همين!
 

دستانم را مشت ميکنم
چشمانم را ميبندم
نفسم را حبس ميکنم
قلبم را درحاله ای از مه ناپدید میکنم
خيالم را سياه
خوابم را پوچ
و عشقم را .......و عشقم را..... چگونه مخفیت کنم چگونه؟؟؟
...۱۲۳۴۵۶۷ خودم را آرام به خواب میزنم
اما چگونه.....؟
بدون چشم - بدون قلب - حتی نفس مرا هم ربوده اند
آخرین کلمات مرگم چه می تواند باشد ؟
 خدا ؟
 عشق ؟
  تو .... ؟

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 5:47 PM

دسته بندي: شعر


نقطه . سر خط
 

 

امشب هم میونه این خاطره های سردم

بی رمق دنباله اون حادثه ای میگردم

که نفهمیدمو و کی ، کجا تو رو ازم گرفت

دست تو جدا شد و نگاهتو گم کردم...!!!

...

...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1386/09/06 ساعت 6:39 PM

دسته بندي: شعر


یاد
 

...

ای که دور از من در یاد منی

با خبر باش که دنیای منی

شادیت شادیه من     غصه ات غصه من

قلبه من خانه تو

خانه ات قبله من

...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1386/05/11 ساعت 11:56 PM

دسته بندي: شعر


زندگی
 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیه ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1386/01/18 ساعت 7:32 PM

دسته بندي: شعر


زندگیه مگه چیه ؟؟؟ همینه دیگه ...
 

   زندگي يك گل سرخ است پر از خار ، پر از عطر ، پر از برگ لطيف

   يادمان باشد اگر گل چيديم ... ، خار و عطر و گل و برگ ، همه همسايه ديوار به ديوار همند

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر پست یک نکته:

زندگی دقیقا همونطــوریه که تصــورش می کنی....! هر چیزی که برات پیش میاد محصــول اندیشـــــه های توست . پس اگه می خوای زندگیتـــــو عوض کنی ، باید از عوض کردن اندیشــه هات آغـــاز کنی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1385/07/14 ساعت 10:21 PM

دسته بندي: شعر


حکایت ها دلم دارد برایت

 

از که می گویی حکایت؟ شهر دل خالی است وخاموش 

برکه آرام است وغمگین ، شهرزاد قصه گوتنهاست ،نغمه های آشنایی مرده برلب های کوچه

نه صدایی ! نه دگر آوای گرم آشنایی ! بر خیابانهای ساکت مانده تنها رد, پایی............!

 

باتشکراز مینا خانم

  

---------------------------------------------------------------------------------------- 

هر پست ، یک نکته : 

به چيزي که گذشت غم نخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن ... 

 ---------------------------------------------------------------------------------------- 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1385/03/11 ساعت 10:27 PM

دسته بندي: شعر


هرگز ...
 

من تمنا کردم  ، که تو با من باشی

تو به من گفتی : هرگز ، هرگز!!!

  پاسخی سخت و درشت و مرا غصه اين هرگزکشت …

...

 

 

 


نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1385/01/19 ساعت 6:51 PM

دسته بندي: شعر


...

زندگی هر چه باشد زگذرمی گذرد

بهترین خاطره اش بودن تکراری توست

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد ...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1385/01/18 ساعت 2:14 PM

دسته بندي: شعر


وفادار

شاید دیگه وقتی برای بازگشت نداشته باشم 

آره دیگه من از دست دادمت... 

وقتی فکر میکنم چی کار کردم که روزگار با من این کارو کرد 

چیزی یادم نمیاد ، بجز وفاداری به عزیزم ... 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 11:29 PM

دسته بندي: شعر


یاد

مرا به یاد خواهی آورد 

آن چنان که باران ، غبار را از سنگ ِ قبر ِ کهنه ای می شوید 

تا نام ِ فراموش گشته ای بدرخشد

از پس ِ سال ها ...، مرا به یاد خواهی آورد ...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 7:22 PM

دسته بندي: شعر


دیگر چه خواهی

من که عمرم را به پایت ریختم 

زندگی ها را به پایت ریختم 

ای تو دیروز ِ من و امروز ِ من 

من که فردا را به پایت ریختم 

دیگر چه خواهی .... دیگر چه خواهی ..

.

من که با خوب و بد ِ تو سا ختم 

آبرویم را به خاک انداختم 

در سفر تا هفت شهر ِ عشق ِ تو 

من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه خواهی .... دیگر چه خواهی

...

من که همچون بت پرستیدم تو را 

هر کجا رفتم فقط دیدم تو را 

با تمام ِ گریه ها از دست ِ تو 

می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری 

حسرت و غم خوردنم را دوست داری ... 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 7:18 PM

دسته بندي: شعر


تنهایم
 

در پس دنيا تنها مانده ام و نالان ,  در پی تو ميگردم

هميشه منو در خاطرت ياد کن ای همتای من

تو هميشه در روح و وجود من موج ميزنی

هر چند که دنيای کوچک من در امواج تو گم ميشود

ولی تو مرا هر چقدر کوچک و ناپايدار در خاطرت بگنجان

هميشه به تو فکر می کنم اميدوارم اين فکر يکطرفه نباشد البته می دانم که هست ...

آيا تو در انتخابهايت صحيح تصميم  گرفته بودی ؟

روزگاری نيست تا ما با هم نباشيم

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 7:3 PM

دسته بندي: شعر


ده قدم که برداری از زمان خارج می شوی ...

 

ده قدم که برداری از زمان خارج می شوی 

ده قدم که برداری ازامپراطوری ماه و خورشید بیرون می شوی 

ده قدم تنها ...

ده قدم که برداری ، نه همهمه ي صدایی و نه تعجبی 

ده قدم که برداری ، دیگر گذشته ای نمی ماند ... 

ده قدم که برداری ... یا صد قدم یا هزار قدم ... فرقی نمی کند 

هنوز در قلب منی ... 

و هر کجا که بروی هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت ... 

... آنتوان دو سنت اگزوپری ...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 8:51 AM

دسته بندي: شعر


گاهی می اندیشم با خود که ....

 

عشق آن نيست که يک دل به صد ياردهيد عشق آن است که صد دل به يک ياردهيد

....

گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا ، با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مر گ مرا می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم...

شانه بالا زدنت را - بی قید- و تکان دادن دستت که:- مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر که:- عجب! عاقبت مرد؟! افسوس-

کاشکی می دیدم...

من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو

خاکستر کرد ...

شيشه پنجره را باران شست

از دل ِ من اما ،  چه كسي نقش ِ تو را خواهد شست...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1385/01/12 ساعت 11:7 AM

دسته بندي: شعر


نگید دنیا قشنگه ، قشنگیشو ندیدم ...

هنوز روي درخت ها ،   فقط جاي كلاغ  ِ

گل ها پر پرن اي واي  ،  يه ديوونه توُ باغ  ِ

 

دلم يه گوله آتيش  ،   تنم كوره ي داغ  ِ

ولي تو همه دنيا   ،   دريغ از يك چراغ  ِ ...

هنوز غم توُ وجودم   ،  عذاب ِ سينه سوزه

نگين گريه رو بس كن ،  نگين دنيا دو روزه.... نگين دنيا دو روزه ...!!!

.........................................................................

... دست ِ من گيركه اين دست همان است كه من ، بارها ازغم  ِهجران ِتو برسرزده ام ...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1385/01/11 ساعت 8:47 AM

دسته بندي: شعر


تک و تنها ...

این منم.. اینجا ، تک و تنها  

میان دستی از زخم ِ زمانه ... فقط همین

...

یک شب، به خوابم آمدی!
گفتی: ترانه بخوان!
گفتم: بخوانم، تا چه کسی بشنود؟
گفتی: من!
گفتم: تو که نیستی! عزیز!
گفتی: تمام این لحظه ها را،
با چه کسی حرف میزدی؟
گفتم با خودم!
گفتی: من در تو زنده ام!
گفتم: از این به بعد،
تنها برای تو می نویسم،...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1385/01/10 ساعت 0:13 AM

دسته بندي: شعر


نمی دانم ...

نمي دانم چرا تلخ است گفتارم

چرا مي گويم از سختي ، چرا مي نالم از تنهايي دنيا

چرا اشكم زتنهايي است

نمي دانم چرا مي سوزم از غربت

چرا مي ترسم از صحبت

چرا از همنشيني ها گريزانم

چرا تنها و حيرانم

نمي دانم نمي دانم ...؟؟؟

مينا  جان شرمنده . اين شعر پيشم قشنگ بود گفتم بد نيست توي بلاگم بنويسمش. بايد منو ببخشي. منو كه مي شناسي .همينم ديگه. كاريم نمي شه كرد... (( هِ هِ هِ  ... ديگه )) .  مي دوني كه منظورم از اين  هِ هِ هِ چيه ... ok

 

آه، بعد از مرگ ِ من ، يك نفر مي آيد از جنس ِغزل

 

مي نشيند او كنار قبر من

 

نيمه شب...

 

- قطره اشكي - بغض سردي - گريه اي

 

در سكوت سرد ِ قبرستان صدايش مثل فريادي بلند

 

مرده ها را نصف شب از خواب... مي كند بيدار

 

شمع ِ تاريكي ، به روي قبرمن اومي كند روشن

 

نام ِ من بر روي سنگ...، مي درخشد در دل ِ چشمان ِ او

 

بغض ياري مي دهد ...

 

شانه هاي استوارش ،گريه را سر مي دهد

 

من نگاهش مي كنم ، من صدايش مي كنم

 

او نمي فهمد حضورم را ولي،خاطراتش را برايم مي كند تكرار...

 

زندگي زيبا نبود...

 

عشق ‌آمد...

 

زندگي يكبار ديگر جان گرفت

 

من و اودر خيابانهاي رويا و خيال

 

از پي ‌آينده صحبت مي كنيم

 

اشك ياري مي دهد ...

 

مي زند فرياد و مي خواهد مرا:

 

((‌ آه رويايم كجايي؟؟؟‌آه رويايم بيا))

 

مي روم،دستش  ميان دست من ،اما چرا؟

 

او نمي فهمد حضورم را؟؟؟

 

باز هم در  آسمان ِ خاطره

 

بازم از ‌آن روز صحبت مي كند

 

‌آه...يادت هست اي روياي من!

 

روزهاي با تو بودن ...عشق،دريا،شعر،غم

 

‌آه،... رويا يادت هست  روياي من؟

 

مي زنم فرياد و(( ‌آري)) مي دهم

 

او نمي فهمد حضورم را ولي يك گل سرخ ِ قشنگ

 

مي گذارد روي تاريخ ِ وداع زندگي

 

مي رود ‌آرام...!!!

 

من صدايش مي زنم ،اماي صداي گريه اش...

 

‌آخر چرا؟؟؟ ... آخر چرا ؟؟؟

 

 

 

بر سنگ مزارم بنویسید

 

آشفته دلی خفته در این محفل خاموش

 

او زاده ی غم بود و زغم های جهان گشته فراموش ...

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1385/01/08 ساعت 10:20 PM

دسته بندي: شعر


سکوت

 

گاهي وقتا آدم با اينکه همه کساني که دوسشون داره

کنارشن ولي احساس مي کنه خيلي تنهاست

گاهي وقتا آدم هيچ مشکلي نداره ولي احساس مي کنه خيلي ناراحته

اگه ازت علت ناراحتيتو بپرسن هيچ جوابي نداري بدي

ولي فقط اينو مي دوني که خيلي ناراحتي........

  

مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است. در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم ...

 

 

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند ازهر صدايي بلندتراست ايتاليايي

 

 

ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است

 

 

بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1385/01/08 ساعت 11:13 AM

دسته بندي: شعر


زیر ِ باران باید رفت ...

 

عشق را زير باران بايد جُست ...

 

 

ديروز ، امروز ، فردا ... همين روزهاست كه عمر ِ آدم رو رقم مي زنه . عمري كه تا بخواهيم  به خودمون يه تكوني بديم سر اومده و رفته. آخ كه چقدر دنيا بي وفاست .. نه بايد بگم چقدر آدم هاي اين دنيا بي وفان . به هر طرف كه نگاه مي كنم هر كس داره از دردِ بي وفايي و جدايي ناله مي كنه .

به نظر شما چرا بايد اينجور باشه ؟ چرا خيلي ها فكر مي كنن كه تا ابد موندگار هستن . چرا خيلي ها فكر مي كنن كه هميشه درا وج هستن . چرا ... نمي دونم بايد از كي جواب بگيرم . نمي دونم چرا وقتي جايي حرف ِ دل رو به زبون مي يارم تنها جوابي كه مي شنوم  فقط يه صداي آهِ . آهي كه توي خودش هزاران حرفِ نگفته رو داره ...ولي يه چيزي رو خوب مي دونم و اون اينه كه دنيا ارزش هيچ كدوم از اين كارهايي رو كه ما داريم مي كنيم نداره . دنيا به هيچ كس رحم نمي كنه .

دنيا نمي تونه ببينه كه يه نفر روز ِ خوشي به چشمش ببينه. اين بازيه روزگاره كه هميشه آدم ها رو به بازي مي كِشه و يكدفه جر زني مي كنه. بدون اينكه بفهميم كه چي شده و چي رفته يهو خودمون رو تنها و بي كس مي بينيم و يكدفعه مي بينيم كه غم وغصه دنيا روي سرمون ريخته و داره هرلحظه ما رو به مرگ نزديك و نزديك تر مي كنه ... و من حديث با گذشتن از ديروز و زندگي درامروز دارم به مرگ نزديك و نزديك تر مي شم .

خدايا منو ياري كن كه امروزم بهتر و روشن تر از ديروزم باشه . روزي مي رسه كه  من از وابستگي ها جدا مي شم و من مشتاقانه به سوي آن روز كه در امتداد ِ جاده ي آن مرگ سو سو مي زنه در حركتم . بايد به راهم ادامه دهم . البته اگر عمري باقي بود ...

 

امروز كه در دست ِ توام مرحمتي كن ، فردا كه شوم خاك چه سود اشك ِ ندامت

 

()()()

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!!

اي كاش معلم زندگي هيچ گاه واژه عشق را برايم معنا نمي كرد تا اينگونه عاشق ِشيطنت ِ چشمانت شوم و درراه ِعشقت مجنون ترين مجنون ِتيمارستان ِعالم ِآن سوي هستي شوم...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1385/01/07 ساعت 7:32 PM

دسته بندي: شعر


عید ...

 


عاقبت ظلم تو رو يه روز تلافي مي كنم

اشكامو پاك مي كنم با دل تباهي مي كنم

مي ياد اون روزي كه تو قهر دلم رو ببيني

چشماتو باز بكني حقيقتو خوب ببيني

مي ياد اون روزي كه من نامه هاتو پاره كنم

مي ياد اون روزي كه من غم ِ دلمو چاره كنم

اگه اون روز برسه منم برات ناز مي كنم

با غم و غصه و دردم تو رو غمساز مي كنم

اگه دل تاب بياره منم به اون روز مي رسم

روي ابرها مي شينم به آسمون ها مي رسم

تو مي خواي تا مي توني دل ِ منو خون بكني

با رقيبام بشيني منو تو ديوونه كني

اما هر روز ِ خوشي ، تنگ ِ غروبي هم داره

شباي سرد وسياه ، صبح سپيدي هم داره

......

اين هم يه عكس خوشكل از سفره هفت سين ِ امسا لمون

اميدوارم امسال سال خوبي واسه همه شماها و همچنين خودم و خانواده ام باشه...آمين ...

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1385/01/03 ساعت 11:5 AM

دسته بندي: شعر


عید عید عیدونه

سلام . فرا رسيدن عيد نوروز رو به همه شما عزيزا ن تبريك مي گم . اميدوارم كه سا ل خوب و همراه با موفقيتي داشته باشين . منو ا ز دعاي خيرتون بي نصيب نزارين چرا كه محتاجم به دعا . همين ...

.....

 

قصه گذشته هاي خوب ِ من 

خيلي زود مثل ِ يه خواب تموم شدن 

حالا بايد سر رو  زانوم  بزارم 

تا قيامت اشك ِ حسرت ببارم 

دل ِ هيشكي مثل ِ من غم نداره

مثل ِ من غربت و ماتم نداره

حالا كه گريه دواي دردمه

چرا چشمم اشكشو كم مي ياره

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد 

تا قيامت دل ِ من گريه مي خواد ...

سرنوشت چشاش كوره نمي بينه

زخم ِ خنجرش مي مونه تُو سينه

لب ِ بسته، سينه ي غرق ِ به خون 

قصه ي موندنه آدم همينه 

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد

تا قيامت دل ِ من گريه مي خواد ...

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در سه شنبه 1385/01/01 ساعت 8:44 AM

دسته بندي: شعر


خدا زیباست

 

دو كلمه را هيچ وقت فراموش مكن :  خدا را  و  مرگ را

دوكلمه را فراموش كن: 

" به كسي خوبي كردی      كسي به تو بدي كرد "

خدایا به هر که دوستش داری مزه عشق را بچشان وهرکه را دوست تر می داری بیاموزکه

دوست داشتن از عشق برتر است

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

 

می دانم برنخواهی گشت

همه آنچه بود

زمان همه چیزرا پشت سر خواهد گذاشت

می دانم که بر نخواهی گشت

چه اتفاقی بین ما افتاد

هرگز تکرارنخواهد شد

هزاران سال کافی نخواهد بود برای من

که خاطرات تو در ذهنم محو شود

و اکنون من اینجا هستم

تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم

آسمان و دریاها را در هم بیامیزم

می دانم که میگذارم فرار کنی

می دانم که تو را گم خواهم کرد

هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد

یک هزاره می توانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی

من اینجا هستم، عاشق تو

حذف شده از عکس ها و دفترچه های خاطرات

وتمام چیزها و یادگاری ها،

نمی توانم درک کنم

دارم دیوانه می شوم و کارهای مسخره انجام می دهم

شبی که به روز دیگری تعلق دارد

و در این باره کاری نیست که بتوانم انجام دهم

نامه هایی که نوشتم هرگزنفرستادم

نمی خواستی که مرا بشناسی

نمی توانم بفهمم که چقدر ابله بودم

مسئله اصلی، گذشت زمان است و وفاداری من

یک هزاره و هزاران سال دیگر کافی است برای عشق ورزیدن

اگر هنوز درباره من فکر می کنی

مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم

 

سلام . اين شعر از خودم نبود ولي چون ازش خوشم اومد توي بلاگم نوشتمش.اگر من نويسنده  ي اصلي اين شعر بودم بعضي جاهاشو تغيير مي دادم . آخه توي اين وبلاگ من بيشتر حال و روز خودم رو به تصوير مي كشم . و بعضي جاهاي اين  با حال و روز من يكي نيست.

 

 
 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در جمعه 1384/12/26 ساعت 3:14 PM

دسته بندي: شعر


خود

 

بيا ببين يه شعر ِ تازه گفتم

 

خيلي چيزا هست كه واست نگفتم

 

مي خوام پيشت گريه كنم بخونم

 

هر چي كه ديدم  هر چي كه شنيدم

 

صداي من صداي سنگ و شيشه ست

 

صداي تو موندني و هميشه ست

 

شعر هاي من به اسم ِ تو بهانه ست

 

از تو نوشتن چقد عاشقانه ست

 

من عاشق گل هاي سرخ و خيسم

 

طعم تو مي ده هر چي مي نويسم

 

كاشكي تو شعراي منو مي خوندي

 

به جز تو من عاشق هيشكي نيستم ......

 

عجب ضد ِ حالي زدم . اين شعرو خودم نگفتم و نمي دونم هم كه نويسندش كيه. ا ما

 

خيلي به شعراي من شباهت داره ... اينطور نيست؟

 

()()()()()()

 

هميشه لازم نيست كه آدم توي دنيا دوستي داشته باشه . گاهي وقتا هست كه تنها همدم

 

آ دم فقط خودشه  . تنها دوستم ، خودم هستم. كسي كه همه

 

چيزمنو مي دونه . كسي كه هر وقت شاد هستم ا ون هم به خاطر من شادي مي كنه

 

و هروقت غصه دارم و دلم مي گیره واسم گريه مي کنه و سنگ صبورم مي شه.

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در پنجشنبه 1384/12/25 ساعت 7:0 PM

دسته بندي: شعر


ولي باور نكردي ...

 

 

گفتم اي خوبم به فريادم برس   افتادم از پا

 

ولي باور نكردي 

 

گفتم از نامهربان بودن پشيمان مي شوي فردا

 

ولي باور نكردي

 

گفتم از نا باوري مُردم بيا  و باورم كن

 

كم  كن آزارم كه مي ماني تك و تنها

 

ولي باور نكردي

 

اشك ِ من را ديدي و خنديدي و خونسرد رفتي

 

سوختن ها را تماشا كردي و  پرپر زدن ها را

 

ولي باور نكردي

 

من به تو خوبي نمودم تو بدي كردي به من

 

گفتم اي غافل ندارد ارزش اين دنيا

 

ولي  باور نكردي...

 

شعر بالا يكي از ترانه هاي مرحوم فرزين مي باشد. جا دارد در اينجا يادي شود  از فرزين

 

يكي از ستارگاني كه در آسمان خوانند ه هاي  ايراني هميشه درخشان خواهد بود.

 

 

 

روحش شاد باد...

 

 

()()()()()

 

 

 

به کودکي گفتند عشق چيست؟گفت:بازي. به نوجواني گفتند عشق چيست؟گفت:رفيق بازي. به

 

 

 جواني گفتند عشق چيست؟گفت:پول و ثروت. به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت:عمر. به

 

 

عاشقي گفتند عشق چيست؟چيزي نگفت،آهي کشيد و سخت گريست...

 

  

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1384/12/24 ساعت 4:26 PM

دسته بندي: شعر


گذر

خیلی سخته اون کسی که اومدو کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

در حسرت چشم تو دل ماه شكست

 

چشمان هزار غنچه در راه شكست

 

تو  رفتي و بعد تو دلم مثل بلور

 

افتاد زبرج شوق و ناگاه شكست...

 

 

با تشكر از تنهاي شب

 

 

 

 

و خداوند آسمان ها و زمين و هر چه در آن است را به صورت جفت جفت

 

آفريده است ...

 

 

 

 

سوگند به اسبان ِ دونده اي كه نفس نفس مي زنند

 

 

سوگند به اسباني كه به سُم از سنگ ، آتش مي جهانند

 

 

و سوگند به اسباني كه بامدادان هجوم آوردند

 

 

و در آنجا غبار بر انگيزند ودرآنجا همه را درميان گيرند كه آدمي پروردگار

 

 

 خود را سپاس نمي گويد واو خود بر اين گواه است ...

 

 

سوره العاديات آيات 1 تا 7

 

 

 

 

اين مطلب روخودم نگفتم ولی پیشم قشنگ بود گفتم بد نیست بنویسمش

 

 و اون دردِ دل اينه :

 

 

گفتی برات حرف بزنم.

آخه چی بگم؟چی؟

از آرزوهام بگم؟

واسه چی از آرزوهام ميخوای بدونی؟نه نه! از اون ها نميگم.آخه به درد تو نميخوره.يعنی به

درد هيچکس نميخوره.

چرا نه؟

خوب واسه اينکه آرزو که واقعی نيست وگرنه اسمش آرزو نميشد.اصلاً بي خيال. بيا از

چيزهايی که وجود ندارند حرف نزنيم.فقط بذار بگم آرزو يک دلخوشی است واسه اينکه

باشم.همين... ديگه هم اصرار نکن.

من حوصله ندارم،من خيلی وقته که ديگه حوصله ندارم.حوصله هيچی رو،حتی تو رو...!

ناراحت شدی؟ غصه ات گرفت؟ دلت شکست؟

دل منم شکسته.اينکه چيزی نيست.

 

 

چی داشتم ميگفتم؟ آهان! داشتم ميگفتم که ديگه حوصله ندارم. تو راست ميگی يک جوری

 شدم.عوض شدم. ببينم مگه تا حالا يک آدم اينجوری نديدی؟ يک آدمی که سردرگم باشه! يه

آدمی که گم شده باشه...

ميدانی چی دلم ميخواهد؟ اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم که چقدر دلم ميخواهد داد

بزنم، فرياد بزنم تا اين فرياد ساکت از توی گلوم قلپی بپره بيرون و راحت بشم.سبک  

بشم.سبک سبک.مثل پر...

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم چقدر خودم و روحم خسته ايم. از چی رو نميدونم ولی

ميدونم خسته ايم.

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم که دارم ميترکم.مثل بادکنکی که زيادی بادش کرده

باشن! ميترسم هر لحظه بترکم ، آنوقت تکه تکه های قلبم همه جا پر بشه.از آسمان به زمين

بريزه مثل بارون.مثل برف.ولی هيچوقت نه بخار بشه نه آب بشه!

اگه باز هم قول بدی به کسی نگی بهت ميگم چقدر دلم ميخواهد حرفهام را که مثل کرمهای

بدجنس دارند منو از درون ميخورند بيرون بريزم و بگم حرفهايی را که نميدونم چی هستند.

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم دلم ميخواست يک نفر پيدا بشه جلوم بنشيند و بدون

اينکه من حرف بزنم همه چيز رو از توی چشمهام بخونه و آخر سر کمکم کنه و بهم بگه

چيکار کنم؟

اگه قول بدی به کسی نگی بهت ميگم چقدر دلم برای همه چيز تنگ شده، بهت ميگم دلم

ميخواهد درهای پشت سرم را که با تمام شدن هر روز بستم باز کنم و برگردم  عقب.

آنجايی که بودم.برگردم به ديروز ها! آنجايی که آغاز بود، آنجايی که هيچ صدايی نبود،  

آنجايی که هيچ چيز نبود،برگردم به روز اول.برگردم و همانجا بمانم.

اگر ميخوای به همه بگو! داد بزن و بگو که من ديگه خسته شدم.بگو که از اين آدمها و  

آدميت ها خسته شدم.بگو از اينجا خسته شدم.بگو که گم شدم.اگر قول بدی به کسی چيزی

نگی، اجازه ميدهم به همه بگی هر چيزی را که نبايد بگی.اگر قول بدی با من باشی منم قول

ميد م حرفهای نگفته تورو به هيچکس نگم.

راستی من همه چيز رو گفتم ولی يادت رفت قول بدی!!!!!!...

 

 

شبي پرسيدمش با بي قراري

 

 

به غير از من کسي را دوست داري

 


دو چشمش از خجا لت بر زمين دوخت

 


ميان گريه هايش گفت آري

 


به دل گفتم که يارم مهربان است

 


که اينگونه سراغ دلربان است

 


دلم آوازه دادش ناگهاني

 


رخش با من دلش با ديگران است

 


درخت غم در وجودم کرده ريشه

 


به درگاه خدا نالم هميشه

 


جوانان قدر يکديگر بدانيد

 


اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

 

... 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1384/12/20 ساعت 6:1 PM

دسته بندي: شعر


پرواز کن پرنده

 

پرواز کن برو تو که مثل من زندانی نیستی

 

خدايا بي كس و درمانده هستم

ميان عاشقان بيگانه هستم

نمي دانم گناه من چه بوده

كه اين گونه به خاك غم نشستم

حديث

888888888888888888888888888888

كاش چون پاييز بودم كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشك هايم همچو باران دامنم را رنگ مي زد

وه چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند شعري آسماني را

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته پيش رويم

چهره ي تلخ زمستان جواني پشت سر

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام منزلگه اندوه ودرد وبدگماني

كاش چون پاييز بودم كاش چون پاييز بودم

از فروغ  فرخ زا د

888888888888888888888888888888888888888888888

مهم فاصله نیست

مهم برداشتن قدم اول است

اگر فاصله ها را با عشق اندازه بگیری

هیچ کس دور نیست

حتی من...

 

888888888888888888888

مگو راز دل خود را به هیچ کس اندر این عالم

 که هر کس لاف یکرنگی زند محرم نمی گردد

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

 به مردی با تو پیوستم ندانستم که نا مردی...

 

 

  

بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

حق با تو بود

از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم

كه خسته ام

ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجرست

از سادگيست بر كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگ گله برادرست

 

 

از دوست عزيزم مينا كه اجازه داد چند تا از شعرايي رو كه توي دفترچه خاطراتش داشت توي وبلاگم بنويسم  تشكر مي كنم .

 

اين شعرو توي يه وبلاگ ديدم و ازش خوشم اومد اميدوارم نويسندش از اينكه شعرشو زدم توي

وبلاگم راضي باشه

 

بابا بی خيال ديگه ناز کردنم حدی داره

ما که رفتيم , بعد ما تازه ميفهمی کی دوست داره

رو تو کم کن ديگه توفه هم که نيستی به خدا

تمومش کن افراط روبس کن اين همه ادا

مگه ما چی کم گذا شتيم از مرام و معرفت

که تو اين همه با ما بد تا ميکنی ای بی معرفت

راستش رو بخوای ديگه خسته شدم رک بگمت

به دلم نشسته بودی گنديدی بريدمت

به خدا عشقی که ذلت بياره کشک عزيز

جون هرچی مرد اينقدر آبرو نريز

گفته بودم نفسی برام ميرم تا آخرش

نفسی که حرمتم رو بگيره ميبرمش

ديگه اون دنيای پررنگ و چراغتو نميخوام

واسه رو کم کنيتم كه شده پيشت نميام

قاطی کردم بد رقم ميخوام که قيدت بزنم

ميخوام اين دندون عاريه رو از ته بکنم

عشقی که ماپيششيم بی شيله پيله صادقه

همه مردم ميدونند که مشکی اند عاشقه

 

 

()()()()()()()()()()()()()()()()()()

 

 

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق می ورزم عذابم ميدهند

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

از غم نامردمی پشتم شکست

دشنه نامرد بر قلبم نشست

عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد ميشوم

 خوب اگر اين است من بد ميشوم

بعد از اين با بی کسی خو ميکنم هر چه در دل داشتم رو ميکنم

نيستم از مردم خنجر به دست

 بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست

هيچکس چشمی برايم تر نکرد

 هيچکس يک روز با ما سر نکرد

هيچکس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنی است

حافظ ديوانه فالم رو گرفت يک غزل آمد که حالم رو گرفت

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بو آنچه می پنداشتيم

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در چهارشنبه 1384/12/03 ساعت 3:19 PM

دسته بندي: شعر


خنده ام می گیرد

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما

آیا باز می گردی

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/10/04 ساعت 6:53 PM

دسته بندي: شعر


چرا تنهایی؟؟؟

تو اگر می دانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای دوست چرا تنهای .....

 

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/10/04 ساعت 6:42 PM

دسته بندي: شعر


تو به من خندیدی ...

تو به من خنديدي و نمي دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي وهنوز

 

سالهاست كه در گوش من آرام و رام

 

خش خش گام هاي تو تكرار كنان

 

مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

 

كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/10/04 ساعت 6:36 PM

دسته بندي: شعر


پرواز

دلم گرفته است     دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه خاموشند

چراغ های رابطه خاموشند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1384/10/03 ساعت 11:53 AM

دسته بندي: شعر


شب

چه کسی می داند که چه دشوار شبی است

شب تنهایی من شب تنها ماندن شب تنها خواندن

و چه دشوار شبی است و چه دشوار شبی است

شب تنها رفتن

شب تنها رفتن

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1384/10/03 ساعت 11:29 AM

دسته بندي: شعر


باز کن پنجره را

 باز کن پنجره را

 من هنوز هم به نسیم نگهت محتاجم

 باز کن پنجره را

 به کناری بزن آن سایه مات که شده فاصله دیدارم

 یاد باد آن شب ها

 دختران فلکی همه از چشمک ما خندیدند

 آسمان خشم گرفت رعدی زد

 لرزه بر سینه ام افتاد و هنوز

 دلم از عشق نشانی دارد

 باز کن پنجره را

 بگذار دیده در چشم تو افتد باز هم

بگذار زندگی را به نگاهت بخشم

 تامگر آن دل سنگت بپذیرد شاید

 که من عاشق دیوانه غم پردازم

 باز کن پنجره را...

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در شنبه 1384/10/03 ساعت 11:24 AM

دسته بندي: شعر


چرخ گردون

 

اگردستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را داده ای صد نازو نعمت

یکی را قرص جوی آلوده در خون

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1384/09/28 ساعت 4:52 PM

دسته بندي: شعر


شهر عشق
 

  این روزا که شهر عشق

                                        خالی ترین شهر خداست

  خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست

                                                           وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید

      معنی کلام عشق

                                       خالی تر از باد هواست............

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1384/09/28 ساعت 4:40 PM

دسته بندي: شعر


قصه دل

 

امشب به قصه دل من گوش می کنی

 

فردا  مرا  چو قصه  فراموش  می کنی

 

دستم نمی رسد که در آغوش  گیرمت

 

  ای ماه با که دست در آغوش می کنی؟!!!

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1384/09/28 ساعت 4:34 PM

دسته بندي: شعر


خزان

 

 

خزان که قسمت ما شد بهار مال شما

دلم به یاد تو افتاد سلام حال شما

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در دوشنبه 1384/09/28 ساعت 4:31 PM

دسته بندي: شعر


عشق و نفرت

"    از عشق  چه گو یم که دلم  نفرت ا ز آن  دارد

 

 

اندوه و غمم کا ش همان  بود  که عا شق  دا رد  "

 



 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/09/27 ساعت 10:58 AM

دسته بندي: شعر


چشم

به خدا سوگند ا گر چشمانت را نمی دیدم این گونه اسیرت نمی شدم تا در سکوتی مبهم

در پی یافتن فریادی از چشمانت روانه کوه و بیابان شوم.

و اگر تو را نمی شناختم می گفتم عاشقکی بیش نیستی و یا شا ید تو را دیوانه ای می پنداشتم که

در بیابان عشق در پی یافتن جرعه ای شراب عشق سر در هر چاهی فرو می برد. 

نمی دانم... 

اما ای کاش هیچ گاه معلم زندگی وا ژه ی عشق را برایم معنا نمی کرد تا این گونه عاشق شیطنت 

چشمانت شوم و در راه عشقت مجنون ترین مجنون تیمارستان عالم آ ن سوی نیستی شوم.

آ مده بودم بهار را ببینم و از عطر گل های زیبایش لذت ببرم اما گویی در خوابی عمیق فرو رفته 

بودم خوابی که حتی صدای زنگ محبت هم بیدارم نکرد.

 

...


در تاریکی شب و در میان ستارگان عاشق چشمانم به سوی سایه ا ی می رفت که هر 

لحظه روشن وروشن تر می شد و من بی آ ن که عشق را معنا کرده باشم به سویش 

شتافتم. 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/09/27 ساعت 10:41 AM

دسته بندي: شعر


چرخ گردون ...

اگر دستم  رسد  بر چرخ گردون

 

از او پرسم كه اين چين است و آن چون

 

يكي را داده اي صدنازونعمت

 

يكي قرص جويي آلوده در خون

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/09/27 ساعت 10:12 AM

دسته بندي: شعر


برنگشت

رفت وچشمم را برايش خانه کردم برنگشت

بس دعاها ازدل  ديوانه   کردم برنگشت

شب  شنيدم زاهدی  می گفت  اوافسانه بود

دروفايش خويش راافسانه کردم برنگشت

زلفهايم  ر اکه روزی می ربود از او  قرار

تاسحرگاهان برايش شانه کردم برنگشت

تادر آن غربت نسوز د از  غم بی همدلی

تار و   پودم رابراوپروانه کردم برنگشت

اين  من  مسجد نشين عاشق  ديوانه  را

مدتی هم    ساکن   ميخانه کردم برنگشت

تا بداند  در  ره او  با کسانم   کار نیست

خويش راباديگران بيگانه کردم برنگشت

عاقبت هم دراميد اين که   بر می گردداو

عالمی رااز غمش ويرانه کردم برنگشت

 

 

 

 

نوشته شده توسط : حدیث

ارسال شده در یکشنبه 1384/09/27 ساعت 9:54 AM

دسته بندي: شعر





 

Powered by BLOGFA.COM